سمیه امید – افغانستان دستانش را از تفنگ باز گرفت و آن را دوباره روی شانهاش میزان کرد. از آنسوترها، صداها در هم میپیچیدند؛ فریاد، انفجار، دویدن… و او اینجا بود؛ درازکشیده روی تخت سفید خیمهٔ مطب. دروازهٔ خیمه نیمهباز بود و میتوانست آشوب بیرون را تا حدودی نظاره کند. میدانست اینجا هم در امان نیست و آنها آخرین سدها را میشکنند و به پایگاه میرسند. تفنگش را دوباره روی زمین گذاشت، پایش را روی…
بیشتر بخوانیدداستان کوتاه
فردا که بهار آید – داستان کوتاهی از الف صدرا
الف صدرا – ونکوور «لاتاری رو بردم!» باورم نمیشد. هنوز هم باورم نمیشود. طناز از سر کار به من زنگ زد و توی هیاهو و همهمه و جیغ و فریاد و خندهها شنیدم که گفت «لاتاری رو بردیم!» و گروه لاتاری همکاران، کارشان را رها کردهاند و مشغول پرکردن فرم مرخصی طولانیمدت و بدون حقوقاند. قیافهٔ مدیران میانی و رئيس بخش که در گروه شرطبندی نبودند، دیدنی است! رئيس میگوید: نمیشود نصف نیرو همزمان مرخصی…
بیشتر بخوانیدپازل – داستان کوتاهی از دکتر مهدی قاسمی
دکتر مهدی قاسمی – ایران تمام پازلهای دنیا، فقط یک قاعده دارند… «بلدی پازل درست کنی؟» فرمانده فریاد زد: «هدف، روبهرو.» سه نفر بودند. دستهایشان را از پُشت بسته بودند. لباسهای زندان تنشان بود. دو نفر از آنها خودشان خواسته بودند که چشمهایشان را ببندند. دو تا از بچهها رفته بودند و روی سرشان کلاه بلند سیاهی کشیده بودند. میخواستند هیچچیزی را نبینند. شاید هم میترسیدند. هرچند، که اصلاً دلیلی هم برای نترسیدن وجود نداشت….
بیشتر بخوانیدزرد و آبی – داستان کوتاهی از بنیامین عباسی
بنیامین عباسی – ترکیه زرد گفت: «تا کی میخوای به اونطرف میلهها نگاه کنی؟» آبی نوکش را به چوب وسط قفس کشید و جواب داد: «تا وقتی که بتونم راهی پیدا کنم.» – واقعاً؟ هنوز امید داری؟ بعد از اینهمه کلهکوبیدن به میلهها، بعد از اینهمه نوکزدن به در، هنوز امید داری؟ – جز امیدداشتن، کاری از دستم برنمیاد. – شاید با بچهدارشدن رویهٔ زندگیت عوض شد… – آه، شروع نکن دوباره. رویهٔ زندگی من…
بیشتر بخوانیدمیخواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم – داستان کوتاهی از فاطمه اختصاری
فاطمه اختصاری* – نروژ با احترام به براتیگان و داستان «میخواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم» چند روز پیش داشتم سعی میکردم تو را برای یک نفر توصیف کنم. تو شکل هیچ آدمی که من تابهحال دیدهام، نیستی. نمیتوانستم بگویم «خب، اون عینهو استالینه، جز اینکه سیبیل نداره، دهنش هم یه جور دیگهست و البته از سیاست هم چیزی نمیفهمه.» نمیتوانستم بگویم، چون تو اصلاً شکل استالین نیستی. دست آخر، چارهٔ کار را…
بیشتر بخوانیددورماندگی – داستان کوتاهی از شهرزاد سلطان
دکتر شهرزاد سلطان – ونکوور – پسرتونه؟ چه مهربون! آب میریزه پشت سرتون تا به سلامت برید و برگردید. آره، پسرم خیلی مهربونه! پسرم آب ریخت پشت سرم و من اشکام رو! پسرم، قول بده همیشه خوب باشی! زنده باش و زندگی کن! – برادرمه. – بهسلامتی خارج تشریف میبرید؟ – بله، کانادا. – بهبه بهترین کارو میکنید. قبلاً هم اونجا بودید؟ – مامانم بوده، ولی من اولین بارمه دارم میرم. – خوشا به سعادتتون،…
بیشتر بخوانیدآزمایش علمی – داستان کوتاهی از محبوبه عموشاهی
محبوبه عموشاهی – دانمارک آمپول بیهوشی را زده بود و تا چاقوی جراحی را برداشت، صدای گرومبی بلند شد. همهمان برگشتیم به طرف صدا و دیدیم سودابه نقش زمین شده است. خانم معلم، چاقوی جراحی را پرت کرد روی میز و دوید ته کلاس. یکی از بچهها هم رفت ناظم و مدیر مدرسه را خبر کرد. سودابه را خواباندند روی زمین و پاهایش را بالا گرفتند و بهزور آبقند ریختند توی حلقش. توی آنهمه شلوغی…
بیشتر بخوانیدقوی سیاه – داستان کوتاهی از منصور علیمرادی
منصور علیمرادی۱ – ونکوور تذکر: خوانندگان گرامی لطفاً توجه داشته باشند که این متن حاوی محتوای اروتیک است. سینهٔ قایق که بر ساحل شنی نشست، رحمانِ ناخداعبدالله کُلتش را از پر شال بیرون کشید: «خلاص میکنم این ولدالزنا را.» ناخدا مچ دستش را گرفت: «باید زجرکُش شود به زهر.» دستهایم را باز کردید، سارُق را که نیم تای نان و یک بطرِ آب در آن بود، به دستم دادید و پرتم کردید توی ساحل. ناخداعبدالله صدا…
بیشتر بخوانیددوازدهمین – داستان کوتاهی از زندهیاد استاد محمد محمدعلی
محمد محمدعلی ما یازده تن که همه از یک تبار بودیم، حرفهایمان همه با هم بود و همصدا بودیم. شاید همگی سرنشین یک قطار، یک اتومبیل یا کجاوه یا چیز دیگری بودیم: نمیدانم. ولی بهقطع یقین در حال حرکت بودیم و میراندیم. آن هم به پیش. یادم میآید چند لحظه قبل از حادثه را که ما در جهان زندهها، در دنیایی که هماکنون بهاسم کرهٔ ارض یا زمین معروف است، زندگی میکردیم. ما هم مثل…
بیشتر بخوانیدمعرفی کوتاه سه نمایشنامه: شش شخصیت در جستجوی نویسنده، مجلس قربانی سنمار و اهانت به تماشاگر
عاطفه اسدی – آلمان در این شماره به معرفی کوتاه سه نمایشنامه از سه نویسندهٔ متفاوت پرداختهام که هرکدام بهنوعی، منحصربهفرد، خلاقانه، پیشرو و دارای وجوه اجتماعی و انتقادیاند: ۱ «شش شخصیت در جستوجوی نویسنده» عنوان نمایشنامهای است اثر لوئیجی پیراندللو، هنرمند ایتالیایی برندهٔ نوبل ادبی ۱۹۳۴. این کتاب را که مشهورترین اثر اوست و در سطح جهانی به اجرا درآمده، نشر کتاب پنجره با ترجمهٔ بهمن فرزانه به چاپ رسانده است۱. در یک روز…
بیشتر بخوانید









