نکتهخوانی رمان «جهان زندگان» نوشتهٔ محمد محمدعلی، به احترام نگاه انسانی او، در سالروز تولدش
دکتر سعید ممتازی – ونکوور
محمد محمدعلی در هفتم اردیبهشت ۱۳۲۷ در تهران به دنیا آمد. در سالروز تولد او، بازخوانی آثارش، بازگشت به جهانی است که در آن زندگی و مرگ دو سوی یک جادهاند، ترس و شجاعت در درون انسان همخانهاند، و نوشتن، نه صرفاً یک عمل ادبی، بلکه تلاشی است برای فهمیدن، تابآوردن و ادامهدادن. به یاد داریم که او یکی از سرنشینان و راویان اصلی «اتوبوس مرگ» در سال ۱۳۷۵ بود، توطئهای که قرار بود او و نویسندگانی دیگر را به قعر دره بفرستد. شاید اثر این تجربهٔ مرگ قریبالوقوع به خلق «جهان زندگان» او در ۲۰ سال بعد کمک کرده باشد.
محمدعلی از آن نویسندگانی بود که بهجای روایت صرف، لایههای پنهان روان انسان را در بستر تجربههای وجودی آشکار میکرد. در این راستا نگاهی میکنم به رمان «جهان زندگان» که در سال ۱۳۹۴، در ایران منتشر شد و همچنان و پس از درگذشت او، پیامهای انسانیاش را از آنسوی جهان زندگان به ما میرساند.
نوشتن؛ پروازی میان زمین و ذهن
در جهان محمد محمدعلی، نوشتن یک «ابزار» نیست؛ یک «وضعیت وجودی» است. او نوشتن را نه ثبت واقعیت، بلکه عبور از آن میداند:
«نوشتن برای من نوعی پرواز عینی و ذهنی است… نوعی کندهشدن از دلبستگیهای زمینی و فراموشکردن هر چه آسمانی است.»
این تعریف، نوشتن را به تجربهای میان زمین و آسمان تبدیل میکند؛ حالتی از رهایی که در عین حال، خالی از اضطراب نیست. اگر چه این پرواز، با بازگشت همراه شود:
«گاهی هم این اتفاق میافتد… در این میانهها من خودم را پیدا میکنم.»
در اینجا، نوشتن به یک فرآیند دوگانه بدل میشود: گمکردن و یافتن. از منظر روانشناختی، این همان حرکت میان «ناخودآگاه» و «خودآگاه» است. جایی که فرد، از دل روایت، خود را ابتدا کشف و سپس بازسازی میکند.

انسان؛ میان جبر گذشته و مسئولیت اکنون
یکی از محورهای بنیادین در اندیشهٔ محمدعلی، رابطهٔ انسان با گذشته و سرنوشت است. او با لحنی تلخ اما دقیق مینویسد:
«ما نه وارث شادیها بلکه وارث دردهای پیشینیان خود هستیم.»
این جمله، بازتابی از حافظهٔ جمعی و انتقال رنجهای نسلی است. اما نویسنده در همین نقطه متوقف نمیشود و مسیر را بهسوی مسئولیت فردی میگشاید:
«وارث اشتباهات خویش هستیم.»
در این تقابل، انسان نه کاملاً قربانی است و نه کاملاً آزاد؛ بلکه در مرزی میان جبر و انتخاب ایستاده است.
این نگاه، از دید روانشناسی، یادآور این حقیقت است که گذشته ما را شکل میدهد، اما تعیین نمیکند.
او فریاد میزند:
«ما وارث سرنوشت درگذشتگان خویشیم. اما به آن معنا نیست که گوشهای بنشینیم و دست روی دست بگذاریم، و در پی تغییر سرنوشت خود نباشیم.»
ترس و شجاعت؛ همزیستی درونی انسان
محمدعلی، انسان را موجودی یکدست نمیبیند. او از دوگانگی بنیادین درون انسان سخن میگوید:
«همیشه یک آدم شجاع یا ترسو در درون هر یک از ما هست… آدمها به راههای گوناگون میروند، اما همان هستند که هستند.»
این جملات من را به یاد بندی از افسانهٔ نیما یوشیج میاندازد که بسیار دوستش دارم:
یک حقيقت فقط هست برجا:
آنچنانی که بايست، بودن!
