وی مثل وندتا (V for Vendetta)؛ نقابی از دل تاریخ برای فروپاشی دیکتاتوری‌های امروز

الف صدرا – ونکوور

«مردم نباید از حکومت‌هایشان بترسند؛ این حکومت‌ها هستند که باید از مردمشان بترسند.»

در شماره‌های پیشین مجله، با مرور فیلم‌هایی چون «بالکن گُلدا»، «معاون» و «دابلیو.» از دریچهٔ دوربین فیلمسازان مروری داشتیم بر روند شکل‌گیری، آغاز و پایان جنگ‌های خاورمیانه، سپس در «زندگی دیگران»، زاویهٔ دید را به داخل چرخاندیم تا ببینیم یک سیستم تمامیت‌خواه چگونه با استفاده از فضای رعب، شنود و خفقان که معادل امروزی آن تاریکی دیجیتال و قطع اینترنت است، برای تسخیر روحِ جامعه تلاش می‌کند.

اما اکنون، در روزهایی که بیش از دو ماه از قطع سراسری اینترنت در ایران می‌گذرد و سایهٔ جنگ خارجی به بهترین بهانه برای تشدید سرکوب‌های داخلی، اعدام‌های بدون دادرسی عادلانه، اعمال حکومت نظامیِ اعلام‌نشده و خفه‌کردن هرگونه صدای منتقدی تبدیل شده است، مخاطب خسته از استیصال، به چیزی بیش از مرور تاریکی نیاز دارد، یعنی یادآوریِ قدرتِ ایستادگی، امید و بیداریِ جمعی. در این نقطه از تاریخ، شاید کمتر اثری نمادین‌تر و الهام‌بخش‌تر از شاهکار سال ۲۰۰۵ به کارگردانی جیمز مک‌تیگو و نویسندگی خواهران واچوفسکی، یعنی «وی مثل وندتا» (V for Vendetta) که به فارسی «الف مثل انتقام» هم ترجمه شده، باشد؛ فیلمی که به ما می‌آموزد چگونه یک ایده، می‌تواند از گلوله‌ها، سانسورها و دیوارهای قطورِ زندان‌ها عبور کند.

برای درک عمیق این فیلم و نقابِ خندانی که امروز به نمادِ جهانیِ مبارزه با دیکتاتوری تبدیل شده است، ابتدا باید سفری به قرن هفدهم میلادی داشته باشیم؛ سفری به ریشه‌های تاریخیِ مردی که الهام‌بخشِ این شورش شد: گای فاکس.

ریشه‌های تاریخی؛ گای فاکس و توطئهٔ باروت (۱۶۰۵)

«به خاطر بسپار، پنجم نوامبر را به خاطر بسپار، خیانتِ باروت و توطئه را… »

داستانِ نقابِ مشهورِ فیلم، به بیش از چهارصد سال پیش در انگلستان بازمی‌گردد. در اوایل قرن هفدهم، پادشاه جیمز اول (King James I) بر تخت سلطنت بریتانیا تکیه زده بود. دوران او با آزار، سرکوب و تبعیضِ شدید علیه کاتولیک‌های بریتانیا همراه بود. کاتولیک‌ها که از اجرای مناسک دینی خود محروم شده و تحت فشارهای سنگین اقتصادی و جانی بودند، به این نتیجه رسیدند که راهی جز تغییرِ خشونت‌آمیزِ حاکمیت وجود ندارد.

در سال ۱۶۰۵، گروهی از کاتولیک‌های افراطی به رهبری «رابرت کیتسبی» نقشه‌ای جسورانه و ویرانگر کشیدند که در تاریخ به «توطئهٔ باروت» (Gunpowder Plot) معروف شد. هدف آن‌ها منفجرکردنِ ساختمان مجلس اعیان (House of Lords) در روز پنجم نوامبر در جریان مراسم افتتاحیهٔ پارلمان بود تا پادشاه جیمز اول، خانواده‌اش و اکثر اعضای پروتستانِ پارلمان را یک‌جا نابود کنند.

