اصلان قزللو – ایران قدم میزنم در خاطرات چهار فصلی که سبزها و سرخها همه، زرد شدهاند تنها، سطری سپید بر جاست در هرم نفسهایی دودآلود برمیگردم به لحظهای روشن که چهار فصل را میشود مرور کرد و در سبزترین نقطهاش به افقی خیره شد که خورشیدش در رنگینکمان نسیمی دست تکان میدهد
بیشتر بخوانیدادبیات
دنیای من و آدم کوچولوها – مادری بهتر
رژیا پرهام – تورنتو اتفاق جالبی که امروز رخ داد، این بود که در مورد حرفهای یکی از دختر کوچولوها با مادرش صحبت کردم. دخترکوچولویی ششساله که مادر بسیار نازنینی دارد. دخترک چند روزیست دائم گله میکند که، «مادرم برای من وقت نمیذاره. مادرم با من بازی نمیکنه و… » با مقدمهای که سراسر واقعیت بود، گفتم: «شک ندارم مادر فوقالعادهای هستید، ولی چند روزیه که دخترتون چنین احساسی دارد و ظاهراً خیلی خوشحال نیست….
بیشتر بخوانیدشعری تازه از فرزانه بابایی
فرزانه بابایی – ایران مثل تنی که دیگر تمام شده میدانم راهی برای لمس موهایت نمانده است خیالم حوالی اتاقت پرسه میزند گاهی ایستادهای در چارچوب در با همان لبخندی که سالهاست گم کردهام. از آستانه عبور میکنی ثانیهشمار ساعت از کار میافتد و من دیگر پشت هیچ دری منتظرت نمیمانم از سوراخ کلید از شکاف پایین در از کاغذهای نورگیر روی شیشه میگذرم و روی قالیچهٔ ترکمن برای همیشه چادر میزنم. من زنی ایلیاتی…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – بازی در دنیای خیالِ همبازی
رژیا پرهام – تورنتو پسرک چهرهاش متفاوت بود، پوست قهوهای تیره و موهای قهوهای، همراه خانم بلوند مسنی آمدند و روی نیمکتی که من نشسته بودم، نشستند. بابت رنگ متفاوت پوستشان شک داشتم، ولی بعد متوجه شدم مادربزرگ و نوهاند. پسر کوچولو کمی از آب لیوان دردارش سر کشید و راه افتاد، بهنظر شش-هفتساله میآمد. بر خلاف معمول عصرهای تابستان پارک شلوغ نبود. پسرک سراغ دو نفر رفت، مشغول بودند و همبازیِ او نشدند. بدون هیچ…
بیشتر بخوانیدچند شعر از رضا عباسی
رضا عباسی – ایران ۱ سالها نشست فرورفته در نخِ رنگ و گره و چشم برای بادها نقشه کشید که زیر پا بیاندازدشان مادرم پیامبر بود اما، سلیمان قالیچهسواری کرد ۲ مسخره است اعتقادی به مرزها نداشته باشی به خطهای مسخرهٔ کرهٔ زمین و پاهایت را سیاه و کبود کنند ساعتها در روز پوتینهایت در یک نقطهٔ صفر مرزی ۳ رگ رنگها را بزنید تکرار پیری که به جان شعرهایمان افتاده به جان پیراهنهایمان به…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – بیخانمان مستقل
مژده مواجی – آلمان برخی از بیخانمانهای آلمان تمایلی به زندگی در خوابگاههایی که برایشان مهیا شده، ندارند. بهدلایلی از قبیل ترس از دزدیده شدن وسایلشان، احساس شرم، ممنوع بودن مشروبات الکلی، راحت نبودن در جمع،… ترجیح میدهند در محیط بیرون بهسر ببرند. چند شب پیش بیخوابی زده بود به سرم و اصلاً خوب نخوابیدم. صبح زود در مسیری که سرِ کار میرفتم، مرد بیخانمانی را دیدم که از روبهرو میآمد و یک چرخ دستی را…
بیشتر بخوانیداز زخمهها، تا خیابانی و آنسوی پرچین
گزارشی از مراسم شعرخوانی حسن حسام در ونکوور رسانهٔ همیاری – ونکوور در روز یکشنبه ۶ مه ۲۰۱۸، در یکی از سالنهای دانشگاه سایمون فریزر، واحد داونتاون، برنامهٔ شعرخوانیای برای حسن حسام شاعر مقیم پاریس توسط کانون نویسندگان ایران (در تبعید) برگزار شد. حسن حسام، متولد ۱۳۲۴ در شهر رشت، از اعضای اولیهٔ «کانون نویسندگان ایران» و «کانون نویسندگان در تبعید»، شاعر، نویسنده و فعال و زندانی سیاسی پیشین است. از وی تا کنون کتابهای…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – ساعت ۱۹:۳۰، مارش ایرانی
مژده مواجی – آلمان ۱۰ اردیبهشت ماه، به یاد برادرانم افسر وظیفه، محمدعلی مواجی (بوشهر ۱۳۳۴-خرمشهر ۱۳۶۱) و درجهدار وظیفه، محمدحسن مواجی ( بوشهر ۱۳۳۷-خرمشهر ۱۳۶۱) خانم روستوک در یک آپارتمان قدیمی دههٔ ۱۹۲۰ میلادی زندگی میکرد. خانهای که نمای بیرونی آن ویژگی خاص معماری آن دوره را داشت. سطحی برآمده و فرورفته با آجرهای قهوهای تیرهرنگ، پنجرههای بزرگ سفید مشبک و درِ ورودی چوبی بزرگ قهوهای. ما طبقهٔ بالای او زندگی میکردیم. خانم روستوک، علیرغم…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – درس گروه تجسس
رژیا پرهام – تورنتو دیروز دختر کوچولوی چهارسالهٔ مهدکودکم با تلِ خوشگل و جدیدی که به موهایش زده بود و خوشگلتر شده بود، به مهدکودک آمد. تلِ را به همه نشان داد و دربارهاش توضیح داد. بعد از آنکه دوستانش از رنگ و طرح قشنگ آن تعریف کردند، با خیال راحت آن را توی کولهپشتیاش گذاشت و بهسمت اسباببازیهای مورد علاقهاش رفت. یکی دو ساعت بعد که زمان پارک رفتن شد، با یادآوری این نکته که…
بیشتر بخوانیدمعرفی دو کتاب جدید از داود مرزآرا
سیما غفارزاده – ونکوور نویسندهٔ پُرکار شهرمان، داود مرزآرا، بهتازگی حاصل کارهای اخیرش را در دو کتاب بهچاپ رسانده است. کتاب اول مجموعهای از کاریکلماتورها و مینیمالها و کتاب دوم مجموعهای از داستانهای کوتاه اوست، که شامل ۱۴ داستان است از جمله داستان کوتاه «پرش اسبها» که مجموعه داستان نیز عنوانش را از آن گرفته است. بیش از نیمی از داستانهای این مجموعه در کانادا و گاه مشخصاً در ونکوور میگذرد و طبیعتاً فضا برای…
بیشتر بخوانید









