مژده مواجی – آلمان من عینک زردرنگ به چشم دارم. همه چیز را زرد میبینم. اما تو عینک آبی به چشم داری. تو آبی هستی. چه اشتیاقی دارم تا با تو همصحبت شوم. تو را درک کنم. شوق کشف تو را دارم. من زردم و تو آبی. اما چشمم به تو که میافتد، رنگ دیگری را میبینم؛ رنگ سبز! عینک زردرنگم را جابهجا میکنم تا دقیقتر نگاه کنم. اما تو را همچنان سبز میبینم! کنارت عینکی…
بیشتر بخوانیدادبیات
عشق در شعر شاعران معاصر کرد
برگردان: خالد بایزیدی (دلیر) دو شعر از: لطیف هلمت ۱ نمیدانم: از کِی همدیگر را میشناسیم… اما پانزده… بیست سده است که بر یک رختآویز لباسهایمان را میآویزیم ۲ دستم را که میفشاری واژه میبارد شعر میچکد دستت را که میفشارم پنج شیشهٔ عطر در دستانت میشکند * * * * * شعری از: شیرکو بیکس دوست داشتنات به «باد» میماند هنگام که میخواهم برافروزماش میآید و خاموشام میکند روشن هم که شدم میآید و…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – راز رنگارنگ!
رژیا پرهام – تورنتو اولین باری که دیدماش با فاصلهای نسبتاً زیاد بود. مردی بهظاهر خشن با هیکل درشت، سر تراشیدهٔ طرحدار، گوشواره و تتو. از آن قیافههای منفی در فیلمها. از آن آدمها که جز یکبار باهاشان همکلام نشدهام و آن هم چون پلیس مرز کانادا به آمریکا بود و چارهای نداشتم. وقتی بهسمت فضای بازی میآمد، مطمئن بودم ترجیح میدهم که همکلام نشویم. به خودم گفتم، مادر دخترک که خانم خیلی سادهای است، چه انتخاب…
بیشتر بخوانیدامید فردا – داستان کوتاهی از شامل کناری
شامل کناری – ونکوور مادرم دیروز تلفن زد و گفت: «خانم انتخابی اومده بود به عیادتم. قراره همین جمعه با لوفتانزا به ونکوور بیاد. میدونست تو کانادایی. با هم کلی صحبت کردیم؛ از اون برف سنگین و سه سالی که او معلم تو و فرهاد و بهزاد بود. عکست رو بهش نشون دادم و گفتم که من بیشترِ انشاءهای تو رو هنوز نگه داشتهم و هر از گاه میخونم. علیرضا جان، از من دلگیر نشو،…
بیشتر بخوانیدبهارانهای از سعید جاوید
سعید جاوید – آمریکا بهارانه، برای زیباترین بهار آسان به باد میرود این روزها روزهای آخر سال بیمحابا ، آرام و بیصدا این روزهای خسته و کشدارِ آخر اسفند اما ، بگذار بگذرد آنجا نگاه کن دارد بهار میرسد از راه زیباترین بهار امسال سال دیگریست باور کنید، امسال سال دیگریست امسال پنجره را باز میکنم امسال باز، بعد از هزار سال باغچهام را بنفشه میکارم و باز بر خوانِ نوروزیام، مینشانم؛ شمعدان و آینه، گل…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – حساسیت
رژیا پرهام – تورنتو روی زمین نشستیم و با گچهای رنگارنگ روی آسفالت نقاشی کشیدیم. دخترک طبق معمول نقاشی آدمی را که دستها و انگشتانش از سرش بزرگتر بودند، کشید. دوستش یک گربه کشید و داشت در موردش توضیح میداد که خانمی مسن و شیک با دو سگ کوچولوی سیاه از راه رسید. دخترک از پشت سر من چند قدمی بهسمت سگها رفته بود. قبل از آنکه لمسشان کند، صدایش زدم و یادآوری کردم که بهترست…
بیشتر بخوانیدکاریکلماتور (۱۹)
داود مرزآرا – ونکوور ۱- ما انسانها دوستانمان را سختتر از دشمنانمان میبخشیم. ۲- تکهای از ابر آسمان در حوض خانهمان غرق شده است. ۳- صندلیها دورِ نبودنات نشستهاند، و ثانیهها در انتظارت یکریز در ساعت گم میشوند. ۴- تنها چای و بادام نیستند که تلخ و شیریناند، خوابها هم میتوانند تلخ و شیرین باشند. ۵- با جابهجا شدن زمین روی شاخهای گاو، سال تحویل میشود. ۶- از پشت سر، دور شدنش را بر سطح آسفالت…
بیشتر بخوانیدچند شعر از بهار زبردست – ۱۳ ساله از ایران
بهار زبردست متولد مرداد ماه ۱۳۸۳ در شیراز است. از زمانی که نوشتن را آموخت و پا به دنیای کلمات گذاشت، نوشتن داستان و شعر را شروع کرد. چند شعر از او سالها پیش در روزنامهٔ خبر جنوب و نیمنگاه چاپ شده و در سال ۱۳۹۳ در شب شعر دانشگاه علوم پزشکی یزد و در سال ۱۳۹۴ در گردهمایی شاعران جنوب در شهرستان جم نیز شرکت کرده است. بهار در زمینهٔ موسیقی در رشتهٔ ویولن…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – آدمکهای عاشق
مژده مواجی – آلمان در حین قدم زدن با دخترم در مرکز شهر وین، به یک چراغ قرمز عابر پیاده رسیدیم. چراغی که شهرداری وین برای جلب توجه و بالا بردن سطح امنیت گذاشته است؛ چراغی کاملاً متفاوت. دو آدمک زن و مرد قرمز. دو تا عاشق گُرگرفته با ضربان قلب بالا که انتظار میکشیدند. انتظار وصال. ما هم به چراغ خیره شده بودیم که سبز شود و بقیهٔ داستان را دنبال کنیم. عشاق با قلبی…
بیشتر بخوانیدکاریکلماتور (۱۸)
داود مرزآرا – ونکوور ۱- ماهیها که لب میزدند، معلوم نبود برای هم بوسه میفرستادند یا حضور گربه را به هم اطلاع میدادند. ۲- بهقدری حوصلهاش سر رفته بود که میخواست خودش را بریزد دور. ۳- وقتی موها را از روی پیشانیاش پس زدم، فهمید که دارم به او فکر میکنم. ۴- گرسنگان میگفتند سخنرانی کارشناس تغذیه «فوقالعاده محشر» بود. ۵- دلم برای آن پروانهای سوخت که وقتی گرد چراغ بالکن چرخ میخورد، برق خانه…
بیشتر بخوانید








