دنیای من و آدم کوچولوها – عواقب قلدری

دنیای من و آدم کوچولوها – عواقب قلدری

رژیا پرهام امروز رفتیم پارک و بچه‌ها مشغول بازی شدند، چند دقیقه‌ای نگذشته بود که پسرکی غریبه و حدوداً دو سال و نیمه به‌سمت دخترک رفت و با مشت توی شکمش کوبید، بلافاصله صدای گریهٔ دخترک (چهارساله) بلند شد و به‌سمت من آمد. پسرک آن‌قدر هم قوی به‌نظر نمی‌رسید و مشتش آن‌قدر محکم نبود که نگران سلامت دخترک باشم، ولی گریه‌اش تلخ بود و معلوم بود که احساساتش حسابی جریحه‌دار شده است. من را بغل…

بیشتر بخوانید

پرویز: پرتره ای از هیولای درون ما

پرویز: پرتره ای از هیولای درون ما

محمدرضا فخرآبادی – ونکوور فیلم سینمایی «پرویز» چندی پیش (۱۲ ژوئن)  در برنامهٔ ماهانهٔ گروه نمایش فیلم «پلان» اکران شد. در این نوشته نگاهی به این فیلم دارم. بخش‌هایی از فیلم در این نوشته تعریف می‌شود. «پرویز» دومین قسمت از سه‌گانهٔ مجید برزگر بعد از «فصل باران‌های موسمی» و پیش از «یک شهروند کاملاً معمولی» است. فیلمِ خوبی که در یک قدمی اثری درخشان و احتمالاً یگانه در سینمای ایران می‌ایستد. فیلمساز و فیلمنامه‌نویسانش می‌توانستند…

بیشتر بخوانید

جوالدوز – سوگواری‌های مجازی

جوالدوز – سوگواری‌های مجازی

دوستان عزیز، جوالدوز هستم، دامت برکاته. بندرعباس شهر جالبی بود، هنوز هم در شهرهای ایران جای متفاوتیه. از یه طرف هوای گرم و شرجی و از طرفی دیگه موقعیت‌های خوب اقتصادی باعث شده هر مهاجری که به بندر می‌رسه سال‌ها اونجا بمونه. معروفه که می‌گن، بندرعباس کار کن و زندگیت رو بساز بعد یه خونه توی شیراز بخر و برو برا بازنشستگی. از همهٔ شهرهای ایران هم مهاجر داره. مخصوصاً از شمال ایران و شهرهای…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – جایزهٔ آدم‌کوچولوها

دنیای من و آدم کوچولوها – جایزهٔ آدم‌کوچولوها

رژیا پرهام سومین سالی‌ست که دخترک به مهدکودک من می‌آید و تا امروز سالی دو بار دندان‌پزشکی رفته است. دندان‌های سالمی دارد و پدر و مادری که مراقب سلامتی دخترکشان‌اند. سه‌ساله که بود، دندان‌پزشک مُهری رنگارنگ و کارتونی روی دستش می‌زد و با شکلاتی کوچک که جایزه‌اش بود، به مهدکودک برمی‌گشت. چهارسالگی دو عکس‌برگردان و شکلات می‌گرفت و دیروز که از دندانپزشکی برگشت، یک شکلات جایزه گرفته بود و سکه‌ای یک دلاری! با غرور و…

بیشتر بخوانید

معرفی کتاب «نه فرشته، نه قدیس»

معرفی کتاب «نه فرشته، نه قدیس»

مسعود لطفی – ایران «به خودم می‌گویم مسئله این است که ما واقعاً به کجا تعلق داریم؟ آن‌هم در میان شش میلیارد انسان در پایان هزارۀ دوم. در دنیایی جهانی‌شده. و این اسم شیکی است که به وضعیتی اطلاق می‌شود که امیدها رو به ناامیدی گذاشته و تنها دستآوردهای بزرگ سوپرمارکت‌های بزرگ‌اند.» نه فرشته، نه قدیس: ایوان کلیما ــ حشمت کامرانی ____________________ «شوهرم را دیشب کشتم. چرخ دندان‌سازی را کار انداختم و جمجمه‌اش را سوراخ…

