مژده مواجی – آلمان مدتها بود که از او خبری نداشتم. در واقع از وقتی که فرزند سومش به دنیا آمده بود، بیشتر سرگرم بچهداری بود. روی موبایل کارم پیامکش را دیدم که فقط نوشته بود «سلام. کِی میتوانم با شما صحبت کنم؟» به او زنگ زدم. صدایی پر از اضطراب داشت: – منتظر تلفنتان بودم. به فریادم برسید. دربهدر دنبال شما میگشتم. حالم اصلاً خوب نیست. نگرانیام در مورد پسر سه سالهام است. به…
بیشتر بخوانیدمهاجرت
سلسله داستانهای مهاجرت به کانادا – مدرک سفرِ پناهندگان کانادا
دکتر امیرحسین توفیق – ونکوور روزی که در دادگاه قاضی قبولی رضا را بابت پناهندهشدن در کانادا اعلام کرد، او در پوست خود نمیگنجید و شادیاش بیحد و اندازه بود. سه روز پس از مراسم دادگاه به هیچچیزی غیر از لذت بردن از روزها و شبهایش فکر نمیکرد و هر زمان به فشار و استرسهایی که در طول این مدت و قبل از روز دادگاه داشت، فکر میکرد، لبخند بود که بر گوشهٔ لبانش مینشست. چهار…
بیشتر بخوانیدپروژهٔ اجتماعی (۲۳) – در زنجیر فرهنگ
مژده مواجی – آلمان روبروی همکارم نشسته است و دارد از زندگیاش تعریف میکند. گاهی به آلمانی صحبت میکند و گاهی به عربی. آنقدر سردرگم است که در واقع از همکارم میخواهد تا برای زندگی او برنامهریزی کند. زنی زیباست. قدبلند و اندامی ورزیده دارد. موهای سیاه صاف بلندش را پشت سرش بسته است. – حدود یک سال است که از همسرم جدا شدهام و به خانهٔ والدینم برگشتهام. همکارم با تعجب میپرسد: – زن سیسالهٔ…
بیشتر بخوانیددر جستوجوی بهشت – همهچیز آنجا فرق دارد
داستانهایی بر مبنای واقعیت از انسانهایی که تنها به رفتن فکر میکنند آرام روانشاد – ایران از آن هیکلهای بهقول معروف ورزشکاری دارد. رگهای بازوهایش از فرط درشتی ماهیچهها بیرون زدهاند. سوار ماشین میشود. اجازه میگیرد که سیگاری دود کند. تعجب میکنم که سیگار میکشد، چون از ظاهرش پیداست که ورزشکار حرفهای است. انگار میفهمد و میگوید: «اعصاب برای آدم نمیماند. کارم شده فقط فکر کردن و سیگار دود کردن. آنوقت میگویند چرا جوانها معتاد میشوند….
بیشتر بخوانیدتعاریف قانونی ویزا و دارندگان اقامت در سیستم مهاجرت کانادا
دکتر امیرحسین توفیق – ونکوور محتوای نوشتهٔ زیر احتمالاً برای بسیاری از افرادی که در کانادا حضور دارند، آشناست، اما بر اساس تجربه دیده شده است که بسیاری از افراد در این زمینه اشتباهات زیادی دارند، بنابراین امید است که این نوشته مورد استفاده قرار گیرد و به برطرف شدن شبهات در این زمینه کمک کند. ویزای کانادا چیست؟ ویزای کانادا مشابه ویزای تمامی کشورها، مجوزی برای سفر و ورود به کاناداست که بهشکل برچسب، در…
بیشتر بخوانیدپروژهٔ اجتماعی (۲۲) – سه خبر خوب و یک خبر ناخوشایند در یک هفته
مژده مواجی – آلمان به دفتر کار وارد شدم و موبایل کارم را روشن کردم. از دو نفر پیام داشتم. اول به پیامی نگاه کردم که میدانستم بهاحتمال زیاد چنگی به دل نمیزند. با دیدنش حالم گرفت؛ دوباره در نقطه شروع بودیم. انگارنهانگار که من و همکارم روزهای قبل ساعتها با او به آلمانی و عربی در مورد گذراندن دورهٔ سهسالهٔ فنی تخصصی صحبت و راهنمایی کرده بودیم. تمام درخواست و مدارک را برایش آماده کرده…
بیشتر بخوانیددر جستوجوی بهشت – توقع مادرانه
داستانهایی بر مبنای واقعیت از انسانهایی که تنها به رفتن فکر میکنند آرام روانشاد – ایران اول زن سوار میشود و بعد پسر جوان. زن در را محکم به هم میکوبد. تا میخواهم اعتراض کنم، پسر جوان عذرخواهی میکند و خطاب به زن میگوید: – مامان به خودت مسلط باش. – نمیخواهد به من بگویی چکار کنم. میخواهی بیا، میخواهی نیا و برو به پدربزرگ و مادربزرگت بچسب. – مامان، آنها پدر و مادر تو هستند….
بیشتر بخوانیدسلسله داستانهای مهاجرت به کانادا – آنچه همهگیری ویروس کرونا و بیماری کووید-۱۹ بر سر وزارت مهاجرت کانادا آورده است – قسمت آخر
توجه: این مطلب ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۲۰ برای درج در نسخهٔ چاپی شمارهٔ ۱۱۲ رسانهٔ همیاری مورخ ۲۴ ژوئیه نوشته شده و تحولات بعدی در آن منعکس نشده است. قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید دکتر امیرحسین توفیق – ونکوور در نوشتهٔ قبل به چندین مورد از پروندههایی که به وزارت مهاجرت کانادا و سازمانهای تابعه ارسال شده و پروسهٔ بررسی آنها یا متوقف شده یا با کندی در حال انجام است، اشاره شد. متقاضیان…
بیشتر بخوانیدپروژهٔ اجتماعی (۲۱) – آشفتگی اعداد و درک تاریخها
مژده مواجی – آلمان بعد از سلام و احوالپرسی یکباره گفت: – ما تازه به آلمان وارد شدهایم. تاریخ تولدم در کارت شناساییام اشتباه ثبت شده است. ششساله بودم که پدرم به هرات رفت و برایم شناسنامه گرفت. روبهرویم آنطرف میز نشسته بود. از داخل کیفش انبوهی از نامهها را روی میز گذاشت. اول فرم پذیرش را باید پر میکردم. کارت شناساییاش را از او گرفتم. مشغول پر کردن فرم پذیرش شدم. تاریخ تولد، تاریخ ورود…
بیشتر بخوانیددر جستوجوی بهشت – عطرها میمانند
داستانهایی بر مبنای واقعیت از انسانهایی که تنها به رفتن فکر میکنند آرام روانشاد – ایران خانهاش در الهیه بود. از شب قبل سرویس رزرو کرده بود برای ساعت پنج صبح روز بعد! بقیهٔ رانندهها آهوناله کردند که صبح زود نمیروند. من قبول کردم که بروم. تازگیها بیخواب شدهام. با خودم گفتم تجربهٔ تازهای است. تا بهحال این ساعت صبح سرویس نرفتهام. ده دقیقه به چهار جلوی منزلش بودم. از آن خانههای قدیمی ویلایی بود. توی…
بیشتر بخوانید









