طالعبینی دوهفته! سلام فرزندان گوگولی مگولی من. مادر جان در این دو هفته کلی پیغام دادید و از من خواستید توی گوی بلورینم وضعیت عشق و عاشقیتان را ببینم. با خودم فکر کردم، دیدم بیراه هم نمیگویید و حق دارید هوای عشق بزند به کلهتان. بهار است و فصل عشق. پس فال این دو هفته را کلاً به عشق و عاشقی اختصاص دادم که شما فرزندان گلم هم خجسته شوید. اینروزها جذابیت شما باعث شده…
بیشتر بخوانیدهنر و ادبیات
کاش «خانهٔ برناردا آلبا» را میدیدی
اشکان صادقی – ایران اولین بار که اسم لورکا به گوشم خورد، سال هفتاد و شش بود که دکتر علی رفیعی «عروسی خون» را در تالار وحدت بهروی صحنه برد. ترانهها با صدای حسن نجف و پنجهٔ فرزاد دانشمند اجرا میشدند و کار با بازیهای درخشان رؤیا تیموریان، حسن معجونی، نسرین جمالی، گوهر خیراندیش، سیامک صفری و… مزین شده بود. شاید شش بار آن کار را دیدم و چنان تأثیری گرفتم که هر بار در…
بیشتر بخوانیدخانم معلمیکه منم – حقهٔ مهر بدان نامونشان است که بود
فرزانه بابایی – ایران زنگ خورده است. بچهها معمولاً به سه شماره کلاس را ترک میکنند، اما همیشه دو سه نفر هستند که آرامترند، آهسته کیف و کتابشان را جمع میکنند، سر صبر و حوصله کاپشن میپوشند، بند کلاهشان را زیر چانه محکم میکنند و طوری کار را به اتمام میرسانند که انگار چندان هم منتظر شنیدن صدای زنگ نبودهاند. تا آن دو سه نفر بالاخره آمادهٔ رفتن شوند، من هم روی میزم را مرتب میکنم،…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – اندر فواید کرم ضدِآفتاب
رژیا پرهام – تورنتو امروز صبح در مورد ضرورت استفاده از کرم ضدِآفتاب برای فسقلیها سخنرانی کردم! بعد از اینکه صحبتم تمام شد، دخترک سهسالونیمه و موطلایی مهدکودکم که بر خلاف معمول ساکت بود و گوش میداد، پرسید: Razhia, did you forget to put sunscreen on your hair, and that’s why your hair is black and not blonde anymore? (رژیا، تو یادت رفته روی موهات کرم ضدِآفتاب بزنی، و برای همینه که موهات سیاهه و دیگه…
بیشتر بخوانیدهمسایگان (۳) – دوستی خالهخرسهٔ خانم هاینهمن با همسرش
مژده مواجی – آلمان هر بار که خانم هاینهمن و آقای هاینهمن را از دور میدیدم، آقای هاینهمن پشت سر همسرش راه میرفت. ساکت بود و تُنِ صدایش آرام. در واقع حرف اول را خانم هاینهمن میزد. او همهچیز را دیکته میکرد، دستور میداد و همسرش فقط شنونده بود. خانم هاینهمن از شهر لایپزیگ در آلمان شرقی سابق میآمد و آقای هاینهمن از غرب آلمان، از شهر مونستر. فرزندی نداشتند و دوران بازنشستگی را با هم…
بیشتر بخوانیددر جستوجوی بهشت – تنها صداست که میماند
داستانهایی بر مبنای واقعیت از انسانهایی که تنها به رفتن فکر میکنند آرام روانشاد – ایران میگوید: «ضبطت را خاموش کن. خودم یک دهن برایت بخوانم کیف کنی. من خوانندهٔ حرفهایام که از بخت بد اینجا به دنیا آمدهام. دوست داری چه برایت بخوانم؟ مرد و زن ندارد. من هم پاپ میخوانم، هم سنتی. بخواهی، برایت چهچهه هم میزنم. حالا آهنگ انتخاب کن.» و غشغش میخندد. ضبط را خاموش میکنم و میگویم آهنگ دوپنجرهٔ گوگوش را…
بیشتر بخوانیدمجتبی دانشی: نمیتوانستم اجازه بدهم تمام سالهای تجربهٔ من در این غربت گم شود
گفتگو با مجتبی دانشی، کارگردان نمایش «عاقبت عشاق سینهچاک» سیما غفارزاده – ونکوور چند سال قبل، نمایش «آرش» بهانهٔ آشناییام با مجتبی دانشی و همسرش، بهاره دهکردی، شد و سپس نمایش «خلوتگاه» که این دو هنرمند جوان شهرمان با سهراب سلیمی، بازیگر و کارگردان کهنهکارِ تئاتر، آن را کار کردند، موجب آشنایی بیشترمان شد. مجتبی دانشی، که علاوه بر بازیگری و کارگردانی تئاتر، در کار خط و نقاشی نیز بسیار هنرمند است، اخیراً نمایش «عاقبت…
بیشتر بخوانیدگزارشی از مراسم رونمایی کتاب جدید وحید ذاکری، نویسندهٔ ساکن ونکوور
سیما غفارزاده – ونکوور جمعهٔ دو هفته قبل، سوم ماه مه، رونمایی کتاب جدید وحید ذاکری، «خیزران خاموش»، با حضور جمع کثیری از علاقهمندان به ادبیات به میزبانی کتابفروشی پانبه در داونتاون ونکوور برگزار شد. این برنامه با صحبتهای استاد محمد محمدعلی آغاز شد. سخنان ایشان با عنوان «یکی چند دغدغهٔ نویسندهٔ مهاجر از دیدگاه راقم سطور» به این شرح بود: طرازی اندیشه، یافتن اعتدال، مبادلهٔ اطلاعات حضوری با عالمان هنر و سیاست و علم…
بیشتر بخوانیدشمسیداموس و گوی بلورینش – دلبری نپتون و مشتری با زمین
طالعبینی دوهفته! سلام و صد سلام به همۀ فرزندانم و طرفداران عزیزم. راستش در دو هفتهای که گذشت، سر شمسیداموس خیلی شلوغ بود. خیلی از اشخاص مهم آمدند که توی گوی بلورینم ببینم با این اوضاع قاراشمیش دنیا قرار است چه گِلی به سرشان بزنند. من هم برای اینکه تبلیغ مملکت خودمان بشود، گفتم بهترین گِلی که میتوانید به سرتان بزنید، گِل سرشور ایرانی است. عرض شود که در این دوهفته نپتون و مشتری کمی…
بیشتر بخوانیدخانم معلمیکه منم – اردونامه
فرزانه بابایی – ایران داریم میرویم اردو و از خوشحالی توی پوستشان نمیگنجند. من هم از شادیشان حالی دارم که فقط خودم میدانم و بس… مثلاً به صف شدهاند که از کلاس بیرون بیایند، اما اگر شما صفی دیدید، من هم دیدهام! ده بار گفتهام در یک ستون! ولی مگر میشود دست علی صدرا را که از خوشی آویزان گردن کیان شده، درآورد و گفت قانون چیز دیگری میگوید! القصه، با همان مثلاً صف رفتهایم دم…
بیشتر بخوانید