نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
جوانان ایرانی چرا باید هزینهٔ سیاستی را بپردازند که نقشی در شکلگیری آن نداشتهاند؟
برای شرکت در یک آزمون زبان، گاهی باید یک یا دو سال درس خواند. باید ساعتها لغت حفظ کرد، نوشت، شنید، اشتباه کرد و دوباره از ابتدا شروع کرد. برای بسیاری از جوانان ایرانی، تافل یا دولینگو فقط یک امتحان زبان نیست؛ یکی از آخرین ایستگاههای مسیری طولانی است که شاید در انتهای آن دانشگاهی در کشوری دیگر، بورسیهای، آزمایشگاهی، کتابخانهای یا فقط امکان ساختن آیندهای متفاوت قرار گرفته باشد.
حالا تصور کنید جوانی ماهها برای چنین روزی آماده شده است. هزینهٔ آزمون را کنار گذاشته، دانشگاههای مقصد را انتخاب کرده، مهلت ارسال مدارک را در تقویم علامت زده و زندگیاش را با چند تاریخ تنظیم کرده است. ناگهان تصمیمی سیاسی، هزاران کیلومتر دورتر از اتاق او، بخشی از این مسیر را مسدود میکند.
در ۲۴ اوت ۲۰۲۶، دفتر کنترل داراییهای خارجی وزارت خزانهداری آمریکا، OFAC، مجموعهای از مجوزهای عمومی مرتبط با ایران را برای مدت نامحدود تعلیق کرد. در میان آنها مجوز عمومی G قرار داشت؛ مجوزی که سالها امکان برخی مبادلات دانشگاهی و ارائهٔ شماری از خدمات آموزشی مرتبط با ایران را برای اشخاص و مؤسسات آمریکایی فراهم میکرد.
پیامد تصمیم خیلی زود از متن مقررات بیرون آمد و وارد زندگی آدمها شد.
مؤسسهٔ آمریکایی ETS اعلام کرد که بهدنبال تعلیق این مجوز، ارائهٔ آزمونهای تافل و جی.آر.ای را در ایران متوقف میکند. آزمون انگلیسی دولینگو نیز با محدودیتهایی برای داوطلبان ایرانی مواجه شد.
در ظاهر، اتفاق ساده است: چند خدمت آموزشی دیگر در ایران ارائه نمیشوند.
اما برای فهمیدن ابعاد واقعی ماجرا باید از زبان حقوقیِ تحریمها فاصله گرفت و به زندگی کسانی نگاه کرد که در انتهای این زنجیره ایستادهاند.
مسئله، فقط یک آزمون نیست. مسئله، بستهشدن تدریجی راههاست.
جوان ایرانی پیش از این هم برای رسیدن به دانشگاهی در خارج از کشور با موانعی روبهرو بود که بسیاری از همتایانش در کشورهای دیگر حتی مجبور نیستند به آنها فکر کنند: کاهش شدید ارزش پول ملی، دشواری پرداخت هزینههای بینالمللی، محدودیتهای بانکی، هزینهٔ بالای ترجمه و اپلیکیشن، سفر برای انجام بعضی امور کنسولی، مشکلات ویزا و نااطمینانی سیاسی…
اکنون یک مانع دیگر به این زنجیره اضافه شده است.
ممکن است گفته شود هنوز راه کاملاً بسته نشده است. ETS تأکید کرده که شهروندان ایرانی در صورت وجود ظرفیت، میتوانند در مراکز آزمون خارج از ایران، امتحانات تافل و جی.آر.ای را بدهند. اما همین جمله، وقتی از متن اطلاعیه بیرون میآید و وارد واقعیت زندگی یک دانشجوی ایرانی میشود، معنای دیگری پیدا میکند.
«در کشور دیگری امتحان بدهید!» یعنی خرید بلیت هواپیما یا اتوبوس، پرداخت هزینهٔ اقامت، غذا و رفتوآمد و در بعضی موارد دریافت ویزا یا برنامهریزی سفری چندروزه، آن هم برای امتحانی که پیش از این میشد در شهر محل زندگی یا دستکم در داخل کشور در آن شرکت کرد.
برای خانوادهای که درآمدش به ریال است، این تفاوت کوچک نیست.
حتی برای خانوادههای طبقهٔ متوسط، تحصیل در خارج از کشور طی سالهای گذشته به پروژهای پرهزینه تبدیل شده است. اکنون ممکن است داوطلبی فقط برای اثبات اینکه انگلیسی میداند، ناچار شود از کشور خارج شود.
