پروژهٔ اجتماعی (۳۵) – زنبورهای مهاجر

مژده مواجی – آلمان

اوایل تابستان بود و آفتاب نسبتاً ملایم نیمروزی گرمایش را بر زمین می‌گستراند. وارد اسکان پناهجویان در شهرک حومهٔ هانوفر شدیم؛ اسکانی که از واحدهای مسکونی کوچک همکف برای خانواده‌ها، تشکیل شده بود. مانند همیشه اول کارت شناسایی‌مان را از پنجره به نگهبانی که در اتاقکی پشت میز نشسته بود، نشان دادیم. در محوطۀ حیاط بچه‌ها با هم بازی می‌کردند. از آشپزخانه‌ها بوی غذا به مشام می‌رسید. یکی از مشاورهای اجتماعی اسکان که روبروی اتاق کارش ایستاده بود تا ما را دید، گفت:
– در اتاق مشاورۀ شما لانۀ زنبورهای بی‌عسل درست شده است. لطفاً خیلی احتیاط کنید تا تماسی با آن برقرار نشود. 

با هم به‌طرف اتاق کارمان رفتیم. همین‌طور که می‌رفتیم، ادامه داد:
– با شرکت مختصص لانه‌های زنبور تماس گرفتیم و قرار است بیایند و آن‌ را به محلی دیگر انتقال بدهند. 

وارد اتاق که شدیم، کنار یکی از پنجره‌ها لانۀ خاکستری کوچک کاغذی را دیدیم که به سقف چسبیده بود. مشاور اجتماعی در مورد خانوادۀ جدیدی که وارد اسکان شده بود، اطلاع داد و گفت که برای مشاوره پیش ما خواهند آمد. بیرون که رفت، اولین مراجع که دم در منتظر ایستاده بود، وارد اتاق شد. توی دستش سینی کوچکی بود که دو تا فنجان چای و در کنارش قند و چند تا بیسکوئیت توی آن بود. تا ما را دید که داشتیم به سقف نگاه می‌کردیم، پرسید:
– خبری شده؟

به لانه اشاره کردم و جواب دادم:
– لانۀ زنبورهای بی‌عسل درست شده و قرار است شرکت بیاید و آن را جابه‌جا کند.

مراجع خندید و گفت:
– این که کاری ندارد. می‌شود با دست آن را از سقف کَند. 

سینی را برای ما روی میز گذاشت. تشکر کردیم. او هوای ما را خیلی داشت و هر بار که به ما مراجعه می‌کرد، می‌پرسید؛ اجازه دارم برایتان ناهار بیاورم؟

نامه‌هایش را روی میز گذاشت و گفت:
– به‌زودی از اسکان بیرون می‌رویم و در خانه‌ای مستقل زندگی خواهیم کرد. بالاخره به ما خانه دادند. یک‌سال می‌شود که اینجاییم.

پس از رسیدگی به کارهایش دوباره نگاهی به سقف کرد و با لبخند گفت:
– حتماً شرکت کلی پول بابت کارش می‌گیرد. خُب، پول را به من بدهند، من ترتیبش را می‌دهم. 

کار مشاورۀ آن روزمان که تمام شد، از اتاق بیرون رفتیم، سینی و فنجان‌ها را تحویل دادیم. 

در اسکان پناه‌جویان، به‌طور مرتب افرادی می‌آمدند و افرادی می‌رفتند. زنبورهای بی‌عسل هم که سرپناهی در اتاق مشاوره پیدا کرده بودند، به‌زودی با لانه‌شان به جای جدید‌ی منتقل می‌شدند تا نقش حیاتی‌شان برای کرهٔ زمین محفوظ بماند. معماری ماهرانۀ زنبور ملکه حرف نداشت. لانه‌ای با اتاقک‌های شش‌ضلعیِ تودرتو.

چه خوش گفت فردوسی پاک‌زاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد

میازار موری که دانه‌کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است 

~ سعدی

ارسال دیدگاه