الف صدرا – ونکوور
در روزگاری که تصویر ایران در بسیاری از رسانههای جهان به اخبار هستهای، تنشهای سیاسی و تیترهای امنیتی تقلیل یافته بود، زنی از دل ادبیات و تصویر برخاست و چهرهٔ دیگری از ایران را به جهان نشان داد؛ چهرهٔ مردمی که عاشق میشوند، میترسند، رؤیا میبافند، میخندند، سوگواری میکنند و زیر فشار تاریخ همچنان به زندگی ادامه میدهند. مرجان ساتراپی، یکی از مهمترین راویان این ایران بود؛ هنرمندی که توانست تجربهٔ شخصی خود را به اثری جهانی تبدیل کند و نامش را در تاریخ ادبیات، کمیک و سینما ثبت کند.
اکنون با انتشار خبر درگذشت او در پنجاه و شش سالگی، ایران یکی از صداهای منحصربهفرد خود را از دست داده است. خانوادهٔ او اعلام کردهاند که ساتراپی اندکی بیش از یکسال پس از مرگ همسرش، ماتیاس ریپا، درگذشته است. خبر درگذشت او موجی از اندوه را در میان نویسندگان، هنرمندان و فعالان فرهنگی جهان برانگیخت و بسیاری از چهرههای فرهنگی و سیاسی فرانسه از او بهعنوان هنرمندی یاد کردند که آزادی را به زبان هنر ترجمه کرد.
مرجان ساتراپی در سال ۱۳۴۸ در رشت متولد و در تهران بزرگ شد. او در خانوادهای روشنفکر و سیاسی پرورش یافت؛ خانوادهای که از نزدیک تحولات ایران پیش و پس از انقلاب را تجربه کرده بود. کودکی و نوجوانی او همزمان با یکی از پرتلاطمترین دورههای تاریخ معاصر ایران بود؛ انقلاب ۱۳۵۷، جنگ ایران و عراق، محدودیتهای اجتماعی و سیاسی و تغییرات عمیقی که زندگی میلیونها ایرانی را دگرگون کرد. این تجربهها بعدها به مهمترین منابع الهام آثار او تبدیل شدند.
ساتراپی از همان سالهای نوجوانی با مفهوم تبعید آشنا شد. وقتی ساتراپی چهاردهساله بود، مدیر مدرسه را که قصد داشت جواهرات او را ضبط کند، کتک زد و خانواده که نگرانش بودند، او را برای ادامهٔ تحصیل به وین فرستادند. این مهاجرت آغاز دورهای دشوار در زندگی او بود. سالهایی سرشار از تنهایی، بحران هویت، احساس بیریشگی و تلاش برای پیداکردن جایگاهی میان دو فرهنگ متفاوت. او بعدها در آثارش بارها به این تجربه بازگشت؛ تجربهٔ انسانیِ کسی که نه کاملاً به سرزمین مادری تعلق دارد و نه در سرزمین جدید احساس درخانهبودن میکند. همین وضعیت میانبودگی بعدها به یکی از مهمترین مضامین آثارش تبدیل شد.
پس از بازگشت کوتاهی به ایران، ساتراپی سرانجام در دههٔ نود میلادی به فرانسه مهاجرت کرد و آنجا بود که مسیر هنری واقعی خود را پیدا کرد. در فرانسه با فضای پویای کمیک و رمان گرافیکی آشنا شد.
در سال ۲۰۰۰ نخستین جلد «پرسپولیس» منتشر شد؛ اثری که نهفقط زندگی او، بلکه مسیر تاریخ رمان گرافیکی را نیز تغییر داد. «پرسپولیس» داستان دختری نوجوان است که در میان انقلاب، جنگ، سرکوب و مهاجرت بزرگ میشود. روایت از زاویهٔ دید یک کودک آغاز میشود؛ کودکی که تلاش میکند جهان پیچیدهٔ اطرافش را بفهمد. و همین نگاه کودکانه و صادقانه بود که اثر را به تجربهای جهانی تبدیل کرد.

