امیرحسین اسلامی میرآبادی* مقدمه شناخت سازهای اقوام گوناگون در سراسر دنیا، همواره به شناخت موسیقی آنان کمک بسیاری میکند. چرا که عوامل فیزیکی اجرای موسیقی هر منطقه، سازها میباشند و در حقیقت عامل انتقال صوت از ذهن نوازنده به گوش شنونده، چیزی جز سازها نیست. در همین راستا شناخت سازهای موسیقی کلاسیک ایرانی میتواند کمک شایانی به شناخت هر چه بیشتر اینگونه از موسیقی نماید. ردهبندی کلی سازهای موسیقی کلاسیک ایرانی سازها بهطور کلی میتوانند…
بیشتر بخوانیدهنر و ادبیات
میمیرد که در جغرافیای تو زاده شود- شعری تازه از فرزانه بابایی
شبیه زنی، که نمیداند کیست. موهای سیاه را، از شانهاش کنار میزند. نگاه میکند؛ به کشیدگی دستها به ساقهای پا و قبل از کشف زن و زمین توی شهر راه میرود. چیزی از سرانگشتها از مفهوم لمس و انقباضهای مکرر تن نمیداند! شهر خیره شده؛ به هلالِ ماه، در پهلوها سفیدی منتشر در رانها و خواب و خواهشی، که زن را بازگردانده است. صدایی پنجه به ماه میکشد درد در تناش میپیچد،…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – کارِ شخصی
رژیا پرهام دخترک بیمقدمه میگوید: Razhia, the day you were on your trip, I badly missed you. (رژیا، روزی که سفر رفته بودی، بدجوری دلم برات تنگ شده بود.) بغلش میکنم و تشکر میکنم. میگوید: There wasn’t any chance I could come with you? (هیچ راهی نداشت که من هم بتونم همراهت بیام؟) میگویم، متأسفانه نه. دلیلش را میپرسد. میگویم: I had some work to do. (کارهایی داشتم که باید انجام میدادم.) کنجکاویاش (فضولیاش) گل…
بیشتر بخوانیدتقلید – شعر جدیدی از اصلان قزللو
اصلان قزللو – ایران خالی میشود شب از صدا، از روز. ساعت دیواری، بیشرمانه در تلاش است تیکتاکِ کفش پاشنهبلند زنی را تقلید کند، که در غربت خیابانهای شهر، درهای بسته میشمارد؛ از پنجرههای نیمهباز، زخمی میشود؛ و زنگ هیچ دری یارای افشای این راز ندارد. صدا خالی میشود از شهر درها باز، پنجرهها رها ساعتها، دنبال زنهای دیگری هستند تا صدای پایشان را تقلید کنند.
بیشتر بخوانیدسی سال غیاب
علیرضا روشن آقا بهرام رشدیه در هشتاد سالگی به عشقش رسید. گلین خانم، معشوقهٔ آقا بهرام، که پیرزنی بیوه شده بود و لنگلنگان از کنار کوچه عصا میزد و میرفت از عابربانک حقوق بازنشستگیِ شوهر متوفایش را بگیرد، سال ۱۳۲۲ با استوار ارتشی به نام کریم تفنگچی ازدواج کرده بود، اما سه سال بعد درست در روز ۲۱ آذر ۱۳۲۵ شوهرش همراه قوای ارتش به آذربایجان اعزام شد و در درگیری با اعضای فرقهٔ دموکرات…
بیشتر بخوانید«فروشنده»: از کن (Cannes) تا ویف (VIFF)
محمدرضا فخرآبادی سرآغاز: جشنوارهٔ کن فانوس دریایی سینمای هنری است. همهٔ گمشدگان در دریای پرتلاطم فیلمهای تجاری دنیا، از هالیوود گرفته تا ایران، چشم به این جشنواره دارند تا مسیر راه سال بعد را لابهلای فیلمهای این جشنواره ببینند و شاید سرِ آخر جایی در ساحل کن آرامش بیابند. از همین حالا علاقهمندان جدی سینمای هنری، فیلمهای برگزیدهٔ این جشنواره را به فهرست فیلمهایی که باید در طول سال آینده ببینند، اضافه کردهاند. ما نیز…
بیشتر بخوانیدسودایی و پریشان – خفته در مون مارتر
حمیدرضا یعقوبی نهالی شکفته کنار نیل بود که در نهایت خود را به آتش کشید. ققنوسی که دیگر از خاکستر سر برنکرد، زیباچهرهای که بهسال ۱۹۵۴ میلادی «دختر شایستهٔ» مصر لقب گرفت و در کنار اهرام خودنمایی کرد. بههنگامی که در پی شهرت و اعتبار هنری، قدم در جادهٔ موسیقی و سینما گذاشت، طعم هجرت به پاریس، عروس شهرهای دنیا، برایش دلنشینتر شد و سپس به هنگام ازدواج تابعیت فرانسه را گرفت. نقش پدرش در…
بیشتر بخوانیدجوالدوز – مُشک آن است که خود ببوید…
دوستان عزیز، جوالدوز هستم، دامت برکاته. پیرو اطلاعات قبلی در شمارههای پیشین باید عارض بشم خدمَدِدون که اصی یکی اِز شهرایْ که همراهی خانواده زندگی میکردیم، اصفهان بود. آ، بله… شهری گُلا بلبل، شهری سیا سه پُلا، پُلی خاجو. نیمیدونم چرا لهجِهم عَوِض شد؟ دقت کردین لهجهٔ اصفهانی از اون لهجههاییه که بهسرعت سرایت میکنه و تا بیای به خودت بجنبی، میبینی داری شبیه مخاطب اصفهانیت حرف میزنی. البته این لهجه خیلی ریزهکاری داره و…
بیشتر بخوانیدمفاهیم بنیادین موسیقی کلاسیک ایرانی (بخش دوم)
بخش اول این مطلب را در اینجا بخوانید امیرحسین اسلامی میرآبادی* در شمارهٔ قبلی (سوم) نشریهٔ «رسانهٔ همیاری» در مورد «موسیقی کلاسیک ایرانی» که شامل «ردیف موسیقی ایرانی» و «ضربیهای موسیقی ایرانی» است به اختصار توضیح داده شد و تا حدی مبحث ردیف موسیقی ایرانی گشوده شد. در ادامهٔ مطلب و در این شماره لازم است تا در مورد «ضربیهای موسیقی ایرانی» که شامل «پیشدرآمد»، «ضربی»، «چهارمضراب»، «تصنیف» و «رِنگ» است، توضیح مختصری داده شود….
بیشتر بخوانیدچیزی که میخواستم بگویم…
داود مرزآرا – ونکوور سرش را خم میکند و با نگاهی مهربان میپرسد، «مطابق معمول؟» و من در حالیکه میخندم، پلکهایم را بر هم میگذارم و لیندا میفهمد که همان غذای مورد علاقهام را میخواهم. هر زمان که بار خلوت میشود، میآید روبهرویم مینشیند تا کمی خستگی درکُند. حالا دیگر مثل هفتههای اول، لیندا برایم غریبه نیست. شش ماهی میشود که به آنجا میروم. خودمانیتر شدهایم. وقتی دو پِیک به دستم میدهد، انگار دغدغهها وغصهها،…
بیشتر بخوانید