یکی از اعضای کلیدی این گروه، مردی به‌نام گای فاکس (Guy Fawkes) بود. او یک سرباز کهنه‌کار بود که تجربهٔ کار با مواد منفجره را داشت. فاکس مأمور شد تا ۳۶ بشکهٔ باروت را در سردابی که مستقیماً زیر مجلس اعیان اجاره کرده بودند، پنهان کند و در روز مقرر، چاشنی را منفجر سازد. اما نقشه لو رفت. یک نامهٔ هشدارآمیزِ بی‌نام‌ونشان به یکی از اعضای پارلمان رسید و منجر به جست‌وجوی ساختمان شد. در نیمه‌شبِ چهارم و ساعات اولیهٔ پنجم نوامبر ۱۶۰۵، مأموران پادشاه، گای فاکس را درحالی‌که نگهبان بشکه‌های باروت بود و کبریت و فتیله در جیب داشت، دستگیر کردند.

فاکس به برج لندن منتقل شد و تحت شکنجه‌های وحشتناکِ شخصِ پادشاه قرار گرفت تا نام همدستانش را فاش کند. او سرانجام در ژانویهٔ ۱۶۰۶ به اعدام محکوم شد. فاکس که می‌دانست اعدام با طناب دار و سپس قطعه‌قطعه‌کردنِ بدن (drawing and quartering) در انتظارش است، در لحظهٔ اجرای حکم خود را از سکو به پایین پرت کرد تا با شکستن گردنش، از دردِ شکنجه‌های پیش از مرگ بگریزد.

شب گای فاکس (Guy Fawkes Night): از جشنِ سلطنت تا نمادِ شورش

بلافاصله پس از خنثی‌شدن توطئه، پارلمان بریتانیا روز پنجم نوامبر را به‌عنوان روز شکرگزاری برای نجات پادشاه تعیین کرد. به مردم اجازه داده شد تا با روشن‌کردن آتش (bonfires) در شهرها، زنده‌ماندنِ پادشاه را جشن بگیرند. در طول قرن‌ها، این روز که به «شب آتش» (Bonfire Night) نیز معروف است، با سوزاندنِ عروسک‌های پارچه‌ایِ گای فاکس و آتش‌بازی در سراسر بریتانیا جشن گرفته می‌شد.

در واقع، گای فاکس برای قرن‌ها نمادِ «خیانت و تروریسم» بود و مراسم پنجم نوامبر، جشنی برای پیروزیِ حاکمیت بر شورشیان محسوب می‌شد. اما در اواخر قرن بیستم، با خلق یک شاهکار ادبی و سپس اقتباس سینماییِ آن، جایگاه گای فاکس چرخشی ۱۸۰ درجه‌ای پیدا کرد و او از یک خائنِ مذهبی، به یک آنارشیستِ رمانتیک و نماد مقاومت در برابر دولت‌های استبدادی تبدیل شد.

از رمانِ گرافیکی تا شاهکارِ سینمایی

در دههٔ ۱۹۸۰ میلادی، آلن مور (نویسنده) و دیوید لوید (تصویرگر)، رمان گرافیکیِ «وی مثل وندتا» را خلق کردند. داستان آن‌ها واکنشی مستقیم به سیاست‌های محافظه‌کارانهٔ مارگارت تاچر در بریتانیا و ترس از ظهور فاشیسم در اروپا بود. دیوید لوید ایدهٔ استفاده از نقابِ گای فاکس (با آن لبخند مرموز، سبیل‌های رو به بالا و گونه‌های سرخ) را برای شخصیت اصلی داستان پیشنهاد داد. او معتقد بود که وقت آن رسیده تا گای فاکس را نه به‌عنوان یک خائن، بلکه به‌عنوان مردی که تلاش کرد سیستمِ فاسد را نابود کند، گرامی بدارند.

در سال ۲۰۰۵، خواهران واچوفسکی (خالقان سه‌گانهٔ ماتریکس) تصمیم گرفتند این رمان را به سینما بیاورند. آن‌ها با هوشمندی، تمرکز داستان را از تقابل سنتیِ «آنارشیسم در برابر فاشیسم»، که مد نظر آلن مور بود، به نقدِ فضایِ امنیتیِ پس از حوادث ۱۱ سپتامبر، جنگ علیه تروریسم و سیاست‌های دولت جورج بوش تغییر دادند. این تغییر باعث شد تا فیلم به اثری فراتر از زمان و مکان تبدیل شود و فرمولی جهانی از کالبدشکافیِ دیکتاتوری را به مخاطب ارائه دهد.