پیش از «پرسپولیس»، بسیاری از مخاطبان غربی ایران را تنها از دریچهٔ سیاست میشناختند. ساتراپی اما ایران را از زاویهٔ زندگی روزمره نشان داد؛ از دل خانوادهها، مدرسهها، دوستیها، عشقها و ترسهای معمولی انسانها. او بهجای آنکه دربارهٔ حکومت سخنرانی کند، دربارهٔ آدمها داستان گفت. همین رویکرد سبب شد میلیونها خواننده در سراسر جهان با شخصیتهای او همدلی کنند. «پرسپولیس» به دهها زبان ترجمه شد و به یکی از موفقترین آثار تاریخ رمان گرافیکی تبدیل شد.
اهمیت «پرسپولیس» تنها در موفقیت تجاری آن نبود. این کتاب جایگاه رمان گرافیکی را نیز ارتقا داد. تا پیش از آن، بسیاری، کمیک را رسانهای صرفاً سرگرمکننده میدانستند. ساتراپی نشان داد که تصویر و متن میتوانند در کنار هم بهاندازهٔ رمانهای بزرگ ادبی، حامل پیچیدگیهای انسانی و تاریخی باشند. او ثابت کرد که یک داستان مصور نیز میتواند دربارهٔ تبعید، ایدئولوژی، مرگ، آزادی و هویت سخن بگوید.
گفتنی است برخی اشارات ساتراپی در «پرسپولیس» ازجمله به ماجرای سینما رکس آبادان، سالها بعد و بهویژه پس از مرگش مورد انتقاد قرار گرفت. هرچند ساتراپی در زمان حیاتش بارها تأکید کرد که «پرسپولیس» یک کتاب تاریخ رسمی، تحلیلی یا آکادمیک نیست، بلکه یک داستان مصور خودزندگینامه است و محتوای کتاب بازسازی فضای شایعات و «باورهای عمومی مردم» آن دوران از زاویهٔ دید یک کودک بوده است.
پس از موفقیت «پرسپولیس»، ساتراپی به سراغ آثار دیگری رفت. «گلدوزیها» کتابی بود دربارهٔ زنان ایرانی، روابط عاطفی، ازدواج و رازهایی که معمولاً در فضای عمومی بیان نمیشوند. این کتاب تصویری متفاوت از زنان ایرانی ارائه میداد؛ زنانی شوخطبع، باهوش، منتقد و سرشار از میل به زندگی. اثر دیگر او، «خورش مرغ با آلو»، روایتی تلخ و شاعرانه از عشق، فقدان و مرگ بود که بعدها به فیلمی سینمایی نیز تبدیل شد که گلشیفته فراهانی در آن بازی کرد.
اما فعالیت ساتراپی به ادبیات محدود نماند. او خیلی زود به سینما روی آورد و یکی از موفقترین اقتباسهای تاریخ کمیک را خلق کرد. فیلم انیمیشن «پرسپولیس» که در سال ۲۰۰۷ با همکاری ونسان پارونو ساخته شد، در جشنوارهٔ کن به نمایش درآمد و جایزهٔ هیئت داوران را دریافت کرد. این فیلم بعدها نامزد جایزهٔ اسکار شد و مخاطبان بسیار گستردهتری را با جهان فکری ساتراپی آشنا کرد.
موفقیت سینمایی او اتفاقی گذرا نبود. ساتراپی در سالهای بعد فیلمهای متعددی ساخت که هر کدام نشاندهندهٔ جسارت او در تجربهگرایی بودند. «رادیواکتیو» دربارهٔ زندگی ماری کوری و آثار دیگرش نشان دادند که او نمیخواهد صرفاً خالق «پرسپولیس» باقی بماند. بسیاری از هنرمندان پس از خلق یک شاهکار در سایهٔ همان اثر میمانند، اما ساتراپی همواره تلاش کرد مسیرهای تازهای را بیازماید.