يک فريب است ره جسته هر جا:
چشمها بسته، بايست بودن!
ما چنانيم ليکن، که هستيم.
این «همانبودن»، اشاره به هستهای پایدار در شخصیت دارد. چیزی که تغییر مسیر زندگی هم آن را از بین نمیبرد. این مفهوم در جملهای دیگر به اوج میرسد:
«هر جا برویم آن غول درون شجاع یا ترسو، دواندوان خود را به ما میرساند.»
«غول درون»، استعارهای دقیق از ساختار روانی انسان است؛ بخشی که نه میتوان حذفش کرد و نه از آن گریخت. زندگی، در این نگاه، نه فرار از این غول، بلکه شناخت و مواجهه با آن است.

مرگ؛ حضوری جاری در متن زندگی
در آثار محمدعلی، مرگ یک پایان ناگهانی نیست؛ بلکه حضوری مداوم در کنار زندگی است:
«جادهٔ مرگ و زندگی دوطرفه است… البته با دوربرگردانهای باریک.»
این تصویر، نشاندهندهٔ درکی عمیق از پیوستگی مرگ و زندگی است. او در جایی دیگر از کتاب باز هم به این پیوستگی اشاره میکند: «زندگی هم هزاران در و دروازه به مرگ دارد.»
در این نگاه، مرگ نه تهدید، بلکه بخشی از واقعیت است. واقعیتی که اگر انکار نشود، میتواند به عمقبخشی به تجربهٔ زیستن منجر شود. جهان محمدعلی، جهانی است که در آن همهچیز در مرزها شکل میگیرد:
مرز میان مرگ و زندگی، میان ترس و شجاعت، میان معنا و بیمعنایی.
خشونت، قدرت و فروپاشی اعتماد جمعی
محمدعلی در سطح اجتماعی، با ارجاعی به شرایط ایران امروز به نقد ساختارهای قدرت و فساد اقتصادی و مذهبی میپردازد. او با بیانی شوخطبعانه اما صریح مینویسد:
«زمان شاه فکر میکردیم این آقایان خوب و سرشناس بازاری قهرمانهای محبوب ملتاند، اما با هزار ادعا، خاک به چشم مردم ریختند. یکی انحصار واردات چای گرفت، یکی انحصار پارچه. خلاصه خون خیلیها را کردند تو شیشه. حقهبازهای متقلب برای هر سؤالی ده تا جواب خررنگکن و از زیرش در رو، از توبره و کشکولشون بیرون آوردند، یا اگر نداشتند، از خدا و پیغمبر و ائمه جعل کردند.»
این جملات، روایت فروپاشی اعتماد است. در اینجا، نویسنده از فاصلهٔ میان «تصویر» و «واقعیت» سخن میگوید، جایی که قهرمانان به ضدقهرمان تبدیل میشوند. از منظر روانشناسی اجتماعی، این وضعیت میتواند به احساس بیقدرتی و ناامیدی جمعی منجر شود. نویسنده در جای دیگری از کتاب از زبان یکی از زنان داستان میگوید: «هیچ گروه و دستهای آنقدر عدالتخواه و باهوش نیست که تا ابد بماند.»
معنا و جستوجوی پیام در زندگی
یکی از عمیقترین پرسشهای آثار محمدعلی، دربارهٔ معنای زندگی است:
«آیا او هنگام رفتن در درون خود احساس میکرده حامل پیامی بوده… و برای اثبات آن پیام تلاش کرده؟»
این پرسش، به جوهرهٔ زیستن اشاره دارد: آیا زندگی معنا دارد، یا ما باید آن را خلق کنیم؟
در همین مسیر، او به اهمیت آگاهی اشاره میکند:
«ذهن تو همیشه روشنتر از صبح است… باید به فهم آدمهایی چون تو دلخوش بود.»
