پروژهٔ اجتماعی (۷۸) – زنجیر حجاب

پروژهٔ اجتماعی (۷۸) – زنجیر حجاب

مژده مواجی – آلمان در محل کار باخبر شدیم که یکی از فروشگاه‌های بزرگ پوشاک دنبال فروشنده می‌گردد و می‌توانیم به مراجعانِ علاقه‌مند اطلاع بدهیم. با شنیدن آن، یاد یکی از مراجعانم افتادم که سال پیش برای کوچینگ شغلی آمده بود. شماره تلفنش را گرفتم و به او زنگ زدم. – هنوز هم علاقه‌مند به کار فروشندگی هستید؟ با خوشحالی جواب داد: – هنوز هم به آن علاقه دارم. به‌خصوص کار در فروشگاه پوشاک. با روحیه‌ام…

بیشتر بخوانید

سلسله داستان‌های مهاجرت به کانادا – مسیر پرفراز‌ونشیب مهاجرت از افغانستان به ایران، ترکیه و بعد کانادا

سلسله داستان‌های مهاجرت به کانادا – مسیر پرفراز‌ونشیب مهاجرت از افغانستان به ایران، ترکیه و بعد کانادا

دکتر امیرحسین توفیق – ونکوور  داستان زندگی متقاضیان و آن‌هایی که به اینجانب برای مشاوره مراجعه می‌کنند، بعضاً آن‌قدر تکان‌دهنده و آزاردهنده است که تا مدت‌ها فکر نگارنده را به خود مشغول می‌کند. داستان زندگی افرادی که تماماً واقعی و عبرت‌آموز است. داستان زیر، یکی از آن‌هاست و برای حفظ حریم خصوصی ایشان، اسامی و زمان و محل‌ها تغییر داده شده است. مریم به‌همراه مادر و پدر و همچنین دو برادر و یک خواهر کوچک‌تر…

بیشتر بخوانید

پروژهٔ اجتماعی (۷۷) – آرزویی به پهنای هزاره

پروژهٔ اجتماعی (۷۷) – آرزویی به پهنای هزاره

مژده مواجی – آلمان در حین کوچینگ شغلی از او پرسیدم: – از کجای افغانستان می‌آیید؟ انگار که منتظر این سؤال بوده باشد، به چشم‌هایش برقی افتاد و گفت: – از قوم هزاره هستیم. – قوم هزاره کجای افغانستان ساکن‌اند؟ کمی فکرکرد و گفت: – وسط کشور زندگی می‌کنند. مانیتور را چرخاندم که هر دو بتوانیم با هم نگاه کنیم. در گوگل نقشهٔ افغانستان را پیدا کردم تا با هم نگاهی به آن بیندازیم. چشمش به…

بیشتر بخوانید

سعی‌ کن دیوانه بمانی – داستان کوتاهی از ثنا رحیم محتسب‌‎زاده

سعی‌ کن دیوانه بمانی – داستان کوتاهی از ثنا رحیم محتسب‌‎زاده

همراه با زندگی‌نامهٔ این نویسندهٔ جوان افغانستانی ثنا رحیم محتسب‌‎زاده – پاکستان ابر جلوی ماه را گرفت و اتاق در تاریکی فرو رفت. به فراسوی باغ یخ‌زده و دورافتاده‌ای چشم دوخته بودم که مدت‌ها بود تنها ساحهٔ دیدم را تشکیل می‌داد. سایه‌ها سر در گریبان فرو می‌بردند تا به خواب روند، خورشید کم‌کم بیدار می‌شد و گوش تیز می‌کرد؛ ابرها تکه‌پاره می‌شدند و زیباترین مروارید آسمان به‌مرور نقش می‌بست. به‌‌آرامی پرندگان چشم می‌گشودند و بی‌گمان…

بیشتر بخوانید

برگزاری نمایشگاه بین‌المللی عکاسی توسط سازمان اکسا (ACSA)

برگزاری نمایشگاه بین‌المللی عکاسی توسط سازمان اکسا (ACSA)

معصومه سادات (رؤیا) حسینی – ونکوور این بار سازمان بین‌المللی ACSA نمایشگاه عکاسی بزرگی را با اهداف مختلف برگزار کرده است. از همهٔ مردم جهان فارغ از ملیت دعوت می‌کنیم در این نمایشگاه با ما همراه شوند، چه برای نمایش آثار خود و چه برای بازدید از این آثار، جزئیات بیشتری در این زمینه در اختیار شما قرار خواهیم داد. این نمایشگاه در دو بخش حرفه‌ای و مبتدی به‌صورت حضوری در شهر زیبای ونکوور و…

