دوستان عزیز، جوالدوز هستم، دامت برکاته. با مسائل و مواردی که در دو هفتهٔ گذشته در گروه فیسبوکی «همیاری ایرانیان ونکوور» پیش اومد، واقعاً قصد نداشتم چیزی بنویسم. اصلاً دستم به قلم و جوالدوز نمیرفت. یه عالمه سؤال تو مغزمه و از همه مهمتر اینه که: واقعاً به ما یاد دادن هر چیزی رو با دادوفریاد و کولیبازی و نقنقزدن بخوایم؟ انقدر شنیدن حرف مخالف برامون سخته و تابوتوان همدیگه رو نداریم، که تا…
بیشتر بخوانیدهنر و ادبیات
و دوباره پاریس…
حمیدرضا یعقوبی – ونکوور سهامهای بیشمار کارخانهها و تکنولوژیهای روبهرشد، در سطح کشورهای پیشرفته، نصیب دربار شاهنشاهی بود، بهعنوان مثال، تقریباً ۴۰٪ سهام کروپ متعلق به دربار بود. اما سال ۱۳۶۸ هیچ اثری از تختوتاج نبود و غالبان بر حکومت پیشین، پس از جنگ چاره را بازستاندن غنائم موجود در دیگر بلاد دانسته بودند، غافل از اینکه حکومتمداران بلاد کفر به آسانی حاضر به بازپسدادنِ غنائم نبودند. آنان تنها چاره کردند که بهجای وجوه فروش…
بیشتر بخوانیدچند عاشقانهٔ کوتاه از کافیه جلیلیان
کافیه جلیلیان – تورنتو (۱) حكايت ديگرى است در شب روبهزوالِ عمر به آئينهٔ چشمانت، مهمانشدن شكفتن لبخندى گنگ، از خوابى ديگر هراس دست و تن، از ديدارى بههنگام نياز شنيدن آن جادوى كلام: دوستت دارم… * * * * * * * * (۲) حتى، اگر نگويى دوستت دارم عشق را، سالهاست در فوارهٔ خندهٔ بهارىات، خواندهام پيش از آنكه به خواب ستاره روم تنات را به ميهمانى نگاهــم بسپار * * * *…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – روزی که مادربزرگ از خواب بیدار نشد
رژیا پرهام – ادمونتون دیروز با دوستی ایرانی صحبت میکردم که سه سال پیش همراه خانواده به کانادا مهاجرت کرده است. تعریف میکرد که همکاری کانادایی دارد که بهتازگی مادرش را از دست داده، و به ظاهر ناراحت نیست… و دوست من شاکی بود که چرا اینها اینقدر سرد و بیعاطفهاند! با آن حرفها خاطرهای نه چندان قدیمی برای من تداعی شد. دو سه هفته پیش مادربزرگ یکی از پسر بچههای کانادایی مهدکودک من درگذشت….
بیشتر بخوانیدحکایت افت اخلاق کاری
حکایت افت اخلاق کاری (Anekdote zur Senkung der Arbeitsmoral) هاینریش بل (Heinrich Böll) برگردان: علیاصغر راشدان – فرانسه در باراندازی در سواحل غربی اروپا، مردی با لباسی فقیرانه توی قایق ماهیگیریاش دراز شده بود و چرت میزد. گردشگری شیکپوش فیلم تازهٔ رنگیای توی دوربینش میگذارد که از آسمان آبی، دریای سبز دلپذیر، قلههای سفید پوشیده از برف، قایق سیاه ماهیگیری و کلاه قرمز ماهیگیر، عکسهای باحالی بگیرد. چیلیک. دوباره چیلیک. تا سه نشه، بازی نشه،…
بیشتر بخوانیدردپای سینمای ایران در جشنوارهٔ بینالمللی فیلم ونکوور
محمدرضا فخرآبادی – ونکوور جشنوارهٔ بینالمللی فیلم ونکوور (ویف) از ۲۹ سپتامبر کار خود را آغاز خواهد کرد و تا روز ۱۴ اکتبر فیلمهای منتخبی از سینمای جهان را در ۷ نقطهٔ شهر بهنمایش خواهد گذاشت. این جشنواره از آن جهت قابل توجه است که در پایان فصل جشنوارههای بینالمللی سینمایی برگزار میشود و معمولاً بهترین فیلمهای جشنوارههای درجه یک سینمایی نظیر برلین، کن، ونیز و… برای این جشنواره گزینش میشوند و بهمدت دو هفته…
بیشتر بخوانیدهانیبال الخاص – رنگ، نقاشی، عشق به زندگی
حمیدرضا یعقوبی – ونکوور سال ۱۳۵۸ است، فکر میکنم اسفندماه. خیابان تخت جمشید، طالقانی امروز، دیوار ضلع جنوبی سفارت آمریکا که حالا به آن لانهٔ جاسوسی میگویند. زیاد به امجدیه میرفتم. یکبار بعد از امجدیه، از جلوی فروشگاه ورزشی «جدیکار» رد شدم، بهطرف تخت جمشید و برای اولین بار دیدمش؛ مردی متوسط قامت، کلاه فرانسوی (برت) به سر، با نزدیک به نیم قرن اندوختهٔ زندگیاش و طمأنینهای خاص مشغول بود به نقشدادنِ شاهکاری بر دیوارِ…
بیشتر بخوانیدجوالدوز – کارشناسان همهفنحریف
دوستان عزیز، جوالدوز هستم، دامت برکاته. پدر در شیراز بازنشسته شد. کشور آبستن اتفاقات جدید شده بود. چپ و راست و میانه و از این جور حرفا. اما چیزی که مهم بود، مسئلهٔ اقتصاد خانواده بود. کار جدید پدر تازه بعد از بازنشستگی شروع شد. من هم تازه دبیرستان رو تموم کرده بودم و باید بین رفتن به دانشگاه و سربازی و درافتادن با چالش کنکور و فرار از دورهٔ اجباری دست و پنجه نرم…
بیشتر بخوانیدکاریکلماتور
داود مرزآرا – ونکوور گلهای قالی بهقدری زیبا و طبیعی بافته شده بود، که زنبورها رویش مینشستند. چون دل گرمی نداشت، از هر کاری که می کرد زود دلسرد میشد. خیلیها در دانشگاه آزاد اسیر شدند. دو ریل راهآهن شکایت پیش قاضی بردند که چرا قطار بین آنها فاصله انداخته است. کمان بهخاطر تیر، کمر راست نمیکند. برای رسیدن، راهی بهجز رفتن نیست. نوار قلبم را در ضبط صوت گذاشتم تا صدای زندگی را بشنوم….
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – مدیریت پول آدم کوچولوها
رژیا پرهام دخترک پنجسالهٔ مهدکودکم اصرار داشت که بانکِ پدر و مادرش بانک خوبی نیست و به آنها پول کمی میدهد. او مطمئن بود عوضکردن بانک انتخاب خوبی است چون در آنصورت پدر و مادرش به اندازهٔ کافی برای تفریحات بهتر و بیشتر پول خواهند داشت. توضیح دادم که پدر و مادرت کار میکنند، حقوق میگیرند و بانک رابطی است بین آنها و محل کارشان. اول باور نکرد و دلیل آورد که پدر و مادرش…
بیشتر بخوانید