کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – مبادا کم بیاورم!

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – مبادا کم بیاورم!

مژده مواجی – آلمان هوا تاریک شده بود که فخرالدین برای خرید به سوپرمارکت رفت. معمولاً خرید مواد غذایی را بعد از تعطیلی کارش انجام می‌داد تا کم‌وکسری‌های خوردنی را تهیه کند و آشپزخانه‌ کوچک یک‌نفره‌اش خالی نماند. فخرالدین اول به‌طرف چرخ‌های خرید که روبه‌روی سوپرمارکت زیر آلاچیقی در چهار ردیف و درهم‌فرورفته چیده شده بودند، رفت. یکی از چرخ‌ها را برداشت و وارد سوپرمارکت شد. این‌بار به‌خاطر چند روز تعطیلی پشتِ‌سرهم، لیست خریدش کمی بلندتر…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – شلوغِ شلوغ و تنهایِ تنها

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – شلوغِ شلوغ و تنهایِ تنها

مژده مواجی – آلمان تئودورورس در ایستگاه مرکزی قطار برلین ایستاده بود و نگاهش را از تابلو اطلاعات قطار برنمی‌داشت. قطار نیم ساعت تأخیر داشت و او امیدوار بود که تأخیر طولانی‌تر نشود و بتواند به‌موقع به جلسۀ کاری‌اش در فرانکفورت برسد.  بالاخره قطار رسید و تئودوروس نفسی به‌راحتی کشید و سوار شد. راهرو باریک میان دو ردیف صندلی‌های قطار را آرام طی کرد و با نگاهش شماره‌های بالای صندلی‌ها را دنبال کرد تا به جایی…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – کسی دوروبرم نمی‌میرد

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – کسی دوروبرم نمی‌میرد

مژده مواجی – آلمان کارین به‌محض پیاده‌شدن از قطار در ایستگاه، زنی را دید که از کابین دیگری پیاده می‌شد. به نظرش آشنا آمد. یک لحظه ایستاد. چشم‌هایش را تنگ کرد و پیشانی‌اش چین افتاد. خودش را به او رساند و نزدیک‌تر که شد، به چهرهٔ او که داشت به موبایلش نگاه می‌کرد، خیره شد. زن انگار که سنگینی نگاه کارین را روی صورتش احساس کرده باشد، سرش را بلند کرد. در یک لحظه هر دو…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – چه جالب! گریز از بیمارستان

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – چه جالب! گریز از بیمارستان

مژده مواجی – آلمان یولیا از فنجان شیرقهوه‌اش که محکم در دست گرفته بود، جرعه‌ای نوشید و آن را روی نعلبکی گذاشت. به فاطیما که روبرویش آن‌طرف میز در کافه نشسته بود، نگاهی کرد و پرسید: «حال پدرت چطور است؟ از بیمارستان مرخص شد؟» فاطیما کیک پنیری را که در دهان گذاشته بود، جوید، آه عمیقی کشید و گفت: «دیروز خوشبختانه مرخص شد. در واقع از بیمارستان گریخت.» فاطیما سرش را تکان داد و لبخندی بر…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – هایکو هیچ‌وقت عادت نداشت بدون خداحافظی برود

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – هایکو هیچ‌وقت عادت نداشت بدون خداحافظی برود

مژده مواجی – آلمان مرد درِ سالن رخت‌شویی را باز کرد. – خدای من! باورم نمی‌شود. او پلک‌هایش را با انگشت‌هایش مالید و با چشم‌های ازحدقه‌درآمده به روبرویش خیره شد. مقابلش در انتهای سالن، هایکو خم شده بود و داشت لباس‌ها را از ماشین لباس‌شویی بزرگ بیرون می‌آورد.  مرد در حالی‌که قلبش به تپش افتاده بود، به طرفش ‌رفت و با صدای بلند گفت: «هایکو؟» هایکو سرش را بلند کرد، ایستاد و خندید: «سلام. تو اینجا…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – چه ملیتی دارم؟

