مژده مواجی – آلمان همیشه کنار دریاچه مردی را میبینم؛ مردی دوچرخهسوار. کلاه ایمنی به سر دارد، با بدنی ورزیده. دور دریاچه تند و تند میچرخد. بیوقفه و بدون خستگی دوچرخه میراند. با خودش بدون صدا، باهیجان حرف میزند و فریاد میکشد. مشتهایش را با خشم در هوا گره میکند. بیتوجه به محیط اطرافش، مستقیم به جلو نگاه میکند. آنچنان خشمگین است که احساس میکنم این دوچرخهسواری مداوم و تند، همراه با فریاد بیصدا برای…
بیشتر بخوانیدادبیات
دنیای من و آدم کوچولوها – ناوروز
رژیا پرهام – ادمونتون هفتهٔ گذشته با بچههای مهدکودکم دربارهٔ نوروز صحبت کردم. دخترک چهار سال و نیمه با خانوادهاش مطرح کرده بود که رژیا و بهروز کریسمس را در اولین روز بهار برگزار میکنند و به جای درخت کاج، یک بوتهٔ گیاه کوچک را، که توی کاسه یا بشقاب گودی سبز میشود، گوشهٔ خانهشان میگذارند. برای پدر دخترک جالب بود و در اولین فرصتی که من را دید، کلی سؤال پرسید؛ در مورد سبزه…
بیشتر بخوانیدمن تشنهٔ معصومیتام – داستان کوتاهی از رومن گاری
برگردان: غزال صحرائی زمانی که تصمیم گرفتم خود را از دنیای متمدن و ارزشهای دروغین آن بیرون بکشم و به یک جزیرهٔ آرام، روی صخرهای مرجانی، در کنار تالابی نیلگون، فرسنگها بهدور از دنیای سودجو و منفعتطلبی که تماماً معطوف به منافع مادی بود، پناه ببرم، بهدلایلی دست به اینکار زدم که فقط سرشتهای سخت را به حیرت وامیداشت. تشنه و جویای معصومیت بودم. نوعی نیاز به گریز از این اتمسفر رقابت بیامان و جنگیدن…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – کشِ تنبان
مژده مواجی – آلمان حیاط خانه قدیمیمان، حیاطی پر از نخل، نقطهای از کرهٔ غولآسای زمین بود که در آن جانوران زندگی نسبتاً مسالمتآمیزی با هم داشتند. گربهها تمام روز آنجا پرسه میزدند و تمایلی به خوردن موش نشان نمیدادند. ترجیح میدادند بهمحض پهنکردن سفره صف بکشند و آنقدر به غذاخوردنمان زل بزنند تا که ما غذا از گلویمان پایین نرود و آنها چیزی عایدشان بشود. مرغها، خروسها و دو تا مرغابیها (بتول و بهنام)…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – عِرقِ خواهری!
رژیا پرهام – ادمونتون با یکی از بچهها مشغول صحبت بودم که دیدم دخترک دستبهسینه مقابل جمع دوستانش ایستاده و با قیافهای جدی مشغول بحثکردن با آنهاست. متوجه شد که نگاهش میکنم. نگاهی به من انداخت و گفت: They ask me to be in the group of the game that my brother is not. (اونا از من میخوان توی گروهی باشم که برادرم نیست.) با خودم فکر کردم خیلی پیش آمده که خواهر و برادر…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – عاشقپیشگی
مژده مواجی – آلمان بهار بار و بندیلش را میبست تا راهی شود. او نیز تنپوش خاکستریاش را جمع و جور کرد، آوازی سر داد و خودش را برای رفتن آماده کرد… محل تولد: از دوردستها میآید سن: نامشخص شغل: آوازهخوان دورهگرد نوع آواز: نغمهٔ بهاری فصل کار: بهار نوع زندگی: عاشقپیشگی آدرس محل سکونت: شهر بهار، بولوار عاشقان شوریده آدرس محل کار: بهارستان نوع پرورش فرزند: باروری و بعد گستاخانه و زیرکانه…
بیشتر بخوانیدآستانهٔ دو جهان – شعری از نیکی فتاحی
نیکی فتاحی – ونکوور ایستاده اینجا در آستانهٔ این جهان نگاه میکنم؛ چه انسانهایی مرا به مرز جنون کشاندهاند انسانهایی با معدههای سرشارِ عظیم و سرهای زیبای کوچک انسانهایی با صورتکهای دلمهبسته از نخوت و برتری انسانهایی با صورتکهای پیروز اگر که انسان را واژهای اینچنین سزاوار باشد. گوش میکنم؛ چه حرفهایی قلب مرا ترک ترک میکنند حرفهایی پرصدا چون پژواک پیچیده در اسکلتهای خالی پوسیده حرفهایی که فاصلهشان از حقیقت، برهوت کویریست خشک…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – ایران در لغتنامهٔ بچهها
رژیا پرهام – ادمونتون قرارست با بچهها بازی کنیم و هر کدام پیشنهادی داریم؛ من میگویم نوبتی یک کلمه بگوییم، بقیه در موردش یک جمله بگویند. پیشنهادم پذیرفته میشود. بازی را شروع میکنیم و نوبت به من میرسد. میگویم: Iran یکی از فسقلیها سریع جواب میدهد: Razhia’s land (سرزمین رژیا) بقیهٔ بچههای کانادایی همان دو کلمه را تکرار میکنند. فقط یک نفر نظر متفاوتی دارد؛ دخترک سهسالهٔ ایرانیِ مهدکودکم که به من و دوستانش نگاه…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – بزِ نگونبخت و انقلاب
مژده مواجی – آلمان گرسنه و ویلان و سرگردان توی کوچهها میگشت تا شاید علف یا سبزهای پیدا کند و بخورد. برای صاحبش فقط مهم بود که او با شکم سیر به خانه برگردد و پروار شود. بزِ هممحلهایِ ما عاشق باغچههای حیاط ما بود. چون نه تنها سرشار از سبزه بود، بلکه درِخانه نیز همیشه باز بود. چه جایی بهتر از این سبزهزار! خانهٔ ما خانهای به سبک معماری قدیم بوشهر حیاطی وسیع داشت…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – یک روز متفاوت و مهم
رژیا پرهام – ادمونتون چندی پیش در کانادا روز خانواده بود. بیشتر مهدکودکها و مدارس چنین مناسبتهایی را جشن میگیرند و در موردشان مفصل صحبت میکنند، داستان و شعر میخوانند، کاردستی و کارت تبریک درست میکنند و… ولی امسال بر خلاف گذشته، من سعی کردم خیلی سریع از کنار قضیه بگذرم. دلیل این تصمیم هم حضور چند نفر از بچههای مهدکودکم است که فرزندان طلاقاند و تلاش برای عدم تمرکز آنها بر کمبودی که دارند….
بیشتر بخوانید









