سُلماز لکپور بههمراه سردبیر نشریه، خانم سیما غفارزاده برای تهیهٔ گزارش به کارگاه داستاننویسیِ استاد محمد محمدعلی در خانهٔ فرهنگ و هنر ایران رفتهایم. کارگاه در اتاقی نسبتاً بزرگ برگزار میشود؛ جایی که دیوارهای آن به تابلوهای خطاطی زیبایی، کارِ گروه خوشنویسی خانهٔ فرهنگ و هنر ایران، مزیّن است. میز بزرگ میان اتاق با تکههایی از رومیزیهای سنتی پوشیده شده و ظرفهایی پر از شیرینیهای ایرانی روی آن قرار دارد. فضای اتاق و خصوصاً بویی…
بیشتر بخوانیدهنر و ادبیات
نمایش «ماتریوشکا» در ونکوور
نمایش «ماتریوشکا» بر اساس ۸ داستان کوتاه از آنتون چخوف، توسط پارسا پیروزفر نوشته و کارگردانی شده است. پارسا پیروزفر، بازیگر سینما، تلویزیون و تئاتر ایران، که در فیلمها و سریالهایی چون «در چشم باد»، «میهمان مامان»، «زن زیادی»، «نقاب» و «اینجا بدون من» ایفای نقش کرده است، اینک به تنهایی ایفاگر نقش تمام شخصیتهای این اثرِ نمایشی، مشتمل بر ۸ اپیزود، است. این تئاتر که در اجراهای پیشین خود در لسآنجلس، تورنتو و مونترآل…
بیشتر بخوانیدگفتوگوی اختصاصی با ساسان قهرمان – قسمت دوم
قسمت اول این گفتوگو را در اینجا بخوانید سُلماز لکپور چه شد که ادامهٔ کار نشریهٔ وزین «سپیدار» با وجودِ سه دوره انتشار میسّر نشد؟ در یک کلمه، مشکل مالی و دستتنهایی! البته جز دورهٔ سوم، که نشر اینترنتی بود. گرچه در آن مورد هم باز کمبود امکانات و وقت (و باز، ناشی از کمبود مالی و گرفتاریهای شغلی و بهقول سعدی «کارِ گل»!) ادامهٔ کار را ناممکن کرد. دورهٔ اول «سپیدار» (که در آن…
بیشتر بخوانیدمعرفی یک هنرمند- اسماعیل قنبری
اسماعیــــل قنبری(۱۳۵۵) مازندران – نکا دیپلم ریاضی کارشناسی صنایع دستی ۱۳۸۵، دانشگاه هنر تبریز □ «مشقهای اسماعیل» – ۱۳۸۴ – نگارخانهٔ پردیس، دانشگاه هنر تبریز □ «انعکاس در۵۵۶٫۲ متر مربع» – ۱۳۸۵ – نگارخانهٔ پردیس، دانشگاه هنر تبریز □ فقدان معنا در مزرعهٔ پلاستیکی» – ۱۳۸۶- حیاط دانشگاه هنر تبریز □ «الف ساکن دار» نقاشی – ۱۳۸۸ – گالری هفت آینه در ساری □ نمایشگاه گروهی نقاشی در گالری حنا بهمن – ۱۳۹۲ □…
بیشتر بخوانیدجوالدوز – «ایرانیا»
دوستان عزیز، جوالدوز هستم، دامت برکاته! از «ب» بسماللّه تکلیف خودمو و شما و بقیه رو با موضوعی روشن کنم: یه سوزن دارم، مال خانجونم بوده. این سوزن همیشه از یه روسری به روسری بعدی نقل مکان میکرد و خانجون خدابیامرزم باهاش روسریشو زیر گلو محکم میکرد تا یه وخ زبونم لال زبونم لال، سر از جهنم درنیاره. حالا بنده هم این سوزنو با خودم بیستهزار کیلومتر راه آوردم تا ونکوور. البته که مورد استفادهش…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها
رژیا پرهام ادمونتون – کانادا دخترک چهارساله همه صبحها را با شادی خبری ساده و خوب شروع میکند! ولی خبر امروز او کمی متفاوت بود. بعد از گفتن صبحبهخیر با لحنی ذوقزده ادامه داد Guess what, Razhia? We all are humans! (فکر کن چی، رژیا! ما همه انسانیم!) نمیدانستم چه بگویم. با لبخند گفتم، بله هستیم. پدرش که متوجهِ تعجبم شده بود، تعریف کرد که، من و همسرم سعی میکنیم هر روز یک رفتار خوب…
بیشتر بخوانیداشعاری جدید از ساناز داودزادهفر
دو شعر منتشرنشده* از ساناز داودزادهفر – ایران درگیریِ ما سرِ آخرین گلوله بود نصیب که خواهد شد هر روز تکرار دیروزهاست آخرین گلوله قبل از خواب به زندگی شبیهتر شده تا بوسهای بعد از یک ماه ندیدنِ هم ما، تیربارانخوردههای یک نسلایم یک روز بیگلوله نخوابیدم مادرم لالاییاش صدای کلاشینکف داشت وقتی کودکیمان پیرگونه بزرگ میشد. _______________________________________________ بهجای وارداتِ کبوتر و گنجشک برای وصله به این آسمانِ سیاه بگذار کلاغهای همین اطراف…
بیشتر بخوانیدشعری جدید از اعظم داوریان
اعظم داوریان – ایران دعا کن نبندم عزیز دلم به این جادههای غریبانه دل نبُرّم دل از رخوتِ زندگی در آهنگِ خمیازههای کسل به دریای طـــوفانزده نسپرم دلم را به شوق سفر، بعد از این دعـــا کن بمانم همین کشتیِ شکسته که اینجا نشستم به گِل پیِ ماجراجوییِ سرنوشت نگردم تهِ هیچ فنجانِ فال که راضی بمانم به یک حبّه قند و نوشیدنِ چــای با عطر هل دعا کن…
بیشتر بخوانیدگیرههای طلایی
فوزیه رجبی- ونکوور چند روزی به بازشدن مدرسهها و آمدن پاییز مانده بود. این را قاصدکهای پریشان که در گوشه و کنار حیاط دیده میشدند، خبر آورده بودند. مادر توی ایوان پشت به حیاط نشسته بود. صندوق بزرگ چوبی را باز کرده بود و بقچههای لباس را کنار دستش میچید. صندوق آنقدر بزرگ بود که من و سه خواهرم راحت توی آن جا میشدیم و مهمانبازی راه میانداختیم. البته هر وقت خالی میشد و این…
بیشتر بخوانیددربارهٔ گوستاو فلوبر
مسعود لطفی – ایران «ادبیاتْ محصولِ رگباری تند از خون، عرق، اسپرم و اشک است.» – روبرتو بولانیو شاید اگر بخواهیم در میان نویسندگان برای این گفتهٔ بولانیو مصداقی بیابیم، کسی بهتر از گوستاو فلوبر نیابیم. رماننویسِ بزرگی که با نفرت از انجمنها و آکادمیهای ادبی و «جامعههای نمایش»[۱] و جایزههای ادبی و مطبوعاتِ آن روزگار، با تنندادن به منشها و آدابِ نفرتانگیزِ بورژوازی، تنها به آن عیشِ حقیقی و مدامِ هستیاش پرداخت: ادبیات. گوستاو، فرزندِ…
بیشتر بخوانید