نام‌های پراکنده، زبان واحد: بازخوانی یک تجربهٔ آموزشی در بریتیش کلمبیا (قسمت سوم)

قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید

دکتر لیلا راعی* – ونکوور 

در شمارهٔ گذشته، از اضطراب فراموشی زبان مادری در نسل دوم مهاجر گفتیم؛ از کودکانی که فارسی را می‌فهمند، اما به‌انگلیسی پاسخ می‌دهند، از شکاف آرامی که گاه میان زبان خانه و زبان جهان بیرون شکل می‌گیرد، و از این پرسش که آیا زبان مادری، در نسل‌های بعد، همچنان «خانهٔ عاطفی» ما باقی خواهد ماند یا نه.

اما شاید در ادامهٔ آن بحث، لازم باشد به پرسش دیگری نیز فکر کنیم: آیا آموزش زبان، به‌تنهایی برای زنده‌نگه‌داشتن این پیوند کافی است؟

تجربهٔ سال‌ها آموزش در دیاسپورا نشان داده است که حتی بهترین کلاس‌های زبان هم، به‌تنهایی نمی‌توانند بارِ سنگینِ حفظ زبان مادری را به دوش بکشند. بسیاری از کودکان، با وجود حضور مداوم در کلاس‌های فارسی، هنوز این زبان را بیشتر «زبان درس و تکلیف» می‌دانند تا زبانِ هیجان، دوستی، بازی و خاطره.

شاید مسئله اینجاست که زبان، تنها در فضای رسمیِ آموزش ریشه نمی‌دواند. کودک زمانی زبان را واقعاً از آنِ خود احساس می‌کند که آن زبان وارد تجربه‌های خوشایند و جمعی زندگی‌اش شود؛ در خندیدن‌ها، بازی‌ها، دوستی‌ها و لحظه‌هایی که به او احساس تعلق می‌دهند.

درست در همین نقطه است که نقش جشن‌ها، آیین‌های جمعی و فضاهای فرهنگیِ کودک‌محور، اهمیتی فراتر از سرگرمی پیدا می‌کند.

جشن‌های کودک‌محور؛ فراتر از مرزهای کلاس درس

اگر بپذیریم که زبان در بستر روابط و عواطف نفس می‌کشد، باید این واقعیت را نیز بپذیریم که کلاس‌های آخر هفته، به‌تنهایی قادر به حفظ این میراث نخواهند بود. زبان مادری برای آنکه در جانِ کودکِ دیاسپورا ریشه بدواند، تنها به آموزش نیاز ندارد؛ بلکه محتاجِ «رؤیت‌پذیری اجتماعی» و مهم‌تر از آن، تجربهٔ لذت، تعلق و افتخار است.

در این مسیر، شاید لازم باشد الگوهای سنتی جشن‌ها و آیین‌های فرهنگی‌مان را نیز از نو بازنگری کنیم.

ما سال‌هاست نوروز، یلدا و مهرگان را در غربت برگزار می‌کنیم، اما پرسش اینجاست که این جشن‌ها تا چه اندازه از زاویهٔ دید کودکان طراحی شده‌اند؟ در بسیاری از این برنامه‌ها، کودک عملاً به تماشاگر خاموشِ جهانی تبدیل می‌شود که بزرگسالان برای خود ساخته‌اند؛ تماشاگر خسته‌ای در ردیف‌های عقب، که ارتباطی زنده و فعال با آنچه روی صحنه می‌گذرد، برقرار نمی‌کند.

درحالی‌که تجربه نشان می‌دهد رابطهٔ کودک با زبان مادری، زمانی عمیق‌تر می‌شود که زبان، از قالب آموزش رسمی خارج شود و به بخشی از بازی، هیجان، دوستی و خاطرهٔ جمعی او تبدیل گردد. ما به رویدادهایی نیاز داریم که در آن‌ها، کودک نه مخاطب منفعل، بلکه بازیگر اصلی میدان باشد؛ فضاهایی که در آن، آیین‌های کهن با زبان کودکانه، موسیقی، نمایش، قصه‌گویی و مشارکت واقعی نسل دوم بازآفرینی شوند.

از رؤیا تا واقعیت؛ تجربه‌ای در یلدای بریتیش کلمبیا

این ایده صرفاً یک آرزوی انتزاعی نیست. در دسامبر ۲۰۲۴، در بریتیش کلمبیا تجربه‌ای ارزشمند و امیدبخش در برگزاری جشن یلدا شکل گرفت؛ رویدادی که تلاش می‌کرد آیین کهن یلدا را نه‌صرفاً برای بزرگسالان مهاجر، بلکه از زاویهٔ نگاه و تجربهٔ کودکان بازتعریف کند.

نکتهٔ مهم‌تر این بود که این برنامه، تنها برای کودکان فارسی‌زبان طراحی نشده بود؛ بلکه به‌شکل دو‌زبانه برگزار شد تا فضایی برای گفت‌وگو و مشارکت میان کودکان با پیشینه‌های فرهنگی متفاوت نیز فراهم شود. در چنین بستری، زبان و فرهنگ فارسی نه به‌عنوان امری بسته و درون‌گروهی، بلکه به‌عنوان بخشی زنده از زیستِ چندفرهنگیِ جامعهٔ کانادا به رسمیت شناخته می‌شد.

