رژیا پرهام – تورنتو فرودگاه ادمونتون مثل همیشه خلوت بود. دخترک چهار پنج سالهای با موهای فر و طلایی توجهم را جلب کرد؛ همراه خانم نسبتاً مسنی که به فاصلهٔ دو صندلی از من نشسته بود و منتظر آمدن مسافری که از خارج از کانادا میآمد. اولین سؤال دخترک، یعنی «مامی کی میرسه؟»، مشخص کرد که انتظار سختی کشیده و این سؤال بارها و بارها تکرار شده است. هر بار که در اتوماتیک برای خروج مسافری…
بیشتر بخوانیدهنر و ادبیات
همسایگان (۲) – دلتنگی مُردگان
مژده مواجی – آلمان همسایههای ما، خانم هاینهمن و آقای شولتز همسن بودند. هفتاد و چند سالی داشتند. آنها چشم دیدن یکدیگر را نداشتند و سایهٔ هم را با تیر میزدند. خانم هاینهمن و همسرش در طبقهٔ اول زندگی میکردند. خانم هاینهمن لباسهایش آنچنان اتوکشیده بود که چینوچروک جرئت نمیکرد در آن جا خوش کند. تحمل دیدن هیچ گردوخاک یا خطی را بر روی دیوارهای راهپله نداشت و همیشه کنترل میکرد که مرد نظافتچی کارش را…
بیشتر بخوانیددر جستوجوی بهشت – آخرین نفر چراغ را خاموش کند
داستانهایی بر مبنای واقعیت از انسانهایی که تنها به رفتن فکر میکنند آرام روانشاد – ایران سی و چند ساله بهنظر میرسد. از آن آدمهایی که حس خوبی به آدم میدهند یا به اصطلاح انرژیشان مثبت است. میگوید: «میدانید من یکبار رفتهام، پنج سال آنجا سرگردان بودم. برگشتم. حالا میخواهم دوباره بروم!» جواب میدهم: «خب چرا برگشتید؟ حالا چرا میخواهید دوباره بروید؟» میگوید: «راه درستی را انتخاب نکردم. داستانم مفصل است. دوست داری بشنوی؟» جواب میدهم:…
بیشتر بخوانیدنمای نزدیک از عشق یا شکست؟
تهیهشده توسط گروه نمایش فیلم پلان – ونکوور سهگانهٔ عشق، ساختهٔ ایمان بهروزی، شامل دو مستند کوتاهِ «فیلمی برای تو»، «عشق واقعی» و مستند نیمهبلند «عشق در نمای نزدیک» است که روز جمعه ۲۶ آوریل در دانشگاه سایمون فریزر به نمایش در آمد. ایمان بهروزی متولد ۱۳۶۳ در شیراز و فارغالتحصیل کارگردانی سینما از دانشگاه هنر و کارشناسی ارشد سینما از دانشگاه تهران است. او هماکنون دانشجوی دکترای رشتهٔ فرهنگ رسانه در دانشگاه کلن آلمان…
بیشتر بخوانیدشمسیداموس و گوی بلورینش – نشان عوض کردنِ سیارات
طالعبینی دوهفته! سلام و صدسلام به همۀ فرزندان گلم. میدانم که بیصبرانه منتظرید بروم سراغ گوی بلورینم. مادر جان، این دوهفته خیلی مهم است، چون ونوس نشان عوض میکند، جونو نشان عوض میکند، خورشید نشان عوض میکند. وقتی سیارات نشان عوض میکنند، یعنی چرخهای را تکمیل میکنند. خود ماه کامل هم انرژی تکمیل شدن دارد و ما آمادۀ تکمیل شدن دورهای از زندگی برای ورود به انرژی تازهتر هستیم. خیلی تخصصی شد، مادر. ساده بگویم…
بیشتر بخوانیدخانم معلمی که منم – گلهای رنگپریدهٔ الف
فرزانه بابایی – ایران یاد چشمهایش افتادم که با استیصال نگاهم میکرد، یاد دفتر تاخوردهای که از بغلدستیاش، پنهان میکرد! یاد آن بیقراری که با هر جملهٔ دیکته، از ناتوانی او به قلب من رخنه میکرد. الف را میگویم که همهٔ تلاشم برای یادگیریاش، بینتیجه مانده بود و برای آموزشش هر راهی میرفتم بنبست بود. یکروز موقع دیکته، همهٔ اتفاقهایی که گفتم چنان پریشانم کرد که حس کردم تاب مقاومت در برابر التماس نگاهش را ندارم….
بیشتر بخوانیدهمسایگان (۱) – اعتماد
مژده مواجی – آلمان بهار بود که به آپارتمان جدید اسبابکشی کردیم. به طبقهٔ سوم آن. ساختمانی که در دههٔ شصت میلادی ساخته شده بود. ساختمانی بدون آسانسور. آپارتمانمان با طبقهٔ همکف ۶۸ پله فاصله داشت. ساختمانی با هشت آپارتمان و در پشت آن حیاط بزرگ چمنکاریشده. اکثر افرادی که در ساختمان زندگی میکردند، مسن بودند. با ورود ما به ساختمان، میانگین سنی ساکنان ساختمان بهطرز قابل توجهی تغییر کرد. جوانترینها بچههای ما بودند که به…
بیشتر بخوانیددر معرفی خیزران خاموش
سیما غفارزاده – ونکوور وحید ذاکری، نویسندهٔ جوان شهرمان ونکوور، دانشآموختهٔ رشته برق است، و در عین حال حدود هفده سال است که ادبیات داستانی را بهطور جدی دنبال میکند. علاوه بر آن، ذاکری از مسئولان و برگزارکنندگان جلسات نقد و بررسی کتاب با عنوان «کافه راوی» بوده است، که مجموعاً نه سال از عمرش میگذرد. نشستهای «کافه راوی» معمولاً بحث و تبادل نظر دربارهٔ اثری ادبی، از نویسندگان ایرانی یا غیرایرانی، است که از پیش…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – خوششانسترین دخترِ چهار سالهٔ دنیا
رژیا پرهام – تورنتو چند ماهی از مهاجرتمان میگذشت. کار داوطلبانه برای آشنایی با فرهنگ کانادایی ضروری بود. بهترین محل کار برای من یک مهد کودک بود با کلی بچههای رنگارنگ و متفاوت، از نظر ظاهر و نژاد و رنگ پوست و مو. پدر و مادرها هم متفاوت بودند. یکی از مادرها خیلی جوان بود. شاید حدوداً بیست، بیست و دو ساله با دخترکی چهار ساله. هر دو خوشگل بودند و شبیه به هم؛ با موهای…
بیشتر بخوانیددر جستوجوی بهشت – قصۀ نازنین و رضا؛ رفتن یا نرفتن، مسئله این است…
داستانهایی بر مبنای واقعیت از انسانهایی که تنها به رفتن فکر میکنند آرام روانشاد – ایران زن به مرد گفت: «شرطمان روز اول این نبود، رضا. تو روز اول حرفی از رفتن نزدی. اگر میگفتی… » مرد جواب داد: «آدمها تغییر میکنند، نازنین. خیلی چیزها عوض میشود. پنج سال پیش که ما ازدواج کردیم، اوضاع اینطور نبود. امید داشتیم به اصلاحات. به برجام. حالا ببین چه شد. این، آن زندگیای بود که ما میخواستیم؟ حتی یک…
بیشتر بخوانید