رژیا پرهام – تورنتو مشغول دست شستن بودم که پسرکی حدوداً چهارساله وارد دستشوییِ زنانهٔ مرکز خرید شد و از کنارم گذشت. مؤدبانه صحبت میکرد و میگفت، دفعهٔ بعد وقتی ستارههاش ده تا شد، یک آدمک دیگر از مجموعهاش را میخرد، ولی این بار که مادرش پول ندارد، اشکال ندارد که نخریده است! مادر که خسته بهنظر میآمد، بابت درک او تشکر کرد و خواست کاپشنش را دربیاورد و داخل کالسکه بگذارد، پسرک بدون معطلی انجام…
بیشتر بخوانیدهنر و ادبیات
کوچهپسکوچههای ذهن من – دو دوچرخهسوار از دو نسل در آلمان
مژده مواجی – آلمان دوازده سال پیش اوایل پاییز که در آلمان شروع فصل اجرای تئاتر است، با دخترم که چهارساله بود، به تئاتر رفتیم. تئاتر سفید برفی و هفت کوتوله. برنامهای از یک گروه تئاتر کودک که سبکی خاص داشت. قصهخوانی همراه با اجرای صامت هنرپیشگان و همراهی موزیک. محل اجرای تئاتر آشنا نبود. زودتراز خانه بیرون رفتیم که وقت کافی برای پیدا کردن محل آن داشته باشیم. به نزدیک آدرس اجرای نمایش که رسیدیم،…
بیشتر بخوانیدآموزش، حرف اول را در تولید آثار شاخص و ماندگار میزند
گفتوگو با کتایون فیض مرندی، طراح، کارگردان و مدرس تئاتر و کارگردان نمایش «آتن–مسکو» هومن کبیری پرویزی – ونکوور اجرای نمایش «آتن–مسکو» در ونکوور، نخستین اجرای کتایون فیض مرندی، کارگردان مطرح تئاتر، در خارج از ایران است که توانسته جوایز متعددی را در جشنوارههای ایران از آن خود کند. این نمایش با محوریت موضوع مهاجرت، با موفقیت در ایران به روی صحنه رفته و تحسین منتقدان و هنرمندان را برانگیخته است. فرصتی یافتیم تا با…
بیشتر بخوانیدکاریکلماتور (۱۴)
داود مرزآرا – ونکوور ۱- هر سال پاروبهدوشها جار میزنند «برف پارو میکنیم» تا بهار را از خواب زمستانی بیدار کنند. ۲- هیچکس از زندگی جان سالم به در نمیبرد. ۳- چون میترسید رؤیاهایش واقعیت پیدا نکنند، ترجیح داد همچنان توی آنها باقی بماند. ۴- میخواهد بهخاطر«پروانه» هم که شده، شمع دلش همیشه روشن باشد. ۵- وقتی داشتم از او دور میشدم، ابر بالای سرم هم سایهاش را از سرم کم کرد. ۶- وقتی پیری میآید،…
بیشتر بخوانیدچند شعر از نسرین امینی – از مجموعه اشعار «زنی زیر پوست شهر»
نسرین امینی – ایران دلهره با دلهره آب میشود آخرین برف کاجها که، در عمق چشمان من جاری تا حارهٔ استوایی نگاهت زمستان را نبیند من بدهکار میشوم به همهٔ درختان دنیا بادهای گمراه حدیثی نامطلوب از این باغ عقیم سالهاست چشمِ چشمهاش نابینا… کِرتها… در گیروداری که تاراج میبرد بذر هر شبدر و یونجهزار به تسلیم بادهای وحشی و تازیانهٔ هر صاعقه تن خسته شب میتازد به جولانگاهش که تن خستهٔ من است و…
بیشتر بخوانیدکاریکلماتور (۱۳)
داود مرزآرا – ونکوور ۱- درخیال، محبوبش را در دریا به آغوش گرفت و رقصید، اما آب از آب تکان نخورد. ۲- خاطرهاش چنان طوفانی بر پا کرد که زمان، رویش را به عقب برگرداند. ۳- زمان با او خوب تا نکرد، او هم افسار اسارتش را پاره کرد. ۴- زمان، مثل خودمان ذره ذره قد میکشد. ۵- خبرنگاری که دنبال اخبار تازه بود، از طریق خبرهای کهنه تعقیب میشد. ۶- قطاری که به سفر میرفت،…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – آدمهای خطرناک
رژیا پرهام – تورنتو چند دقیقه پیش با بحثی که پسرک چهارسالهای شروع کرد، به خطراتی که بچهها را تهدید میکند رسیدیم و اینکه بهترست از خودشان مراقبت کنند. دخترک سهسالونیمهای با لحنی جدی حرفهای من و دوستانش را تأیید کرد و یک مورد مهم را هم اضافه کرد: All the doctors are dangerous, they put needles on people’s arms!! We should be very careful about them! (همهٔ پزشکها خطرناکاند، اونها به بازوی آدمها آمپول…
بیشتر بخوانیدونکوور از داخل ترن هوایی (۳) – باغهای اسرارِ غزاله علیزاده
مجید سجادی تهرانی – ونکوور روزهایی است که ونکوور از کرانهٔ تنگهٔ جورجیا و اقیانوس آرام تا فرِیزر ولی در مه غلیظی فرورفته است؛ بهخصوص سحرگاهان. چونان که از این سوی خیابان، جایی که منتظر اتوبوس شمارهٔ ۲۲ ایستادهام، صلیب بزرگ نشان ونکوور شرقی، به زور پیداست. این نشان، از همان اولین روزها که از داخل ترن هوایی در مسیر داونتاون میدیدمش، توجهم را جلب کرد. خیلی عجیب مینمود که نمادی چنین مذهبی را برای…
بیشتر بخوانیدچند شعر از رامیلا اجاقی، ۷ ساله
رامیلا اجاقی – ایران رامیلا اجاقی متولد ۲۲ فروردین ماه ۱۳۸۹ در شیراز است. او به شعر و نقاشی علاقهمند است و از سال ۱۳۹۶ سرودن شعر را در قالب سپید کوتاه آغاز کرده است. همچنین چند شعر از او در روزنامهٔ «عصر مردم» چاپ شده است. وی اشتیاق فراوانی به خواندن و نوشتن دارد و در گوشه و کنار دفتر و کتاب مدرسهاش، دلنوشتههای کودکانهاش به چشم میخورد. تراوش شعرش محدود به زمان و…
بیشتر بخوانیدندارد – داستان کوتاهی از زندهیاد علیاشرف درویشیان
علیاشرف درویشیان – نیازعلی ندارد – حاضر اول بار که دیدمش کنار ناودان مدرسه نشسته بود. سرفهاش گرفت. تکسرفهها به سختی تکانش میداد. خون کمرنگی بالا آورد. دهان را با آستین کت نخنمایش پاک کرد. شتابان به کلاس رفت و روی نیمکت اول نشست. کلاس دوم بود. کوچک بود و ریزه؛ با رنگ مهتابی. رگ گردنش از زیر پوست پیدا بود و تک تک مثل آدم تبدار میزد. مدادش را با نخ به سوراخ دکمهٔ…
بیشتر بخوانید