از سوی دیگر، کودکان تنها تماشاگر برنامه نبودند؛ بخش مهمی از اجرا و روایت جشن، به‌دست خود آن‌ها شکل می‌گرفت. آن‌ها قصه گفتند، اجرا کردند، توضیح دادند و در بازآفرینی آیین یلدا نقش فعال داشتند. همین مشارکت واقعی، رابطهٔ کودک با زبان و فرهنگ مادری را از سطح آموزش رسمی فراتر می‌بُرد و آن را به تجربه‌ای شخصی، اجتماعی و همراه با احساس تعلق تبدیل می‌کرد.

استقبال گستردهٔ خانواده‌ها از آن برنامه، نشان داد جامعهٔ مهاجر تا چه اندازه تشنهٔ فضاهایی است که فرزندانش بتوانند در آن، زبان و فرهنگ مادری را نه در قالب اجبار آموزشی، بلکه در هیئت تجربه‌ای شاد، جمعی و معنادار لمس کنند.

وقتی کودک، صاحبِ روایتِ فرهنگی خود می‌شود

بچه‌های نسل دوم مهاجرت، خلاقیت، انرژی و ظرفیت شگفت‌انگیزی برای بازآفرینی فرهنگ دارند؛ ظرفیتی که اگر با برنامه‌ریزی، همکاری و اعتماد همراه شود، می‌تواند رابطهٔ آن‌ها را با زبان مادری دگرگون کند.

جشنی را تصور کنید که در آن، خودِ کودکان و نوجوانان مجری برنامه باشند؛ آن‌ها باشند که با فارسیِ شیرین، گاه آمیخته و منحصربه‌فردِ خود، برای دوستانشان از فلسفهٔ یلدا یا نوروز بگویند، تئاتر اجرا کنند، شاهنامه را به‌زبان نسل خود بازخوانی کنند و بخشی از مدیریت جشن را بر عهده بگیرند.

در چنین فضایی، کودک از جایگاه «مصرف‌کنندهٔ فرهنگ» بیرون می‌آید و به «سازندهٔ فرهنگ» تبدیل می‌شود. همین جابه‌جایی ظاهراً ساده، تأثیری عمیق بر احساس هویت و عزت‌نفس او می‌گذارد.

در این وضعیت، تفاوتی که شاید روزی در حیاط مدرسه مایهٔ خجالت یا انزوا بود، آرام‌آرام به نوعی سرمایهٔ فرهنگی بدل می‌شود. کودک وقتی دوست غیرفارسی‌زبانش را به جشن دعوت می‌کند و با افتخار از انار، حافظ، شب یلدا یا نوروز حرف می‌زند، دیگر زبان مادری را نشانهٔ «متفاوت‌بودن» نمی‌بیند؛ بلکه آن را بخشی ارزشمند و مایهٔ تشخص از هویت خود تجربه می‌کند.

می‌توان با اطمینان گفت یکی از مهم‌ترین وظایف ما در دیاسپورا، باید همین باشد: تبدیل‌کردن زبان مادری، از یک «تکلیف آموزشی»، به تجربه‌ای زنده، اجتماعی و دوست‌داشتنی.

شاید مهم‌تر از خودِ جشن، این بود که کودکان در آن شب توانستند فرهنگ خانوادگی خود را در فضایی عمومی و محترم‌شمرده‌شده تجربه کنند.

هم‌افزایی جامعه؛ پلی به‌سوی آینده

خلق چنین فضاهایی، تنها از عهدهٔ کلاس‌های کوچک آخر هفته یا تلاش فردی آموزگاران برنمی‌آید. این مسیر، به نوعی هم‌افزایی جمعی و فکری در جامعهٔ فارسی‌زبان نیاز دارد؛ از نهادهای فرهنگی و رسانه‌ها گرفته تا هنرمندان، خانواده‌ها و صاحبان کسب‌وکارهای مهاجر.

اگر قرار است نسل دوم، زبان و فرهنگ مادری را نه از سر اجبار، بلکه با حس تعلق و افتخار حفظ کند، باید برای آن فضاهایی حرفه‌ای، جذاب و درخورِ تجربهٔ زیستهٔ کودکان امروز خلق کنیم؛ فضاهایی که در آن، کودک مهاجر احساس کند خانهٔ عاطفی‌اش، در جهان بیرون نیز دیده و محترم شمرده می‌شود.

فرجام: آینده در لحظه‌های کوچک شکل می‌گیرد

شاید سرنوشت زبان مادری در دیاسپورا، نه در سیاست‌گذاری‌های کلان و نه‌فقط در کلاس‌های درس، بلکه در همین تجربه‌های کوچک و مشترک رقم بخورد؛ در لحظه‌هایی که کودک، زبان را نه به‌عنوان تکلیف، بلکه به‌عنوان بخشی از شادی، دوستی و هویت خود تجربه می‌کند.

شاید آیندهٔ این پیوند زبانی، از همان لحظه‌ای آغاز شود که کودکی در میان بازی‌ها، قصه‌ها و خنده‌های جمعی، ناگهان به‌جای: “I’m good” لبخند بزند و آرام بگوید: «خوبم!»

 


*مدیر آموزشی فارسی در بی‌سی و دارندهٔ مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی

ارسال دیدگاه