در کنار فعالیت هنری، ساتراپی همواره چهرهای سیاسی و اجتماعی نیز بود؛ هرچند خودش بارها تأکید میکرد که پیش از هر چیز یک هنرمند است. او از منتقدان جدی استبداد، سانسور و محدودیتهای اعمالشده بر زنان در ایران بود. در جریان اعتراضات مختلف ایران، بهویژه جنبش «زن، زندگی، آزادی»، بار دیگر به یکی از صداهای شناختهشدهٔ جامعهٔ ایرانی در سطح جهانی تبدیل شد. او در پروژهٔ کتاب مصور «زن، زندگی، آزادی» نقش مهمی ایفا کرد و کوشید صدای معترضان ایرانی را به مخاطبان بینالمللی منتقل کند. یکی از شرطهای مرجان ساتراپی برای چاپ این کتاب، قراردادن نسخهٔ فارسی کتاب بهصورت آنلاین و رایگان بود تا دسترسی ایرانیان داخل و خارج از کشور و فارسیزبانان دیگر به این کتاب آسان شود.
بااینحال، آنچه ساتراپی را از بسیاری از چهرههای هنری_سیاسی متمایز میکرد، پرهیز او از سادهسازی بود. او جهان را به دو قطب خیر و شر تقسیم نمیکرد. در آثارش، حتی مخالفانش نیز انسان بودند؛ انسانهایی گرفتار تاریخ، ایدئولوژی و ترس. شاید بههمین دلیل است که نوشتهها و فیلمهایش هنوز هم پس از گذشت سالها تازگی خود را حفظ کردهاند. او بیش از آنکه قضاوت کند، روایت میکرد و بیش از آنکه شعار بدهد، میکوشید پیچیدگی انسان را نشان دهد.
ساتراپی همچنین نمونهای نادر از هنرمندی بود که توانست میان شرق و غرب پلی واقعی بسازد. او نه تصویری رمانتیک از ایران ارائه میکرد و نه تصویری سیاه و یکدست. ایرانِ او سرزمینی پیچیده بود؛ جاییکه در آن عشق و خشونت، امید و ناامیدی، سنت و مدرنیته در کنار هم وجود دارند. همین نگاه چندلایه سبب شد آثارش برای مخاطبان ایرانی و غیرایرانی به یک اندازه جذاب باشند.
اکنون که مرجان ساتراپی دیگر در میان ما نیست، میراث او بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا میکند. او تنها نویسندهای موفق یا فیلمسازی شناختهشده نبود. او حافظ بخشی از حافظهٔ جمعی ایرانیان بود؛ کسی که تجربهٔ نسل انقلاب، جنگ، مهاجرت و تبعید را بهزبان هنر ثبت کرد. بسیاری از نویسندگان و هنرمندان میآیند و میروند، اما تنها تعداد اندکی موفق میشوند روایت خود را به بخشی از حافظهٔ جهان تبدیل کنند.
مرجان ساتراپی از همین گروه اندک بود. زنی که از خیابانهای تهران آغاز کرد، به پاریس رسید و سرانجام داستان زندگی خود را به داستان میلیونها انسان بدل ساخت. آثار او همچنان خوانده خواهند شد، فیلمهایش همچنان دیده خواهند شد و آن دختر نوجوانی که در صفحات سیاه و سفید «پرسپولیس» با جهان روبهرو میشود، همچنان برای نسلهای آینده زنده خواهد ماند. شاید بزرگترین پیروزی یک نویسنده نیز چیزی جز همین نباشد؛ اینکه پس از مرگش، صدایش هنوز در جهان شنیده شود.
کتابها و فیلمهای ساتراپی در اغلب کتابخانههای مترو ونکوور برای امانتگرفتن رایگان در دسترساند.