داستانِ فیلم؛ آینه‌ای در برابرِ حکومت‌های توتالیتر

داستان فیلم در سال ۲۰۳۲ در بریتانیا می‌گذرد. جهان درگیر جنگ‌ها، فروپاشی اقتصادی و ویرانی است که اشاره‌ای به نقش جنگ‌های خارجی در ایجاد بحران است. در بریتانیا، یک حکومت فاشیستی و به‌شدت مذهبی به رهبری صدراعظمِ عالی‌مقام «آدام ساتلر» (Adam Sutler) قدرت را در دست دارد. حزب حاکم، یعنی «نورس‌فایر» (Norsefire)، با شعار «قدرت از طریق اتحاد، اتحاد از طریق ایمان»، حکومتی از جنس وحشت، سانسور و خفقانِ مطلق ایجاد کرده است.

در این سیستم، دگراندیشان، اقلیت‌ها و مخالفان سیاسی شبانه به‌دست پلیس مخفی، معروف به Fingermen، ربوده شده و به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده می‌شوند. رسانهٔ ملی (BTN) تنها منبع اخبار است و شبانه‌روز در حال پخش دروغ، ایجاد رعب از دنیای بیرون و ستایشِ رهبر است. اینترنت و گردش آزادِ اطلاعات مدت‌هاست که از بین رفته است. مردم در خانه‌هایشان در حال گوش‌دادن به اخباری‌اند که به آن‌ها می‌گوید باید بابت امنیتشان در این دنیای پرآشوب خدا را شکر کنند؛ حتی اگر به قیمت ازدست‌دادن آزادی‌شان تمام شده باشد.

در این سیاهی مطلق، شخصیتی نقاب‌دار و مرموز به نام «وی» (V) ظهور می‌کند؛ با نقش‌آفرینی بی‌نظیر هوگو ویوینگ که در تمام طول فیلم نقابش را برنمی‌دارد. «وی» محصولِ آزمایش‌های بیولوژیکِ همین حکومت بر روی زندانیان سیاسی در اردوگاهی به‌نام «لارک‌هیل» است. او پس از فرار، به شمایلی تئاتری، باسواد و مرگ‌بار تبدیل شده که سوگند خورده تا انتقام (Vendetta) خود را از سردمداران این سیستم فاسد بگیرد و مردم را برای انقلاب بیدار کند.

او در شب پنجم نوامبر، پس از نجاتِ دختری جوان به‌نام ایوی هموند، با بازی خیره‌کنندهٔ ناتالی پورتمن، ساختمان تلویزیون دولتی (BTN) را تسخیر می‌کند و با منفجرکردن ساختمانِ نمادینِ عدالت (Old Bailey)، پیامی ویدئویی برای مردم می‌فرستد. او در این پیام تاریخی می‌گوید: «… اگر به دنبال مقصر می‌گردید، تنها کافی است در آینه نگاه کنید. من می‌دانم چرا این کار را کردید؛ می‌دانم ترسیده بودید. چه کسی نمی‌ترسد؟ جنگ، ترور، بیماری. آن‌ها توطئه کردند تا عقل شما را ببرند و شما را از عقل سلیم دور کنند. ترس بهترین ابزارِ آن‌ها بود… »

وی مثل وندتا (V for Vendetta)؛ نقابی از دل تاریخ برای فروپاشی دیکتاتوری‌های امروز
- - - - - -
«مردم نباید از حکومت‌هایشان بترسند؛ این حکومت‌ها هستند که باید از مردمشان بترسند.»

در شماره‌های پیشین مجله، با مرور فیلم‌هایی چون «بالکن گُلدا»، «معاون» و «دابلیو.» از دریچهٔ دوربین فیلمسازان مروری داشتیم بر روند شکل‌گیری، آغاز و پایان جنگ‌های خاورمیانه، سپس در «زندگی دیگران»، زاویهٔ دید را به داخل چرخاندیم تا ببینیم یک سیستم تمامیت‌خواه چگونه با استفاده از فضای رعب، شنود و خفقان که معادل امروزی آن تاریکی دیجیتال و قطع اینترنت است، برای تسخیر روحِ جامعه تلاش می‌کند.

