باران کبوتر شعری از نیکی فتاحی

باران کبوتر شعری از نیکی فتاحی

نیکی فتاحی  – ونکوور آسمان پرواز را تکفیر کرده است ای شاخه‌های شکسته، ای شاهدان خموش تاریخ هبوط کبوتر را به ژن‌هاتان بسپارید که این سقوط مکرر خواهد شد به بی‌تفاوتی: از آسمان کبوتر ببارد و قدمگاهمان پیکرهای بی‌جان پرنده فکر من همیشه این بوده است که چگونه آسمان تن می‌دهد به این نفرین چگونه آسمان پرواز را به سینه می‌کوبد به کفر رعد؟ مگر چه می‌خواست پرنده جز یک قرص باد زیر بال جز…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – امید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – امید

مژده مواجی – آلمان خودم را در میان جمعیتی که در قطار بود، جا دادم. صبح زود به‌سختی صندلی خالی برای نشستن پیدا می‌شود. در ردیف بین صندلی‌ها ایستادم و دستگیره‌ای را محکم گرفتم. ایستگاه بعد زنی که روی ویلچرنشسته بود، سوارقطار شد. تنها نبود. همراه خودش کالسکه‌ای را هم می‌کشید. کالسکه‌ای که به ویلچر متصل بود. تمام جمعیتی که روبه‌روی درِ قطار ایستاده بودند، کنار رفتند تا برایش جا باز کنند. او هم با…

بیشتر بخوانید

جلسهٔ داستان‌نویسی با میهمان این نشست، مریم رئیس‌دانا

جلسهٔ داستان‌نویسی با میهمان این نشست، مریم رئیس‌دانا

نیکی فتاحی – ونکوور عکس‌ها: فریبا فرجام سه‌شنبه ۲۰ ژوئن، نشستی در کارگاه داستان‌نویسی محمد محمدعلی با حضور میهمان برنامه، مریم رئیس‌دانا، نویسنده و مترجم ساکن آمریکا، صورت گرفت. این نشست که با حضور جمعی از نویسندگان، مترجمان و هنرجویان ساکن ونکوور و حضور ویژهٔ داود مرزآرا و حسین رادبوی در خانهٔ فرهنگ و هنر ایران صورت گرفت، حدود سه ساعت به‌طول انجامید. در نیمهٔ اول این جلسه که با معرفی و خوشامدگویی به مریم…

بیشتر بخوانید

آندره شِدید، نویسنده و شاعر فرانسوی سوری–لبنانی‌تبار

آندره شِدید، نویسنده و شاعر فرانسوی سوری–لبنانی‌تبار

برگردان: غزال صحرائی – فرانسه آندره شِدید (Andrée Chedid)، شاعر، نویسنده و نمایشنامه نویس فرانسوی‌زبان است. او در ۲۰ مارس ۱۹۲۰ در قاهره متولد شد. آندره شِدید دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مدارس فرانسوی‌زبان گذراند. سپس وارد دانشگاه آمریکايی قاهره شد و در ۱۹۴۲ تحصیل در رشتهٔ خبرنگاری را با موفقیت به‌پایان رساند. در ۲۲ سالگی با پزشکی به نام لوئی سِلیم شِدید ازدواج کرد و به‌همراه او در ۱۹۴۲ مقیم لبنان شد. یک…

بیشتر بخوانید

به بهانهٔ روز مرد / روز پدر

به بهانهٔ روز مرد / روز پدر

مژده مواجی – آلمان نه‌تنها تخم‌های درشت می‌گذاشت، آنچنان گردنش را بالا می‌انداخت و با ناز و ادا راه می‌رفت که نه‌تنها توجه خروس، بلکه توجه همه را به‌خود جلب می‌کرد. با همهٔ مرغ‌ها فرق داشت. خروس فقط دور و بر او می‌گشت، در خاک‌ و خُل هم که بود، برایش دانه پیدا می‌کرد، با پا به‌طرفش پرتاب می‌کرد و در کنارش چنان قوقولی‌های مستانه‌ای سر می‌داد که صدایش تا آسمان هفتم بالا می‌رفت. این…

