مهندس شادی زهرهوندی – ایران «شاعرانه نگاه کن!» به هر چیز، به هر چه. از هیچ، چیزها دیدن آنچه نادیدنىست، زیبا دیدن. بهسان «هایکو» و منطق «ذن» بهسان کوتاهى و لذت بهسان گذر از تاریکى به درخشش چه با دوربین موبایل چه با دوربین من مىتوان هنرمند عکاس بود وُ شاعرانه نگاه کرد. فرتوربرداری، هنریست با ژانرهای گونهگون و من آن را جدای از عکاسی تجاری میدانم؛ هرچند در گونهٔ تجاری آن نیز خوب است…
بیشتر بخوانیدهنر و ادبیات
کاریکلماتور (۴)
داود مرزآرا – ونکوور ۱- همین که به پایان خط زندگی رسید، زمان دست از سرش برداشت. ۲- سرسفرۀ افطار به بغلدستیاش گفت: «در این شبهای عزیز و پربرکت رمضان، دستاتو بالا ببر و برای رضای خدا همانجا نگهدار تا بقیه هم یه لقمه بخورن.» ۳- با فشار یک دکمه، به هر کجای این جهان سر میزنم. ۴- آبشار با آن قد و قامت، فروتنی خود را به کوه نشان میداد. ۵- آفیسر از راننده…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – سیر و سیاحت
مژده مواجی – آلمان در صف طولانی تحویل بارِ فرودگاه بودیم که همصحبت شدیم. از اتریش، شهر زالتسبورگ، با قطار به فرانکفورت آمده بود تا با تور گردشگری ۲۵ نفرهای عازم ایران شود. – از دوران بچگی دوست داشتم ایران را ببینم. همیشه قصههای هزارویک شب مرا بهیاد ایران میانداخت. حالا دیگر دو تا پسرهایم بزرگ شدهاند. هر چند با پدرشان که آلزایمر دارد، زندگی میکنم و احتیاج به مراقبت دارد، با اینحال تصمیم گرفتم…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – غیرقابلباورترین سناریو
رژیا پرهام – ادمونتون اگر دیدید پسربچهای دارد کیک خامهای روی میز را تکهتکه میکند و کف سالن میریزد… اگر متوجه شدید دختر کوچولویی دارد ماه قشنگِ کلاه آبی تیرهٔ دوستش را پاره میکند… چنانچه شاهد بودید که پسربچهای دستش را به سُس خوشرنگ گوشهٔ بشقابش آغشته کرده و به در و دیوار میمالد… تعجب نکرده، خودتان را کنترل کنید، با لبخند دلیل رفتارش را بپرسید و شک نکنید که اولی دارد در تخیلاتش کیک…
بیشتر بخوانیددو شعر از ساناز داودزادهفر
ساناز داودزادهفر – ایران جهان تو را کم دارد زیاد بیا گاندی ماندلا کم است و خاورمیانه از تو خالی مانده من که رفتهام ولی بیا برای کودکان سوریه لبنان فلسطین لبان دوختهام را برایت نوشتهام نیازی به جنازهٔ من نیست جایی خاک شدهام به دختران ایزدی برس که خاک نشوند ما سالها بیگور مردهایم دنبال ما که روزی دستهایمان را بستند و گلولهای خرجمان شد نباش بیا کودک مهاجری سوارِ قایق بادی در…
بیشتر بخوانیدوقتی آنژِل تنها شد – داستان کوتاهی از پاسکال مِریژو
برگردان :غزال صحرائی تردیدی نیست که در تمام این سالها همهچیز آنطور که او میخواست پیش نرفته بود؛ با این وجود، بودن در آنجا، تنها، نشسته بر سرِ میز بزرگِ چوبی، در نظرش عجیب میآمد. در حالیکه بارها و بارها از این و آن شنیده بود که لحظهٔ بازگشت از مراسم خاکسپاری، از دشوارترین لحظهها است. مراسم بهخوبی برگزار شده بود، هر چند که مراسم خاکسپاری، همیشه بهخوبی برگزار میشود. کلیسا مملوّ از جمعیت بود….
بیشتر بخوانیدلالایی، اثری سرشار از اندیشه و کندوکاو
سیما غفارزاده – ونکوور هایده هاشمی و داود مرزآرا، دو تن از هموطنان فرهیختهمان در شهر ونکوور، بهتازگی حاصل کار مشترک ترجمهشان، رمان لالایی، را منتشر کردهاند. لالایی اثر نویسندهٔ کانادایی ویتنامیتبار، کیم توئی (Kim Thúy)، است که در اصل به زبان فرانسه نوشته شده و توسط شیلا فیشمن (Sheila Fischman) به زبان انگلیسی برگردانده شده است. هاشمی و مرزآرا این رمان را از ترجمهٔ انگلیسیاش به فارسی برگرداندهاند. کیم توئی، در سال ۱۹۶۸ در…
بیشتر بخوانیدساعتی در خلوتگاهِ سهراب سلیمی
سیما غفارزاده – ونکوور سهراب سلیمی، بازیگر و کارگردان کهنهکارِ تئاتر، در سفر اخیرش به کانادا برای دیدار فرزند، همزمان به کارگردانی و اجرای نمایشی در ونکوور نیز اندیشیده است. وی با همکاری مجتبی دانشی و بهاره دهکردی، هنرمندان جوان شهرمان، نمایش خلوتگاه – بر اساس نمایشنامهای به همین نام از محمد چرمشیر – را بر روی صحنه خواهد برد. این نمایش نهتنها تاکنون در هیچ کجا بر روی صحنه اجرا نشده است بلکه خود…
بیشتر بخوانیدجوالدوز – دختر شایسته
دوستان سلام جوالدوز هستم، دامت برکاته خیلی این روزا جوالدوزخورِ بعضیا مَلَس شده، جان خودم اصلاً دو دقیقه نمیشه این جوالدوزو کنار بذارم و یه نفسی بکشم. تب یه چیزی که بیافته بِینِمون دیگه وِلکن نیستیم، تختهگاز میریم. در مورد این «میس» و «مِستِر»های هموطنمون در مسابقات مختلفِ «کی از همه بهتره» میخوام حرف بزنم. اوایل جنگ بود و همونطور که قبلاً براتون گفته بودم ما در شهر شیراز ساکن بودیم. تو همسایگی ما خانومی…
بیشتر بخوانیدکاریکلماتور (۳)
داود مرزآرا – ونکوور ۱– پسگردنی بهترین درمان گیجی است. ۲- چوب پنبه با بالا پریدناش از سر بطری شامپاین، آغاز شادی را اعلام کرد. ۳- چراغ راهنمائی از فرط خجالت چند بار قرمز شد. ۴- هوای ونکور مثل ترجیعبندی تکراری یک روز در میان بارانی است. ۵- زبالهها رقصکنان در جوی آب دور هم جمع شدند و آب بهعنوان اعتراض از رفتن باز ایستاد. ۶- در کشور گل و بلبل، موشها پنیر میفروشند، گربهها…
بیشتر بخوانید