اما اکنون، در روزهایی که بیش از دو ماه از قطع سراسری اینترنت در ایران می‌گذرد و سایهٔ جنگ خارجی به بهترین بهانه برای تشدید سرکوب‌های داخلی، اعدام‌های بدون دادرسی عادلانه، اعمال حکومت نظامیِ اعلام‌نشده و خفه‌کردن هرگونه صدای منتقدی تبدیل شده است، مخاطب خسته از استیصال، به چیزی بیش از مرور تاریکی نیاز دارد، یعنی یادآوریِ قدرتِ ایستادگی، امید و بیداریِ جمعی. در این نقطه از تاریخ، شاید کمتر اثری نمادین‌تر و الهام‌بخش‌تر از شاهکار سال ۲۰۰۵ به کارگردانی جیمز مک‌تیگو و نویسندگی خواهران واچوفسکی، یعنی «وی مثل وندتا» (V for Vendetta) که به فارسی «الف مثل انتقام» هم ترجمه شده، باشد؛ فیلمی که به ما می‌آموزد چگونه یک ایده، می‌تواند از گلوله‌ها، سانسورها و دیوارهای قطورِ زندان‌ها عبور کند.

برای درک عمیق این فیلم و نقابِ خندانی که امروز به نمادِ جهانیِ مبارزه با دیکتاتوری تبدیل شده است، ابتدا باید سفری به قرن هفدهم میلادی داشته باشیم؛ سفری به ریشه‌های تاریخیِ مردی که الهام‌بخشِ این شورش شد: گای فاکس...
#فیلم #سینما #هنر #رسانهٔ_همیاری #رسانه_همیاری

مهندسیِ ترس: سلاحی خطرناک‌تر از بمب

یکی از تکان‌دهنده‌ترین بخش‌های داستان که پیوندی عمیق با واقعیت‌های سیاسی دارد، افشایِ چگونگیِ به‌قدرت‌رسیدنِ این حکومت است. در طول فیلم متوجه می‌شویم که انتشارِ ویروسِ کشنده‌ای (St. Mary’s Virus) که جانِ ۸۰ هزار نفر از مردم بریتانیا را گرفت و بهانهٔ استقرارِ حکومت نظامی و قدرت‌گیری مطلق حزب فاشیست شد، در واقع به‌دست خودِ حکومت ساخته و در میان مردم پخش شده بود!

حکومت‌های توتالیتر همواره به یک «بحران» نیاز دارند تا بقای خود را تضمین کنند. این بحران می‌تواند یک جنگِ خارجیِ ویرانگر باشد، می‌تواند یک بیماری باشد، یا یک تهدیدِ امنیتیِ ساختگی. پیام فیلم روشن است: حاکمیت برای حفظ قدرت خود، از هیچ جنایتی علیه شهروندانش فروگذار نمی‌کند. آن‌ها «ترس» را می‌فروشند تا در ازای آن «اطاعت» بخرند.

تکاملِ ایوی؛ از استیصال تا رهایی از ترس

قلب تپندهٔ فیلم «وی مثل وندتا»، دگردیسی و تکاملِ شخصیتِ ایوی (Evey) است. او نماد تودهٔ مردم است؛ مردمی که از سیستم بیزارند، اما به‌خاطر ترس از جان، حفظ شغل و داشتن یک زندگیِ محقرانه، سکوت کرده‌اند. ایوی در ابتدا از «وی» می‌ترسد و حتی تلاش می‌کند از او فرار کند.

نقطهٔ اوجِ فیلم، زمانی است که ایوی به‌دست پلیس مخفی دستگیر، شکنجه و بازجویی می‌شود. موهای سر او تراشیده می‌شود، در سلولی تاریک و سرد رها می‌شود و به او گفته می‌شود که اگر جای «وی» را لو ندهد، اعدام خواهد شد. در این تاریکی، ایوی نامه‌ای پنهانی از زندانیِ قبلیِ آن سلول (زنی به‌نام والری) پیدا می‌کند که به او یادآوری می‌کند: «… من در این سلول خواهم مرد، اما هر اینچ از من نابود خواهد شد، مگر یک اینچ. یک اینچِ کوچک و شکننده، اما تنها چیزی در جهان که ارزشِ نگه‌داشتن دارد. ما نباید هرگز آن را از دست بدهیم یا تسلیمش کنیم… »

در ادامه، وقایعی غیرمنتظره رخ می‌دهد که داستان را به پیام اصلی‌اش می‌رساند.

