سیما غفارزاده – ونکوور خبرهای دنیا را که مرور میکنی، میبینی دَرَش همچنان بر همان پاشنه میچرخد. قدرتهای دنیا بالا سرِ تن مجروح و خونینِ سوریه زورآزمایی میکنند و برای هم شاخ و شانه میکشند. یکی، آن دیگری را به بمباران شیمیایی متهم میکند، آن دیگری علاوه بر دروغ خواندنِ این اتهام، آن را صحنهسازی میداند و تهدید میکند اگر طرف مقابل دست از پا خطا کند، او را بیپاسخ نخواهد گذاشت. اینطرف نیز، برای…
بیشتر بخوانیدنویسنده: رسانهٔ همیاری
پنجاه و سومین شمارهٔ «رسانهٔ همیاری» منتشر شد
برای مشاهدهٔ نسخهٔ تمامصفحه اینجا کلیک کنید شمارهٔ ویژهٔ روز زمین، همراه با گفتوگویی با محمد اخلاقی، یکی از ۳۰ جوان با استعداد درخشان در کسبوکار بریتیش کلمبیا به انتخاب مجلهٔ BC Business. نسخهٔ چاپی شمارهٔ پنجاه و سوم «رسانهٔ همیاری» در فروشگاههای ایرانی در ونکوور، نورثشور، ترایسیتی و برنابی در دسترس است. در نسخهٔ دیجیتال، آگهیهای قابل کلیک با نماد زیر مشخص شده است. با مطالب و آثاری از: زهرا آهنبر، یلدا احمدوند، رژیا…
بیشتر بخوانیدسلسله داستانهای مهاجرت به کانادا – برنامهٔ مهاجرتی نیروی متخصص در ۲۰ سال پیش – قسمت چهارم
قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید امیرحسین توفیق – ونکوور منوچهر روز بعد در جمع سرپایی حاضر شد و گفت: «از سفارت کانادا در لندن نامهای گرفتم که پروندهام رو دریافت کردن و گفتن که اگر تا سه ماه آینده خبری از ما نشد، باهاشون مکاتبه کنم. یکی از دوستان اینجا تجربه لندن رو داشت، یادم نیست کی بود، میشه بگید بعدش چی میشه؟» «کمتر از سه ماه دیگه با شما مکاتبه میکنند و…
بیشتر بخوانیدجوالدوز – خشم درونیشده
دوستان سلام جوالدوز هستم، دامت برکاته یه مدت نبودم، انگار نه انگار… هیشکی اصلاً دنبال ما هم نیومد و سراغی از ما نگرفت. میگن از دل برود هر آنکه مطلب ننوشت. اصن هیشکی منو دوست نداره. البته که نبایدم کسی یه جوالدوز رو زیاد دوست داشته باشه. طبیعیه، درد داره، بیان واقعیت اساساً درد داره. اونم با نیش سوزن. این مدت ایران بودم. رفتم یه سری بعد از چند سال به خانواده بزنم و دیداری…
بیشتر بخوانیدآموزش زبان انگلیسی: اصطلاحات عامیانه و محاورهای ابراز اشتباه
Slang terms for making mistakes یلدا احمدوند – کارشناس ارشد زبانشناسی از دانشگاه Leicester انگلستان، یکی از مدیران و عضو هیئت علمی معلمان زبان انگلیسی در بیسی (BC TEAL) – ونکوور همیشه خوب است که اصطلاحات متفاوتی را بلد باشیم و بتوانیم در شرایط مختلف از آنها استفاده کنیم. امروز میخواهم اصطلاحاتی را به شما یاد بدهم که وقتی اشتباهی مرتکب میشوید، بتوانید برای بیانش از آنها استفاده کنید. هر چند که بهتر است آدم مرتکب…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – فرشتههای تکرنگ
مژده مواجی – آلمان مبلغان یکی از فرقههای مذهبی، شاهدان یهوه، که فقط در برلین شناخته شدهاند، برای تبلیغ فرقهشان زنگ درِ منازل را میزنند یا در شهر نشریههای تبلیغیشان را پخش میکنند. برای انجام کاری به مرکز شهر رفته بودم. اینبار، یکی از آنها دختر سیاهپوستی بود که با مجلهای در دست مردم را بهسوی خود میخواند. روی مجلهاش عکس فرشتهای با بالهای سفید که موهای بلوند و پوستی روشن داشت، دیده میشد. با نگاهش…
بیشتر بخوانیدما برای بهبود خدماتی که شما و خانوادهتان به آنها متکی هستید، سخت تلاش میکنیم
جان هورگان، نخستوزیر بریتیش کلمبیا – ویکتوریا مردم بریتیش کلمبیا هر روز سخت کار میکنند و سزاوارند دولتی داشته باشند که برایشان کار کند. ولی برای مدتی طولانی مردم برای یافتن مسکنی که بتوانند از عهدهٔ مخارجش برآیند، همچنین مراقبت با کیفیت از فرزندانشان و دسترسی به خدماتی که به آنها نیاز دارند، در تقلا بودهاند. نخستین بودجهٔ کامل دولت شما در ماه فوریه اعلام شد و این بودجهای است برای خدمت به مردم. ما…
بیشتر بخوانیدشش شعر جدید از فرناز جعفرزادگان
فرناز جعفرزادگان – ایران ۱ زنی بخت خود را آگهی کرده جار میزند میانِ این همه هنجارِ خیابانهای هیز آقایان: خداحافظ دیگر دستان شما سقفی نمیشود تا گرهای کور را از روسری باز کند ۲ میپیچد مرد بر گلوی زن کلاف فریاد را و زن کلافه بیکلامتر از همیشه جارو میکشد تمام زندگی را ۳ چقدر فکر در من پر از لکنت نگاه میدود چقدر میان تن پرانتز باز حرف پرانتز بسته سکوت را به…
بیشتر بخوانیدموفقیت خودم را مدیون مادر و پدرم و دولت کانادا هستم
گفتوگو با اردلان بنام، یکی از ۳۶ دانشجوی کارآفرین برگزیده در کانادا هومن کبیری پرویزی – ونکوور با خبر شدیم اردلان بنام، مهندس جوان ایرانی-کانادایی، بهعنوان یکی از ۳۶ دانشجوی کارآفرین برنامهٔ Next 36 برگزیده شده است. گفتوگوی کوتاهی داشتیم با این جوان کارآفرین و از او دربارهٔ دلیل انتخاب شدنش و کارهایی که در دست اجرا دارد، پرسیدیم که توجه شما را به آن جلب میکنیم. آقای بنام، با سلام و تبریک برای انتخابتان…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – چون مواظبش نبودم
رژیا پرهام – تورنتو پسرک و خواهرش مهدکودک من میآمدند. سالها قبل. خواهرش عاشق بادکنک سفید و صورتی بود و خودش بادکنکهای آبی را دوست داشت. تا یک روز که دیگر بادکنک نخواست. امروز اتفاقی توی پارک دیدمشان. خواهر شش سالهاش بادکنک دستش بود، ولی خودش نه. گفتم: «دیروز خونهٔ ما مهمونیِ دوستم بود و من الان کلی بادکنک توی خونه دارم. اگه حدس میزدم ممکنه توی پارک ببینمتون، همه رو همراه خودم میآوردم.» دخترک با…
بیشتر بخوانید