در دل این جمله، نوعی امید نهفته است. امیدی به فهم، به روشنشدن، و به امکان تغییر. و در جای دیگری از همین کتاب مینویسد:
«آیا دستکشیدن از زندگی، سختتر از ندیدهگرفتن مبارزه است؟»
نوشتن؛ مقاومت در برابر خاموشی و فراموشی
در یکی از تأثیرگذارترین توصیفها، محمدعلی از نویسندهای سخن میگوید که نوشتن برای او ادامهٔ زیستن است:
«نویسندهای که تا زنده بود در درون سرشار از امید و آرزو بود… اما در نوشتههایش دم از تنهایی و اندوه میزد.»
این تضاد، از پیچیدگی روان انسان پرده برمیدارد. بعدتر هم به احساس مسئولیت نوشتن اشاره میکند و گویی تصویری از خودش ارائه میکند و میگوید:
«نویسندهای اجتماعینویس که همواره احساس میکند بغض فروخوردهای گلویش را میفشارد و برای هر سطر از نوشتههایش میبایست پاسخگو باشد.»
انسان، خطا و رازهای ناگفته
محمدعلی، انسان را موجودی میبیند که با ترس و پنهانکاری زندگی میکند و بلافاصله بر اهمیت مواجهه با ترس تأکید میکند:
«از خطاها بگو تا نترسیم… یا بیشتر بترسیم. ما از رازهای سربسته میترسیم.»
این جمله، دعوتی است به گفتن، به آشکارسازی. در این نگاه، ترس نه از خطا، بلکه از «ناگفتهها» و در واقع از مکانیسم دفاعی «انکار» شکل میگیرد. این جمله، ظرافتی عمیق دارد: آگاهی، ممکن است ترس را از بین نبرد، اما آن را واقعیتر و قابلفهم و در نتیجه قابلمواجهه میکند.
هویت، شهرت و توهم دیدهشدن
او در بخشی دیگر، به مسئلهٔ هویت و شهرت میپردازد:
«شهرت را خیلیها به دست میآورند، ولی کسب محبوبیت کار هر کسی نیست.»
و در ادامه، نوعی بحران هویت را به تصویر میکشد:
«نگاه سردتان وانمود نکند من هیچکس نیستم… در عالم زندگان هیچ نشانه و رد پایی از خود به جا نگذاشتهام.»
این جملات، بازتابی از نیاز عمیق انسان به دیدهشدن و معناداشتن است. نیازی که در دنیای معاصر، بیشازپیش پیچیده شده است.
انسان در مسیر معنا؛ میان تردید و آگاهی
در یکی از تأملبرانگیزترین جملات، او مینویسد:
«اینجا گاهی از خودم میپرسم چرا نباید عقیدهها در راه انسان فدا شوند؟»
این پرسش، نقدی است بر جزماندیشی، تعصب، و ایدئولوژیهای خشک. در نگاه او، انسان باید در مرکز باشد، نه باورها. این همان نگاهی است که در شرایط امروز ایران به آن نیاز داریم.
میراثی فراتر از کلمات
آنچه از محمد محمدعلی باقی مانده، فقط آثارش نیست؛ بلکه – علاوه بر حضور ماندگار در ذهن شاگردانش – نوعی نگاه است. نگاهی که انسان را در تمام پیچیدگیاش میبیند.
او که شاگردان زیادی را طی دههها در ایران و کانادا پرورش داد و من این سعادت را داشتم که تا آخرین جلسهٔ کارگاه داستاننویسیاش که تنها چند هفتهای پیش از درگذشتش برگزار میشد، حضور داشته باشم، جایی در همین کتاب در مورد نویسندهای – گویی خودش – میگوید:
«او همان نویسندهای که تا زنده بود در درون سرشار از امید و آرزو بود و و وقتی مرد، روحش لحظهای از تلاش نایستاد و شاگردان فراوانی را پروراند.» این اوست که با نوشتن بهنوعی جاودانگی دست مییابد. ادامهٔ حضور، حتی پس از غیاب. چنان که شاملو گفته بود:
در غیابِ خود ادامه مییابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
در نگاه او ما وارث رنجهاییم، اما در برابر انتخابهایمان مسئولیم. درون ما، هم ترس هست و هم شجاعت. و زندگی، با تمام ابهامش، همچنان ارزش زیستن دارد. و شاید مهمترین پیام او این باشد:
در این جادهٔ دوطرفه، نه از مرگ بگریزیم، نه از زندگی غافل شویم، و نه از مواجهه با خودمان.