دکتر سعید ممتازی، مشاور و رواندرمانگر* – ونکوور
در مشاوره با زوجها گاهی میبینم دو نفر هنوز همدیگر را دوست دارند، اما رابطهشان دیگر گرمای گذشته را ندارد. گفتوگوها زود به دلخوری میرسد، حتی شکایتشان در اولین جلسه این است که هر وقت با هم حرف میزنیم به دعوا منتهی میشود، در نتیجه سکوتها طولانیتر میشوند و کنارِهمبودن، الزاماً بهمعنای احساس نزدیکی نیست. در چنین شرایطی، طبیعی است که به موضوع اختلاف توجه کنیم: مسائل مالی، تربیت بچهها، رابطه با فامیل دو طرف، تقسیم مسئولیتها یا تفاوت در خواستهها. اما بخش مهمی از آنچه رابطه را فرسوده میکند، شیوهٔ پاسخدادن ما به همین اختلافهاست.
وقتی مشکلی پیش میآید، ممکن است به روشهایی تکراری و انعطافناپذیر واکنش نشان دهیم؛ روشهایی که مسئله را حل نمیکنند و گاهی مشکل تازهای هم میسازند. پنج الگوی شایع از روشهایی که بهتدریج انرژی، گرمی و صمیمیت رابطه را کاهش میدهد، در این موارد خلاصه میشود: قطع ارتباط عاطفی، واکنشگری، اجتناب، گرفتارشدن در ذهن و نادیدهگرفتن ارزشها. برای شناخت آنها، بهتر است پیش از هر چیز به رفتار خودمان نگاه کنیم.
۱. قطع ارتباط عاطفی: کنار تو هستم، اما با تو نیستم
احتمالاً بسیاری از ما احساس ارتباطی ویژه با فرد دیگری را تجربه کردهایم؛ همان احساس نزدیکی که شاید در آغاز رابطه با همسرمان پررنگتر بود. واژهٔ انگلیسی «connection» از ترکیب دو ریشهٔ لاتین con بهمعنای «باهم» و nectere بهمعنای «پیونددادن» درست شده است. وقتی با کسی ارتباط برقرار میکنیم، گویی پیوندی میان ما شکل میگیرد که ما را به هم نزدیک میکند.
این پیوند به حضور روانی نیاز دارد: اینکه همینجا، در همین لحظه، واقعاً با دیگری باشیم. برای ارتباط عمیق، باید با توجه کامل، گشودگی، گرمی و کنجکاوی صادقانه به او نزدیک شویم. وقتی کسی اینگونه به ما توجه میکند، احساس میکنیم مهمیم، حضورمان پذیرفته شده و برای او ارزش داریم.
اما تجربهٔ مقابل چگونه است؟ همسرم کنارم نشسته، ولی آنقدر در افکار و احساسات خودش غرق است که علاقهای به شنیدن حرف من ندارد. سرد یا بسته به نظر میرسد، حواسش جای دیگری است یا حضور من را مزاحمت تلقی میکند. شاید هیچ جملهٔ توهینآمیزی گفته نشود، اما پیام رفتارش این است: «الان حوصلهٔ تو را ندارم.»
اگر این قطع ارتباط بارها تکرار شود، گرمی و نزدیکی رابطه بهتدریج کم میشود و فاصلهای سرد میان دو نفر شکل میگیرد. حضور جسمی کافی نیست؛ رابطه به توجه و مشارکت روانی ما نیاز دارد.
۲. واکنشگری: وقتی هیجان بهجای ما تصمیم میگیرد
تصور کنید پدری با پسر سهسالهاش بازی میکند. اداهایی درمیآورد و کودک را تاب میدهد. کودک با شادی میخندد، تا اینکه ناگهان از دست پدر میافتد و با گریه فریاد میزند. مادر، نگران و آشفته، بهسرعت نزدیک میشود و میگوید: «تو چقدر بیتوجهی، من از اول میدونستم!» کودک را بغل میکند، آرامش میدهد و با خشم به پدر نگاه میکند. پدر نیز که این واکنش را بیانصافی میداند، توهین میکند و با عصبانیت از خانه بیرون میرود. در این اتفاق، هر دو نفر واکنشی رفتار کردهاند. ترس و خشم مادر به سرزنش منجر شده و احساس بیعدالتی پدر به توهین و ترک موقعیت.