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – چه ملیتی دارم؟

مژده مواجی – آلمان یواخیم کیف سیاه بزرگ گیتار و عصایش را کنار میز چوبی ساخته‌شده از تنهٔ درخت گذاشت و روی یکی از کنده‌های درخت که دور میز بود کنار بقیهٔ افراد نشست. خورشید بالاخره بعد از روزهای ابری پی‌درپی در آسمان خودش را نشان می‌داد و نورش از لابه‌لای برگ‌های سپیدار روی میز می‌پاشید. یواخیم آن بعدازظهر با چند تا دوست و آشنا برای گپ‌زدن و ترانه‌خواندن قرار داشت.  او نگاهی به بقیه انداخت؛…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – آیا آسمان افغانستان هم همین رنگ است؟

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – آیا آسمان افغانستان هم همین رنگ است؟

مژده مواجی – آلمان دانیلا آن طرف خط تلفن بود. با صدایی خسته و غمناک پرسید: «زبان پشتو بلدی؟ طوری‌که بتوانی آن را هم بخوانی و بفهمی؟»  جواب دادم: «وقتی کسی پشتو صحبت می‌کند، تقریباً پنجاه درصدش را می‌فهمم. گاهی مراجعانم پشتوزبان‌اند و وقتی به صحبت‌هایشان گوش می‌کنم، تا حدی متوجه موضوع صحبت می‌شوم، ولی تا به‌حال متنی را به پشتو نخواندم.» دانیلا مکالمه تلفنی را سریع قطع کرد. از محل کارش زنگ می‌زد؛ از شلوغی…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – روزی که پدرم درگذشت

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – روزی که پدرم درگذشت

مژده مواجی – آلمان دو روز که از بهار گذشت، پدرم درگذشت.  روز اول فروردین همگی به بهشت صادق رفتیم تا تحویل سال را در قطعهٔ شهدا کنار برادرانم، علی و حسن، بگذرانیم. آن‌ها برای آزادسازی خرمشهر جنگیده بودند و در جبههٔ خرمشهر در یک روز شهید شدند؛ در یک روز بهاری اردیبهشت‌ماه. سه سال بود که سفرهٔ هفت‌سین را آنجا پهن می‌کردیم و تمام خانواده دور هم جمع می‌شدیم.  سه سال بود که منتظر شمارش…

بیشتر بخوانید

برشی از کتاب «راز نخل‌ها»، نوشتهٔ مژده مواجی

برشی از کتاب «راز نخل‌ها»، نوشتهٔ مژده مواجی

بوشهر، ۳۱ شهریورماه ۱۳۵۹ ظهر بود که صداهایی دهشت‌انگیز در آسمان بلند شد. پشت‌سرهم. انگار کوهی ترکیده باشد. کوهی آتشفشانی که جرقه‌ و پس‌لرزه‌هایش پشت‌سرهم می‌جهیدند و به هر سو شلیک می‌شدند. خانه به لرزه افتاد.  گیسو همراه با نگین، مادر و پدرش سراسیمه خودشان را از طبقهٔ بالا به حیاط رساندند و کلونِ در چوبی رنگ‌ورورفتهٔ قهوه‌ای خانه را کشیدند و بازش کردند. در جیرجیر صدا کرد. توی کوچه ولوله برپا بود و صدا‌ها…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – ماجرای ته‌سیگار

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – ماجرای ته‌سیگار

این مطلب در شمارهٔ ۲۳۹ رسانهٔ همیاری مورخ ۶ ژوئن ۲۰۲۵ منتشر شده بود ولی به‌دلیل رخدادهای مرتبط با جنگ اسرائیل و ایران با تأخیر روی وب‌سایت و شبکه های اجتماعی رسانهٔ همیاری قرار داده می‌شود. مژده مواجی – آلمان مرد نامه‌ای را با دست‌هایی لرزان از کوله‌پشتی‌اش بیرون آورد و روی میز مشاور گذاشت.  – لطفاً برایم بخوانید تا بفهمم چه نوشته است. تا حدی که زبان آلمانی بلدم، متوجه شدم انگار خبر خوبی نیست. …

بیشتر بخوانید
1 2 3 4 24