داستانهایی بر مبنای واقعیت از انسانهایی که تنها به رفتن فکر میکنند آرام روانشاد – ایران اولین چیزی که در او توجهم را جلب میکند، چشمهای کشیدهاش است. مثل چشمهای آهوست. اجازه میگیرد که سیگاری روشن کند. سیگارش را پُک میزند. دودش را از شیشهٔ باز ماشین بیرون میدهد و از کاغذبازیهای مهاجرت ابراز تنفر میکند. میگوید دردسر قانونی رفتن از غیرقانونیاش بیشتر است. هر روز یک چیز میخواهند. خب همان روز اول بگویند. حیف که…
بیشتر بخوانیدمهاجرت
پروژهٔ اجتماعی (۳۳) – مجازات ۸۰ ساعته
مژده مواجی – آلمان در اسکان پناهجویان، واردِ اتاق کارم شدم. داشتم لپتاپ را روشن میکردم که وارد اتاق شد. چند هفتهای میشد که این خانوادۀ جوان چهارنفره از شهر دیگری به هانوفر انتقال پیدا کرده بودند. پدر خانواده تا حدی میتوانست آلمانی صحبت کند و هرگاه عاجز از مکالمه با من بود، به انگلیسی که روان صحبت میکرد، متوسل میشد. اینبار، پدر خانواده خودش تنها بود، برخلاف دفعات قبل که با همسر و دو کودک…
بیشتر بخوانیدسلسله داستانهای مهاجرت به کانادا – دادگاه فدرال کانادا برای پروندههای مردودی پناهندگی
دکتر امیرحسین توفیق – ونکوور «خانم سارا، رأی قاضی دادگاه پناهندگی را شامل دلایلی که منجر به مردودی پرونده و دادخواست شما شده بود، بههمراه رأی قاضی دادگاه فرجامخواهی و دلایلی که آورده شده بود، بهطور کامل و دقیق مطالعه کردم. همچنین اصل ادعانامهٔ شما را بههمراه کلیهٔ مدارکی که ارائه کرده بودید، خواندم. قبل از آنکه بخواهم راهکار فعلی و کارهایی را که باید انجام شود، خدمت شما عنوان کنم، سؤالی دارم و آن این…
بیشتر بخوانیدپروژهٔ اجتماعی (۳۲) – معصومه و زجر یادگیریِ زبان
مژده مواجی – آلمان هنگامی که طالبان پسر معصومه را کشت و همسرش را تهدید به مرگ کرد، آنها با گروهی به ایران و بعد به آلمان فرار کردند. فقط فرار از خشونت و رسیدن به مکانی امن مهم بود، بدون هیچگونه تصوری از سختیهای زندگی در کشور میزبان. به اسکان پناهجویان رفتم تا با معصومه و همسرش برای ثبتنام کلاس زبان آلمانی برویم. اسکانی که یک مجتمع بزرگ کانتینری سهطبقه بود. پس از آنکه مأمورانِ…
بیشتر بخوانیددر جستوجوی بهشت – به جرم زن بودن
داستانهایی بر مبنای واقعیت از انسانهایی که تنها به رفتن فکر میکنند آرام روانشاد – ایران دو هفته همهجا را تعطیل کردهاند و ما هم خانهنشین شدهایم. کرونا دارد یکی پس از دیگری جان میگیرد و آنچه بهعنوان آمار میخوانیم، جانهای عزیزی است که یکی پس ازدیگری میروند. در این میان، خبر میرسد که دخترخالهام دارد کارهایش را برای رفتن انجام میدهد. برادرم به من تلفن میزند و میگوید خبر داری فلانی هم دارد میرود آلمان؟…
بیشتر بخوانیدسلسله داستانهای مهاجرت به کانادا – بررسی سوابق کاری و امنیتی متقاضیان مهاجرت به کانادا
دکتر امیرحسین توفیق – ونکوور کلیهٔ پروندههایی که به وزارت مهاجرت، پناهندگان و شهروندی کانادا ارسال میشود، اعم از مهاجرتی و غیرمهاجرتی، در انتهای مسیر بررسی پرونده، وارد مرحلهٔ بررسی سوابق کاری و امنیتی متقاضی میشود که به آن مرحلهٔ «بکگراند چک» میگویند. در این مرحله، علاوه بر اینکه آژانس خدمات مرزی و سرویس اطلاعات امنیتی کانادا سوابق امنیتی متقاضی را کنترل مینماید و از تمام کشورهایی که متقاضی به آنها سفر کرده و همچنین برخی…
بیشتر بخوانیددر جستوجوی بهشت – شروع دوباره
داستانهایی بر مبنای واقعیت از انسانهایی که تنها به رفتن فکر میکنند آرام روانشاد – ایران همیشه هم اینطور نیست که مسافری سوار شود و حکایت رفتنش، حکایت غموغصه باشد. بعضی وقتها هم حکایتها شیرین است و خنده بر لب مینشاند. مثل خانم تقریباً پنجاهسالهای که آن روز صبح بهعنوان اولین مسافر سوار ماشینم شد. کمی که گذشت خندید و با لحن شیرینی گفت: «سر پیری و معرکهگیری!» گفتم شما که هزار ماشالله خیلی جواناید و…
بیشتر بخوانیدپروژهٔ اجتماعی (۳۱) – وحشت از خانۀ جنگلی
مژده مواجی – آلمان تازه به اتاق کارمان در شهرک حومهٔ هانوفر وارد شده بودم و داشتم لپتاپ را روشن میکردم تا کار را شروع کنم، که مشاور اجتماعی وارد اتاق شد و با لحنی که ضرورت در انجام کارش را میشد دید، گفت: – خواهش میکنم به اتاقم بیا که نیاز فوری به کمکت دارم. باید موضوعاتی مهم را به فارسی به مراجعان توضیح دهیم. با هم به اتاقش رفتیم. زن باردار و مرد همراه…
بیشتر بخوانیددلایل مردود شدن پروندهها در وزارت مهاجرت کانادا
دکتر امیرحسین توفیق – ونکوور در نظام حقوقی کانادا که بر مبنای قوانین عرفی (Common Law) اداره میشود، «متقاعد» کردن مراجع تصمیمگیری یا قضایی نقشی مهم ایفا میکند. در این نظام، قانونگذار یکسری اصول کلی را تعریف میکند و زمانی که پروندهای به دادگاه ارجاع داده میشود، وکیل متقاضی میتواند از دانش و مهارت خود استفاده کند و قاضی دادگاه را «متقاعد» نماید تا رأی را به نفع موکل خود صادر کند. کلمهٔ «متقاعد» را در…
بیشتر بخوانیدپروژهٔ اجتماعی (۳۰) – قد قد قدای مرغ و «مردی به نام اوه»
مژده مواجی – آلمان با هم احوالپرسی کردیم. حالواحوال مادرش را پرسیدم. مادری مسن که اغلب به محل کارمان مراجعه میکرد. – مادرم امروز قصد دارد که به ساعت مشاورهٔ شما مراجعه کند. گفتم: – همکار مراکشیام که با او میتواند عربی صحبت کند، مرخصی است و هفتهٔ دیگر برمیگردد. اگر مادرتان بخواهد امروز بیاید، باید با شما باشد که ترجمه کنید. با صدایی که تا حدی هیجان در آن نهفته بود، گفت: – مادرم میخواهد…
بیشتر بخوانید