احساسات چنان رفتار آنها را هدایت کردهاند که فرصت کمی برای آگاهی و انتخاب باقی مانده است. در واکنشگری، افکار و احساسات، ما را مانند ماهی گرفتار قلاب، به اینسو و آنسو میکشند. رفتارمان تکانشی، خودکار یا بدون تأمل میشود. بهویژه هنگام خشم، ناکامی و رنجش، ممکن است فریاد بزنیم، تحقیر کنیم، قضاوت کنیم، انتقاد کنیم، دیگری را مقصر بدانیم یا حتی تهدید کنیم.
مسئله، داشتن احساسات شدید نیست؛ مسئله این است که این احساسات تا چه اندازه اختیار رفتار ما را در دست میگیرند. هرچه واکنشگری بیشتر باشد، احتمال رفتارهایی که رابطه را تحت فشار میگذارند و صمیمیت را خفه میکنند نیز بیشتر میشود.
۳. اجتناب: آرامش موقت بهبهای مسائل حلنشده
تلاش برای دورشدن از اضطراب، غم، خشم یا تنهایی طبیعی است؛ اما وقتی فرار از این احساسات به روش همیشگی ما تبدیل شود، رابطه آسیب میبیند. «اجتناب» یعنی تلاش برای دوری از افکار، احساسات و خاطرات ناخوشایند، بهجای روبهروشدن با آنها.
این اجتناب میتواند شکلهای مختلفی داشته باشد: مصرف الکل و مواد مخدر برای تسکین ناراحتی؛ غرقشدن در کار، تلویزیون، موبایل و این روزها شبکههای اجتماعی برای فکرنکردن؛ یا عقبانداختن گفتوگوهای دشوار، ترک اتاق و خودداری از شنیدن حرف همسر. چنین رفتارهایی ممکن است موقتاً آراممان کنند، اما اگر تکرار شوند، فرصت رسیدگی به مسائل را از ما میگیرند و مشکلات را حلنشده باقی میگذارند. مسئله، خودِ سرگرمی یا فعالیت نیست؛ مسئله، استفادهٔ مداوم از آن برای فرار از چیزی است که نیاز به توجه دارد.
گاهی اجتناب بهشکل راضینگهداشتن همیشگی دیگری ظاهر میشود: برای جلوگیری از اختلاف، تسلیم میشویم و نیازها و خواستههای خود را کنار میگذاریم. سازش برای رابطه ضروری است، اما نادیدهگرفتن مداوم خود میتواند به فشار روانی، فرسودگی و ناخشنودی بینجامد.
البته فاصلهگرفتن موقت هنگام بالاگرفتن تنش میتواند مفید باشد، بهشرط آنکه پس از آرامشدن به گفتوگو برگردیم. تفاوت مهم، بین مکث برای ادامهٔ بهتر گفتوگو و فرار همیشگی از آن است.
ماندن در «منطقهٔ امن» نیز همیشه آرامشبخش نیست؛ گاهی احساس رکود و گرفتاری ایجاد میکند. رشد رابطه نیازمند روبهروشدن با برخی موقعیتهای دشوار و تحمل احساسات همراه آنهاست. کمی اجتناب طبیعی است، اما وقتی شیوهٔ غالب برخورد ما با اختلافها شود، صمیمیت و رشد رابطه را محدود میکند.