بیشتر بخوانید

گفت‌وگوی خانوادگی – داستان کوتاهی از داود مرزآرا

گفت‌وگوی خانوادگی – داستان کوتاهی از داود مرزآرا

داود مرزآرا – ونکوور پدر دارد دوران بازنشستگی‌اش را موقرانه می‌گذراند. دیروز که از دکتر برمی‌گشتیم، گفت: «فردا باید برم مجلس ترحیم مجتبی ملکی». در طول راه ساکت بود. انگار داشت نظری به خودش می‌انداخت. بارانی که آسمان ونکوور تا آن لحظه برای باریدنش این دست و آن دست می‌کرد، بالاخره بارید و ما هم بالاخره به خانه رسیدیم. کلید را که به در می‌انداختم، پدر گفت: «بعد از مجتبی حالا من از همهٔ رفقام…

بیشتر بخوانید

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

شب داستان‌خوانی در نورث ونکوور

جمعه‌شب هفتهٔ گذشته، ۹ ژوئن، جلسهٔ داستان‌خوانی‌ای با همکاری گروه فرهنگی رویش و خانهٔ فرهنگ و هنر ایران، در اتاق ۲۰۳ کاپیلانومال واقع در نورث ونکوور، برگزار شد. در این جلسه که نزدیک به ۴ ساعت به‌طول انجامید، تعدادی از هنرجویان کارگاه داستان‌نویسی استاد محمد محمدعلی داستان خواندند، و با وجود طولانی‌بودن جلسه، تنها با تنفسی کوتاه، استقبال از این جلسه بسیار خوب بود. اسامی هنرجویان/نویسندگانی که در این جلسه داستان خواندند، از این قرار…

بیشتر بخوانید

اگر ستاره بشوی… – شعری از فرزانه بابایی

اگر ستاره بشوی… – شعری از فرزانه بابایی

فرزانه بابایی – ایران   نقشی برآورم از کلمه که نفس نشدن را بگیرد دست ببرد بر حنجرهٔ «نه» گلوی نبودنت را بفشارد من از نفس افتاده‌ام اما این حرف به گوشم آشنا نمی‌شود من پیرِ رنگِ سفیدِ موهایم شده‌ام اما نقش پیچ‌درپیچ موهایت از سرم نمی‌رود   ستاره بشوی، محصور در اتاق چوبی‌ات من ظلمات شب می‌شوم سر می‌کوبم به پنجره‌ها. در آن ظلمات مثل ماه بدرخشی من آئینه‌گردان می‌شوم، عکس چشم‌هایت بیافتد به…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – روزهای شنبه اصلاً خرید نمی‌روم

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من  – روزهای شنبه اصلاً خرید نمی‌روم

مژده مواجی – آلمان کلاه ایمنی دوچرخه همان‌قدر برایم دست‌وپاگیر است،  که چتر. آن هم در کشوری پر از دوچرخه با هوای بارانی‌اش. بیش از نیمی‌ از عمرم را دوچرخه داشته‌ام و باعلاقه رکاب زده‌ام، بدون کلاه ایمنی. اما حادثه‌ای باید حالم را جا می‌آورد تا آنکه دیگر بدون کلاه ایمنی سوار دوچرخه نشوم. حادثه‌ای که دیروز اتفاق افتاد. روزهای شنبه اصلاً خرید نمی‌روم، مگر آنکه مجبور باشم. همهٔ مراکز خرید شلوغ‌اند و برای پرداخت…

بیشتر بخوانید

دو شعر تازه از کافیه جلیلیان

دو شعر تازه از کافیه جلیلیان

کافیه جلیلیان – تورنتو شعر حروف‌چین با واژه‌های خسته و نیمه‌جانِ شعرم مهربان‌تر از این باش این‌ها ستاره‌های زخمی شب‌های ابری من‌اند   ****************** غرور در تو غروری بود، سرکش در من نیازی، تا طلوع عشق افسوس بر من، بی‌تو نمردم اما دریغا در خود شکستم

بیشتر بخوانید
1 52 53 54 55 56 67