بیشتر بخوانید

مزمور نهم – شعری از محمود درویش

مزمور نهم – شعری از محمود درویش

محمود درویش (۱۳ مارس ۱۹۴۱ – ۹ اوت ۲۰۰۸) شاعر و نویسندهٔ به‌نامِ فلسطینی‌ست که جوایز بسیاری را برای تولیدات ادبی‌اش از آنِ خود کرده و شاعر ملی فلسطین محسوب می‌شود. در آثار او، فلسطین استعاره‌ای شد برای ازدست‌دادنِ عدن، تولد و رستاخیز و اندوه سلبِ مالکیت و جلای وطن. وی به‌عنوان تجسم و متفکرِ عرف شعر سیاسی در اسلام توصیف شده است؛ مردِ عملی که عملش همانا شعر اوست (۱). مزمور نهم شعری از:…

بیشتر بخوانید

اعظم – مهرداد – مریم – داستان کوتاهی از بنفشه حجازی

اعظم – مهرداد – مریم – داستان کوتاهی از بنفشه حجازی

بنفشه حجازی – ایران بیا دیگه، مریم! می‌‌خوام نامهٔ زنتو بخونم! ولش کن! «مریم جون سلام! خوبی خانوم؟ خوشی؟ می‌‌دونم این روزها خیلی خوبی و احساس می‌‌کنی نو شدی  و زندگی تازه‌ای داری. خدارو شکر. دیدی مریمی‌، خدا بزرگه و جواب  نیاز بنده‌هاش رو می‌ده. یادته نوشتم مریمی‌ امید داشته باش، همه چی درست می‌شه؟ هان، دختر خوب؟ یه وقت ناشکری نکنی ها. فقط توی زندگی خداست که آدم رو یه لحظه تنها نمی‌ذاره. مریم…

بیشتر بخوانید

با باد رفته و در یاد مانده

با باد رفته و در یاد مانده

حمیدرضا یعقوبی – ونکوور «در تمام فیلم‌ها خواسته‌ام این است که تصویری مهربان‌تر و صمیمی‌تر از انسانیت و کشورم را به نمایش بگذارم. من مثل یک درخت هستم؛ درخت به‌خاطر اینکه از زمین رشد کرده و بیرون آمده، نسبت به آن احساس مسئولیت ندارد، بلکه باید میوه، برگ و شکوفه بیاورد. من هیچ وظیفه‌ای برای تصحیح شناخت اشتباه از کشور و فرهنگم ندارم. من چه‌کسی هستم که چنین وظیفه‌ای داشته باشم. ازسوی دیگر، تعداد کسانی…

بیشتر بخوانید

در سوگ او که تنها «ده دقیقه پیرتر» از من بود…

در سوگ او که تنها «ده دقیقه پیرتر» از من بود…

ای رهروی «جاده‌های کیارستمی»، سرانجام دانستی «خانهٔ دوست کجاست»؟ «کلید» آن را «زیر درختان زیتون» یافتی؟ «طعم گیلاس» را چشیدی؟ «شیرین» بود؟ ای باارزش‌تر از «طلای سرخ»، فاخرتر از «فرش ایرانی»،… چه ناگهانی «مسافر» شدی، و بی«بلیت» به «سفر» رفتی! … «باد تو را هم برد»؟ هم‌چون «بادکنک سفید»؟… «کلوزآپ» چهره‌ات، چون «کپی برابر اصل»، هماره در یاد و نظرم خواهد ماند، «مثل یک عاشق» «من هم می‌توانم»، همانند کلاس «اولی‌ها»، «مشق شب» بنویسم، و…

بیشتر بخوانید

شفافیت ورای سیاهی آن عینک آفتابی

شفافیت ورای سیاهی آن عینک آفتابی

محمدرضا فخرآبادی – ونکوور ۱- دانشجوها داشتند کلاس درس را ترک می‌کردند. در فاصلهٔ بین دو کلاس رفتم طرف کیف و از داخل جیب آن موبایل را درآوردم و به عادت همیشگی نگاهی به صفحه فیس‌بوک انداختم. خبر تکان‌دهنده بود و غیرقابل باور. یکی نوشته بود: «غم‌انگیزترین خبر سال: عباس کیارستمی در ۷۶ سالگی در پاریس درگذشت». صفحه را پایین‌تر بردم و دیدم بقیه هم خبر مشابهی نوشته‌اند‌. دانشجوهای کلاس دوم یکی یکی وارد شدند…

بیشتر بخوانید
1 125 126 127 128 129 134