کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – ساعت برلین، تقویم تهران

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – ساعت برلین، تقویم تهران

مژده مواجی – آلمان ناهید به صفحهٔ مانیتور در مترو نگاه کرد. اخبار جنگ در ایران سرتیتر خبرها بود. بی‌آنکه بخواند، سرش را برگرداند و از پنجره به بیرون نگاه کرد. با خودش گفت: «همان خبرها و گزارش‌های یک‌طرفۀ همیشگی در آلمان.» به محل کارش که رسید، به دفترش رفت، کاپشنش را درآورد و به‌طرف آشپزخانه رفت تا سروگوشی آب بدهد ببیند آنجا چه خبر است. مارا، همکارش، آنجا ایستاده بود و داشت برای شروع جلسه…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – جنگ، هیولای هزارپا

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – جنگ، هیولای هزارپا

مژده مواجی – آلمان بامداد بود. جرعه‌ای از تلخیِ قهوه را فرو دادم و نگاهم روی صفحهٔ گوشی لغزید. یک پیام، تمام جهان را آوار کرد: جنگ آغاز شد!  هراسان به صفحات اخبار هجوم بردم. چشمانم روی کلماتِ سنگین خشک شد؛ بغضم را با طعم گسِ قهوه فرو خوردم. جنگ… باز هم جنگ! انگار تمام زخم‌های کهنه‌ای که از نبردهای پیشین در جانم لانه کرده بود، دهان باز کردند و داغ‌های قدیمی، دوباره شعله کشیدند. ایرانم…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – طنین ریشه در گلوی کبوتر بی‌مرز

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – طنین ریشه در گلوی کبوتر بی‌مرز

مژده مواجی – آلمان  سحرگاهان اواسط زمستان در آلمان، در آن دقایقی که شب هنوز دامن تاریکش را از خانه‌ها جمع نکرده است، ناگاه صدای شکافتن هوا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید؛ صدایی نرم و آهنگین که گویی از گلوی تاریخ برمی‌خیزد. مسافری از راه می‌رسد؛ کبوتر جنگلی با آن طوق سفید بر گردن و جُبۀ خاکستری‌رنگش، بر بلندترین شاخهٔ برهنهٔ سپیدار می‌نشیند، تا نجوایی آغاز کند. او از راهی دور می‌آید، نه‌فقط از فرسنگ‌ها فاصله، که از لابه‌لای تودرتوی…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – بسته‌شدن کتاب زندگی یک مهاجر پردغدغه برای ایران

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – بسته‌شدن کتاب زندگی یک مهاجر پردغدغه برای ایران

مژده مواجی – آلمان او شبیه پرنده‌ای بود که مهاجرت را نه با قطب‌نما، که با اضطراب آغاز کرده بود. از ایران رفت، همان‌طور که پرنده‌ای از شاخهٔ ترک‌برداشتهٔ زیر پایش، می‌پرد. نه خداحافظی بلد بود، نه مطمئن بود کجا می‌رود. فقط می‌دانست اگر بماند، شاید بال‌هایش بشکند. در کشور جدید، همه‌چیز منظم بود. اتوبوس‌ها سر وقت می‌آمدند، قانون قابل‌پیش‌بینی بود، و آینده، حداقل روی کاغذ، امن به نظر می‌رسید. او یاد گرفت چطور زندگی را…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – مادر خسته و زخمی‌ام، ایران

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – مادر خسته و زخمی‌ام، ایران

مژده مواجی – آلمان تلفنم زنگ خورد. اسم دوستم را روی تلفن دیدم. همیشه او از ایران تماس داشت، اما این‌بار از کشوری دیگر. برای سفری به خارج از ایران رفته بود. از شوق، قلبم تپیدن گرفت.  – دارم به ایران برمی‌گردم، اما هنوز مشخص نیست که پرواز به تهران برقرار شود.  دوستم مکثی کرد و گفت: «خیلی نگران شرایط ناآرام در ایرانم. با قطع‌شدن اینترنت هیچ خبری از خانواده هم ندارم. تازه الان که خارج…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – سال نو می‌شود؟