۴. گرفتارشدن در ذهن: وقتی همسرمان را از دریچهٔ برداشت خود میبینیم
ذهن ما پیوسته حرف میزند. بخشی از حرفهایش مفید و مهم است، اما بسیاری از آنها کمکی به ما نمیکنند. اگر تمام افکار یک روز خود را بنویسیم، چه مقدار از آن ارزش دوبارهخواندن خواهد داشت؟
در رابطه، ذهن اغلب بهسرعت رفتار همسرم را قضاوت میکند و اشتباههای او را به رخم میکشد. ممکن است من را به گذشته ببرد تا دعواها و دلخوریها را مرور کنم، لحظههایی را دوباره زندگی کنم که آسیب دیدهام یا ناامید شدهام و زخمهای قدیمی را باز کنم. گاهی هم ذهن ما را به آینده میبرد و تصویرهایی از بدترشدن زندگی در صورت ماندن، یا بهترشدن آن در صورت رفتن میسازد.
داشتن این افکار بهخودیخود مشکل نیست. مشکل زمانی است که تمام تأیید و توجهمان را به آنها بدهیم، هرچه ذهن میگوید، حقیقت قطعی بدانیم و بیتأمل از آن پیروی کنیم. در این حالت، در فضای افکار خود گم میشویم.
میتوان این وضعیت را به مه تشبیه کرد: هرچه مهِ قضاوتها، انتقادها و رنجشها غلیظتر شود، دیدن همسرمان دشوارتر میشود. ممکن است به روایت ذهنی خود دربارهٔ او پاسخ بدهیم، بیآنکه دقیقاً بشنویم اکنون چه میگوید یا تجربه کنیم در این لحظه چه اتفاقی میان ما میافتد.
گرفتارشدن در ذهن با دو مشکل قبلی ارتباط دارد. وقتی در افکارمان غرقیم، ارتباطمان قطع میشود؛ و وقتی بدون فاصلهگرفتن از آن افکار عمل میکنیم، واکنشیتر میشویم. در نتیجه، هم شنیدن دیگری دشوار میشود و هم پاسخ مؤثر به او.
۵. نادیدهگرفتن ارزشها: فراموشکردن اینکه میخواهیم چگونه همسری باشیم
ارزشها، خواستههای عمیق ما دربارهٔ شیوهٔ رفتارماناند: اینکه چگونه با خودمان، دیگران و دنیای اطراف برخورد کنیم. در رابطهٔ همسران، ارزشها نشان میدهند دوست داریم چه نوع شریکی باشیم.
فکر کنیم در شروع رابطه و حتی قبل از آن از خودمان انتظار داشتیم بخواهیم مهربان، مراقب، بخشنده، حمایتگر، صادق، منصف، قابلاعتماد، مسئول، فهمیده، محبتآمیز یا پرشور و شاد باشیم. اینها کیفیتهای مطلوب رفتارند. در مقابل، کمتر کسی آرزو دارد همسری پرخاشگر، تهدیدکننده، بیاعتنا، سرد، تنبیهگر یا دائماً سرزنشگر باشد.
آیا هنوز هم برای داشتن این ویژگی های باارزش تلاش میکنیم، یا در جریان مشکلات و ناراحتیها یا در روبهروشدن با افکار و احساسات ناخواسته از سعیکردن دست کشیدهایم؟ بازگشت به این ارزشها و ارزانیداشتن آن به همسرمان کلیدی راهگشاست.
بهباور من، شناخت این پنج الگو فرصتی است تا هر یک از ما سهم خود را در کیفیت رابطه بهتر ببینیم. پیشنهاد میکنم هنگام دلخوری، پیش از واکنش از خود بپرسیم: «آیا رفتارم با آن همسری که میخواستم باشم هماهنگ است؟» من مکث پیش از پاسخ، گوشدادن علاقهمندانه و بازگشت به گفتوگوهای ضروری اما سخت، را قدمهایی کوچک ولی مؤثر برای حفظ صمیمیت میدانم. یاد گرفتهام رابطه به مراقبت روزانه نیاز دارد؛ مراقبتی که در حفظ احترام، صداقت و مهربانی، حتی هنگام اختلاف، معنا پیدا میکند.
*از بنیانگذاران پلتفرم بهروان، عضو ارشد انجمن مشاوران درمانگر کانادا، دکترای تخصصی از ایران، فلوشیپ و گواهینامهٔ مشاوره از دانشگاه UCLA، گواهینامهٔ مصاحبهٔ انگیزشی و Award of Achievement از دانشگاه UBC