بیشتر بخوانید

پروژهٔ اجتماعی (۶۷) – پناه‌جوی خوب و پناه‌جوی بد

پروژهٔ اجتماعی (۶۷) – پناه‌جوی خوب و پناه‌جوی بد

مژده مواجی – آلمان هر چه برایش دنبال کلاس رایگان زبان آلمانی ب-۱ مخصوص پناه‌جویان می‌گشتم، بی‌نتیجه بود. انگار برای آن‌ها که اقامت‌شان پادرهواست، قحطی کلاس زبان آمده باشد.  مراجعم شش سال است که از اوکراین فرار کرده و به آلمان پناه آورده است. هنوز وضعیت اقامتش معلق است. – وقتی که زادگاهم، دونتسک، که منطقۀ روس‌نشین است اعلام استقلال کرد، بیشتر ترس برم داشت که تأثیر بدتری روی قبولی پناهندگی‌ام داشته باشد.  ماسکش را آهسته…

بیشتر بخوانید

معرفی برنامه‌های فرهنگی-هنری و ورزشی مؤسسهٔ بین‌المللی اکسا

معرفی برنامه‌های فرهنگی-هنری و ورزشی مؤسسهٔ بین‌المللی اکسا

مسعود سخایی‌پور، LJI Reporter – ونکوور مؤسسهٔ بین‌المللی اکسا در سال ۲۰۰۹ در افغانستان تأسیس شد و در سال ۲۰۱۹ در کانادا با هدف حمایت از مهاجران، پناهندگان و تازه‌واردان به کانادا از طریق فعالیت‌های ورزشی، فرهنگی، هنری، و کارآفرینی به‌ثبت رسید. اکسا با رهبری بانوان و جوانان، دستاوردهای چشمگیر و برنامه‌های متنوعی با بیش از ۱۵ نماینده در جهان و همکاری با مؤسسات سازمان ملل، دیگر مؤسسات بین‌المللی، جایزه‌های جهانی و تجربهٔ بیش از…

بیشتر بخوانید

پروژهٔ اجتماعی (۶۴) – دوشنبۀ دلگیر

پروژهٔ اجتماعی (۶۴) – دوشنبۀ دلگیر

مژده مواجی – آلمان اولین روز هفته در حالت معمولی چنگی به دل نمی‌زند. بعد از دو روز تعطیلی آخر هفته، روز کاری شروع می‌شود و باید یواش‌یواش وارد هفتۀ جدید شد، مانند گرم‌شدنِ آهسته‌آهستهٔ موتور ماشین در زمستان، این اولین روز هفته طور دیگری شروع شد. به سراغ ایمیل‌های انباشه‌شدۀ دوشنبه رفتم. ایمیل‌هایی که چند روز گذشته به صندوق ایمیل سرازیر شده‌‌ بودند. مشغول خواندن آن‌ها که شدم، تلفن زنگ زد. اسمش را روی صفحۀ…

بیشتر بخوانید

پروژهٔ اجتماعی (۶۲) – وحشت از رسوایی

پروژهٔ اجتماعی (۶۲) – وحشت از رسوایی

مژده مواجی – آلمان وارد اتاق کارم شد و چترش را که قطره‌های باران از آن می‌چکید، گوشه‌ای گذاشت. احوالپرسی کردیم. پالتوش را که آویزان می‌کرد، گفت: – چه هوای سرد و بارانی‌ای. از پنجره نگاهی به آسمان یک‌دست خاکستری و تیره انداختم. – دلم نور خورشید می‎خواهد و گرما. خندید و با روحیه‌ای خوب کیف دستی‌اش را باز کرد. دفتر یادداشت و تعداد زیادی کاغذ از کیفش بیرون آورد. با ذوق گفت: – ببینید چقدر…

بیشتر بخوانید

پروژهٔ اجتماعی (۶۰) – ‌باورنکردنی‌ها

پروژهٔ اجتماعی (۶۰) – ‌باورنکردنی‌ها

مژده مواجی – آلمان صبح با شروع کار مثل همیشه وقتی که کامپیوتر را روشن کردم، اول به سراغ خواندن ایمیل‌هایم رفتم. اولین ایمیل را که خواندم، باورم نشد. چشم‌هایم را بازتر کردم و دوباره آن را خواندم. جواب ایمیلی بود که روز قبل به ادارۀ کار نوشته بودم. در ایمیل نوشته بودم، مراجعِ افغان، زنی است تشنهٔ یادگیری و نیاز به حمایت دارد تا در جامعۀ جدید، در آلمان، خودش را پیدا کند.  یعنی به…

بیشتر بخوانید
1 2 3 4