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – سال نو می‌شود؟

مژده مواجی – آلمان در آخرین روز سال میلادی صف‌های صندوق در سوپر مارکت طولانی بود. لیلا وسط یکی از صف‌ها ایستاده بود. توی دلش گفت: «چرا تنبلی کردم و دقیقاً امروز به خرید آمدم. سال‌ها بود که چند روز قبل از تحویل سال، تمام خریدم را کرده بودم. شلوغی و همهمهٔ سوپرمارکت غیرقابل‌تحمل است. هر سال به‌همین منوال است. انگار قرار است قحطی بیاید.» لیلا نگاهی به دوروبر خود کرد. چرخ‌های خرید لبریز شده بودند….

بیشتر بخوانید

چاپ کتاب «راز نخل‌ها» به فارسی

چاپ کتاب «راز نخل‌ها» به فارسی

مژده مواجی – آلمان به‌تازگی کتابم «راز نخل‌ها» به‌زبان فارسی در نشر افراز چاپ شده است.  «راز نخل‌ها» سال قبل در آلمان به‌‌زبان آلمانی چاپ شد. مقدمۀ نسخهٔ آلمانی کتاب را خانم دوریس شرودر کوپف نوشته بود. او ژورنالیست است و پیش از این مسئول مهاجرت و مشارکت در استان نیدرزاکسن بوده و نیز همسر سابق صدراعظم پیشین آلمان، گرهارد شرودر. «راز نخل‌ها» بعد از گذشت سه ماه از چاپ اول، به چاپ مجدد رسید؛ چه…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – خوش‌نامی و بدنامی

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – خوش‌نامی و بدنامی

مژده مواجی – آلمان انتخاب دبیرستانِ مناسب از همان موضوعاتی بود که باید والدین و بچه‌هایشان تصمیم قطعی‌شان را برایش می‌‌گرفتند. برای والدین یک چیز مهم بود و آن اینکه، مدرسه‌ای خوش‌نام باشد. مدرسه‌ای که همه به آن بَه‌‌بَه و چَه‌‌چَه بگویند. بچه‌ها برای انتخاب دنیای خودشان را داشتند؛ اینکه از شکل و شمایل مدرسۀ جدید خوششان بیاید یا با هم‌کلاسی و هم‌بازی‌های قدیمی در یک مدرسه باشند و در زنگ تفریح با هم بازی کنند….

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – لوپی خودش هم نمی‌داند… 

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – لوپی خودش هم نمی‌داند… 

مژده مواجی – آلمان لوپی بالاخره خودش را به اتوبوس رساند تا به قرارش برسد. خودش هم نمی‌داند چرا همیشه دیر به قرارهایش می‌رسد. امروز با مشاور اجتماعی‌اش برای پیداکردن کار قرار داشت. لوپی تا سوار اتوبوس شد، به خانم مشاور تلفن زد و گفت: «من در راهم. دارم می‌آیم. دارم می‌آیم.» مکثی کرد و ادامه داد: «اتوبوس تاًخیر داشت. دیر آمد.» به نزدیکی‌های محل قرار که رسید، دوباره تلفن زد: «من نزدیکم. دارم می‌‌آیم. قرارمان…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – پول با آدم چه می‌کند، آدم با پول چه ‌می‌کند؟

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – پول با آدم چه می‌کند، آدم با پول چه ‌می‌کند؟

مژده مواجی – آلمان در آپارتمان را که باز کردم، موجی از باد سردِ پاییزی به صورتم خورد. پیاده‌رو را فرشی از برگ‌های زرد، نارنجی، قرمز و قهوه‌ای پوشانده بود. چند قدمی در پیاده‌رو که رفتم، صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پایم بلند شد. از روبه‌رو همسایه‌مان می‌‌آمد؛ زنی که تقریباً تمام خبرهای خیابان و محله را دارد. با هم که مشغول احوالپرسی شدیم، روبه‌روی یکی از آپارتمان‌ها خودرو زردرنگِ انتقال پول توجه‌مان را جلب کرد. دو…

بیشتر بخوانید
1 2 3 6