و البته خبرهای غیررسمی حاکی از آن است که آزمونها برای همهٔ شهروندان ایرانی حتی در خارج از ایران تحریم شده است.
و اینجا پرسشی اخلاقی در کنار پرسش سیاسی شکل میگیرد:
این جوان دقیقاً بهخاطر چه چیزی مجازات میشود؟
تحریم، در منطق رسمی خود، ابزاری برای اعمال فشار بر حکومتهاست. دولتها تحریم میشوند تا رفتار سیاسی یا نظامی خود را تغییر دهند. اما تاریخ تحریمهای گسترده بارها نشان داده است که میان هدف اعلامشده یک تحریم و کسانی که هزینهٔ واقعی آن را میپردازند، فاصله وجود دارد.
وقتی یک مقام در حکومتی مستبد نمیتواند معاملهای انجام دهد، میتوان آن را بخشی از فشار سیاسی دانست. وقتی یک نهاد نظامی به منابع مالی جهانی دسترسی ندارد، راهکاری برای انزوای سیاسی است.
اما وقتی جوانی ۲۲ ساله نمیتواند در شهر خودش یا حتی در خارج از کشور آزمون زبان بدهد، رابطهٔ میان «فشار بر حکومت» و «هزینهای که شهروند میپردازد» غیرِقابلدفاع است.
دانشجویی که برای تافل آماده شده، مسئول سیاست خارجی جمهوری اسلامی نیست. دختری که شبها پس از دانشگاه برای آزمون زبان درس خوانده، در تصمیمهای نظامی کشورش نقشی نداشته است. جوانی که آرزوی تحصیل در رشتهٔ مهندسی، زیستشناسی، فلسفه یا هنر دارد، نه در مذاکرات بینالمللی حضور داشته و نه در تعیین سیاستهای منطقهای ایران.
با اینهمه، تابعیت ایرانی او کافیست تا تصمیمهای سیاسی مستقیماً وارد زندگی شخصیاش شوند. این همان نقطهای است که مرز میان تحریم حکومت و مجازات جمعی شهروندان مبهم میشود.
تناقض تلختر آنجاست که یکی از معدود سرمایههایی که جوانان در جوامع بسته میتوانند مستقلاً برای خود بسازند، آموزش است.
شما ممکن است نتوانید سیاست کشورتان را تغییر دهید. ممکن است نتوانید ارزش پول ملی را حفظ کنید. ممکن است نتوانید روابط دیپلماتیک کشور خود را بهبود دهید. اما میتوانید درس بخوانید. میتوانید زبان یاد بگیرید. میتوانید مقاله بنویسید. میتوانید برای بورسیه رقابت کنید و تمام اینها بر آیندهٔ فرد یا حتی کشورش تأثیرگذار است.
آموزش از معدود حوزههایی است که به انسان اجازه میدهد تصور کند سرنوشتش کاملاً محصول جغرافیایی نیست که در آن متولد شده است. بههمین دلیل محدودکردن راههای آموزشی، معنایی فراتر از محدودکردن یک خدمت تجاری دارد. چنین محدودیتی به یکی از آخرین ابزارهای تحرک فردی آسیب میزند.
البته باید میان آزمونها تفاوت گذاشت. همهٔ آزمونهای زبان تابع قوانین آمریکا نیستند. آیلتس به نهادهای آمریکایی وابسته نیست و گزینههای دیگری نیز بسته به دانشگاه و کشور مقصد وجود دارند. بنابراین نمیتوان گفت که از این پس تحصیل جوانان ایرانی در خارج از کشور «ناممکن» شده است. دستکم فعلاً چنین ادعایی اغراقآمیز خواهد بود. اما مسئله دقیقاً همین است: مهاجرت تحصیلی برای ایرانیان نه با یک دیوار بلند، بلکه با مجموعهای از دیوارهای کوتاهتر دشوار میشود.
یک آزمون حذف میشود.
یک سفارت ظرفیتش را کاهش میدهد.
یک بانک انتقال پول را نمیپذیرد.
یک دانشگاه بهدلیل پیچیدگی مقررات محتاطتر میشود.
هزینهٔ سفر بالا میرود.
موعد پذیرش میگذرد.
هر کدام از این اتفاقها بهتنهایی شاید قابلحل باشند. اما وقتی کنار یکدیگر قرار میگیرند، چیزی را میسازند که میتوان آن را «معماری محرومیت» نامید؛ شبکهای از موانع که بدون اعلام رسمیِ «شما حق تحصیل ندارید»، عملاً امکان استفاده از این حق را دشوارتر و گاه ناممکن میکند.
