دوستان سلام جوالدوز هستم، دامت برکاته این روزا روزای پسا عیده، عید و روزهای آغاز سال نوی میلادی، برای همین زیاد نمیخوام اذیتتون کنم و جوالدوز محکم بزنم. اما چه کنم، خودتون نمیذارید این جوالدوز ما دو دقیقه آروم پَرِ شال ما جا خشک کنه. امروز میخوام راجع به یه پدیدهٔ عجیب و غریب صحبت کنم که بلای خانمانسوز جامعهٔ ایرانیمون شده. اونم پدیدهٔ فراموشیه! آلزایمر رو نمیگم که اون هم متأسفانه بیماری قرنه. این…
بیشتر بخوانیدهنر و ادبیات
دنیای من و آدم کوچولوها – بهسرعتِ گردباد یا گوجهفرنگی؟
رژیا پرهام – ادمونتون با یک اتفاق ساده به این نتیجه رسیدم که چقدر راحت میشود تفکری نادرست را جا انداخت! تنها موردی که باید در نظر گرفته بشود، داشتن حمایت افرادیست که بدون دانش لازم، شما را تأیید و از شما پیروی کنند. جامعهٔ کوچک مهدکودک من نمونه خوبی از جوامع بزرگ یا خیلی بزرگ است! چندی قبل با بچهها مشغول درستکردن کیک و بههمزدن مواد لازم بودیم. در حینِ همزدن تمرینی هم برای…
بیشتر بخوانیدخاطرات معلق – شعری از مرجان ریاحی
مرجان ریاحی – ایران دارم خاطراتت را از اطراف خانه جمع میکنم نگاهت را از عمق آینه صدای معلق خندهات را از میان هوای اتاقها مهربانیات را از روی شاخههای شمعدانی بیقیدنشستنات را از روی صندلیهای راحتی حواسپرتیات را از کنار کفشهای لنگهبهلنگه عطر نفسهایت را از گوشههای بالشهای پر و هر چه خردهریزهای عاشقانه که رها کردهای زیر فرشها بین ظرفهای آشپزخانه در گلدان کنار ایوان همه را جمع میکنم و یکجا و بدون…
بیشتر بخوانیدپسری که نمیخواست هجدهساله شود – داستان کوتاهی از زهره بختیاری
زهره بختیاری – ونکوور پدر: «این پسرعصبانی که میشه، هیچکس جلودارش نیست.» مادر: «اما، تو دلش هیچی نیست. خیلی مهربونه بچهام.» پدر :«گاهی از در دروازه تو نمیاد و گاهی از سوراخ سوزن هم رد میشه.» مادر: «مال سنشه. تو سن بلوغه! دست خودش نیست. بزرگتر که بشه، درست میشه.» پدر: «قبول. اما آخه این کارهائیکه میکنه عاقبت نداره.» * * * * * با صدای بازشدن در آهنی از خواب پرید و آخرین چرتش…
بیشتر بخوانیدلالایی و عشق دریایی
حمیدرضا یعقوبی – ونکوور پری دریایی در افسانههای بسیاری از فرهنگهای جهان، از تمدن آشوریان تا بابل و یونان باستان وجود دارد. در بعضی افسانههای اروپایی آمده است که پری دریایی توانایی برآوردهکردن آرزوهای انسانها را دارد. حوريان دريا را ديدهام كه برای يكديگر نغمهسرايی میكنند گمان نمیبرم كه آنها برای من نغمهسرايی كنند، من آنها را ديدهام كه سوار بر گردهٔ امواج رو به دريا تاختهاند و زلفان سفيد امواج را…
بیشتر بخوانیدشاه میبخشه و شاهقلی نمیبخشه
جوالدوز هستم دامت برکاته لالهزار آخرین روزهای لالهزاریش رو طی میکرد؛ آخرین روزهای تئاتر نصر و تئاتر پارس رو، سینما متروپول و سینما رکس، سینما رویال، سینما کریستال و سینما ونوس رو. آخرین روزهای بو و مزهٔ ساندویچ تخممرغ پخته با نون بُلکی و دوغ شیشهای گازدار رو داشت طی میکرد. آخرین روزها برای اینکه همهٔ اون خیابون داشت بوی سیم برق و لامپ و کلید و پریز میگرفت، البته که الان کاملاً گرفته و…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – طنین فریاد از کوچههای بوشهر تا کلیسایی ارتدوکس در هانوفر
مژده مواجی – آلمان پدر و مادرم میگفتند: «دنیا دیدن، بهْ از خوردن است.» هنگامی که پانایوتا، دوست یونانیام، بهعنوان خالهخواندهٔ پسربچهای دوساله از بستگانش، مرا برای مراسم غسل تعمید دعوت کرد، از دعوتش استقبال کردم. «دنیا دیدن، بهْ از خوردن است!» غسل تعمید در کلیسایی ارتدوکس در هانوفر. اسفند ماه بود. زمستان کولهبارش را میبست و لنگانلنگان راهیِ رفتن بود. کلیسای ارتدوکسها پنجرههای ارسی زیبایی داشت که شیشههای رنگیاش نوری خیرهکننده به فضا میبخشید….
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – چگونه به آن که دوستش داریم، بگوییم که دوستش داریم!
رژیا پرهام – ادمونتون کادوی کریسمس امسال دخترک برایم متفاوت از هر سال بود. یک کارت قرمز خریداریشده (بهجای کارت هر سال که کاردستی دخترک بود) و یک کاردستی آدمبرفی (بهجای هدیهٔ هر سال که معلوم بود کلی بابتش هزینه میشد)، دخترک برایم توضیح داد: «چون مامی کارش رو از دست داده، بهتره تا جایی که میشه صرفهجویی کنیم. بهخاطر همین امسال برای همهٔ اونهایی که برامون مهماند، هدیه درست کردیم.» بدن آدمبرفی لنگه جورابیست…
بیشتر بخوانیدروزبهخیر – شعری از ادنان چاکر
ادنان چاکر (Adnan Çakır) – شاعر تُرک برگردان: دکتر محرم آقازاده – ونکوور روزبهخیر به دوستان روزبهخیر به آنانی که برای آمیختن عشق با عشق راهی شدهاند روزبهخیر به روشناییبخشی خورشید روزبهخیر به خورشیدی که دنیا را رنگآمیزی میکند روزبهخیر به خفتگان، کوشندگان و کوچندگان روزبهخیر به آنان که میخندند و میگریند روزبهخیر به آنان که کم آوردهاند روزبهخیر به آنان که کینهٔ خصم را در دل میپرورند روزبهخیر به زیبادلان و دریادلان روزبهخیر به…
بیشتر بخوانیدنقطهٔ سرخ – داستان کوتاهی از فرزانه کرمپور
فرزانه کرمپور چراغ سردر ساختمان خاموش بود. دست توی کیف برد و دنبال کلید گشت. گربهای از روی دیوار با صدای خفهای جلوی پاش پرید. به در تکیه داد و خیس عرق شد. چشمهای سبز گربه در تاریکی درخشید. دستگیرهٔ در را گرفت، در را جلو کشید و کلید را در قفل چرخاند. پا به راهرو گذاشت و در آخرین لحظه به کوچه نگاه کرد. تابلوی رستوران سر خیابان، با نور زرد و سرخ و…
بیشتر بخوانید