«ایده‌ها ضدگلوله‌اند»؛ پیامی برای امروزِ ما

چرا تماشای این اثرِ بی‌نظیر، در شرایط کنونی و با توجه به قطع دوماههٔ اینترنت، اختناق داخلی و تهدیدات جنگی برای ما اهمیتی حیاتی دارد؟

انحصار رسانه‌ای و تاریکیِ دیجیتال: در «وی مثل وندتا»، صدایِ حکومت (Voice of London) تنها صدایی است که به گوش می‌رسد و حقیقت، قربانیِ مصلحتِ نظامِ حاکم شده است. وقتی کشوری به‌مدت دو ماه در خاموشیِ اینترنتی فرو می‌رود، دقیقاً در حالِ اجرای سیستمِ کنترل ذهنِ حزبِ «نورس‌فایر» است. قطع ارتباط جامعه با جهان خارج، تلاشی است برای جلوگیری از شکل‌گیریِ همان «ایده‌ها»یی که حکومت از آن‌ها هراس دارد.

سوءاستفاده از جنگ و دشمن خارجی: همان‌طور که در فیلم‌های قبلی («دابلیو» و «معاون») دیدیم، سیاستمداران جنگ‌طلب به تنش‌ها دامن می‌زنند. در داخلِ مرزها نیز، حکومت با استناد به وضعیت بحرانی و جنگی، هر صدای اعتراضی را به خیانت و همدستی با دشمن خارجی متهم می‌کند. این دقیقاً همان روشی است که صدراعظمِ فیلم با آن حکومت می‌کرد.

قدرتِ ماسک و بیداریِ میلیونی: بزرگ‌ترین دستاوردِ «وی»، ایدهٔ منفجرکردن ساختمان پارلمان نبود؛ بلکه بیدارکردنِ مردم بود که در سکانسِ پایانی فیلم تجلی می‌یابد.

پس از مرور فیلم‌هایی که چهرهٔ کریهِ جنگ‌افروزی و سرکوب را عریان کردند، «وی مثل وندتا» به ما تسلایی حماسی می‌بخشد. این فیلم به ما می‌گوید که هیچ اختناقی ابدی نیست، هیچ قطعی اینترنتی‌ای نمی‌تواند میل به آزادی را در ذهن‌ها خفه کند و هیچ ماشین سرکوبی، هرچقدر هم که خشن باشد، توانِ ایستادگی در برابر ملتی را که تصمیم گرفته‌اند از ترس‌هایشان عبور کنند، ندارد.

تأثیر این فیلم به حدی بود که امروزه نقابِ گای فاکس، به نماد اصلیِ گروه هکتیویستِ «انانیموس» (Anonymous) و بسیاری از جنبش‌های اعتراضی ضدسرمایه‌داری و ضدحکومتی در سراسر جهان تبدیل شده است؛ از وال‌استریت تا بهار عربی، و از هنگ‌کنگ تا خیابان‌های شهرهای مختلف در اعتراضات سال‌های اخیرِ ایران.

تماشای این اثر با موسیقیِ بی‌نظیر داریو ماریانلی و به‌ویژه استفادهٔ شکوهمندانه از اورتور ۱۸۱۲ چایکوفسکی در صحنه‌های انفجار، در این روزهای پرالتهاب، یک ضرورت است. این فیلم نه به‌قصد ایجاد ناامیدی، بلکه همچون تلنگری است برای یادآوری این نکته که آیندهٔ تاریک، تنها در صورتی محقق می‌شود که ما با سکوت خود به آن تن بدهیم.

شما می‌توانید فیلم «وی مثل وندتا» را به‌صورت رایگان از برخی از کتابخانه‌های عمومی در شهرهای مختلف مترو ونکوور امانت بگیرید و یا آن را در پلتفرم‌های پخش آنلاین فیلم مانند Apple TV یا Amazon Prime تماشا کنید.

ارسال دیدگاه