در این میان مسئله دیگری نیز وجود دارد که کمتر دربارهٔ آن صحبت میشود: زمان. برای یک جوان ۲۰ ساله، یک سال فقط دوازده ماه نیست. ممکن است یک سال بهمعنای ازدسترفتن بورسیه باشد. ممکن است استاد مورد نظرش سال بعد دانشجو نگیرد. ممکن است شرایط مالی خانواده تغییر کند. ممکن است مقررات ویزا سختتر شود. ممکن است مجبور شود وارد بازار کار شود و دیگر فرصت بازگشت به مسیر دانشگاهی را پیدا نکند.
در کشورهای باثبات، تعویق یکساله شاید فقط تأخیر باشد. در جامعهای گرفتار بحرانهای اقتصادی و سیاسی، یک سال میتواند مسیر یک زندگی را عوض کند.
از سوی دیگر، محدودیتهای آموزشی فقط کسانی را که قصد مهاجرت دارند، متضرر نمیکند. کاهش ارتباط دانشگاهیان داخل ایران با شبکهٔ علمی جهان، محدودشدن مبادلات علمی و دشوارترشدن دسترسی به برخی خدمات آموزشی، در بلندمدت به انزوای بیشتر جامعهٔ علمی منجر میشود.
و پرسش اینجاست که چنین انزوایی در نهایت به سود چه کسی تمام خواهد شد؟
جامعهای که دانشجویان، پژوهشگران و جوانانش ارتباط کمتری با جهان دارند، الزاماً جامعهای آزادتر و قدرتمندتر در برابر حکومت خود نمیشود. چهبسا برعکس، بستهتر و منزویتر شود.
اگر هدف سیاستِ تحریم، تغییر رفتار یک حکومت است، باید بتوان پرسید هر محدودیت دقیقاً چه کسی را تحت فشار قرار میدهد.
پرسیدن این سؤال بهمعنای نادیدهگرفتن رفتار حکومت جمهوری اسلامی نیست. میتوان شدیدترین انتقادها را به سیاستهای جمهوری اسلامی داشت و همزمان معتقد بود شهروند ایرانی نباید بهدلیل همان سیاستها از فرصتهای آموزشی محروم شود. این دو موضع نه متناقضاند و نه ناسازگار.
اتفاقاً تمایز میان حکومت و جامعه یکی از ضروریترین اصول هر سیاستی است که ادعا میکند حقوق مردم ایران برایش اهمیت دارد. جوان ایرانی نباید مجبور باشد هر بار ثابت کند که چیزی بیش از گذرنامهاش است. نباید مسئولیتی تاریخی بر دوش او گذاشته شود فقط بهاین دلیل که در تهران، شیراز، اهواز، تبریز یا مشهد متولد شده است.
او حکومتش نیست.
او تصمیمهای دولتش نیست.
او برنامهٔ هستهای کشورش نیست.
او عامل جنگهای منطقه و تروریست نیست.
فقط جوانیست پشت یک میز کوچک، با لپتاپی روشن و دفترچهای پر از لغات انگلیسی، که ماههاست برای امتحانی آماده میشود و خیال میکند اگر بیشتر تلاش کند، شاید بتواند آیندهاش را تغییر دهد.
سیاست بینالملل معمولاً با واژههای بزرگی نوشته میشود: امنیت ملی، بازدارندگی، تحریم، منافع راهبردی، فشار حداکثری. اما پیامد سیاست همیشه در واژههای بزرگ باقی نمیماند.
گاهی در یک ایمیل کوتاه ظاهر میشود: آزمون شما لغو شده است.
و پشت آن ایمیل، ممکن است یک سال تلاش، یک پذیرش دانشگاهی، یک بورسیه و بخشی از آینده انسانی ایستاده باشد که در هیچیک از تصمیمهایی که زندگیاش را تغییر دادهاند، سهمی نداشته است.
اگر قرار است جهان، میان یک حکومت و مردمی که زیر سایهٔ آن زندگی میکنند، تفاوتی قائل شود، شاید یکی از جاهایی که این تفاوت باید حفظ شود، دانشگاه باشد. زیرا آموزش امتیازی سیاسی نیست که بتوان آن را بهعنوان ابزار فشار از ملتی پس گرفت.
برای بسیاری از جوانان ایرانی، آموزش یکی از معدود راههایی است که هنوز به آینده باز میشود. بستن آن راه، حکومت را تنبیه نمیکند. اما پیش از هر چیز، انسانهایی را منزوی میکند که شاید بیش از هر کس دیگری در آرزوی گشودن پنجرهای به جهاناند.