الف صدرا – ونکوور
«لاتاری رو بردم!» باورم نمیشد. هنوز هم باورم نمیشود. طناز از سر کار به من زنگ زد و توی هیاهو و همهمه و جیغ و فریاد و خندهها شنیدم که گفت «لاتاری رو بردیم!» و گروه لاتاری همکاران، کارشان را رها کردهاند و مشغول پرکردن فرم مرخصی طولانیمدت و بدون حقوقاند. قیافهٔ مدیران میانی و رئيس بخش که در گروه شرطبندی نبودند، دیدنی است! رئيس میگوید: نمیشود نصف نیرو همزمان مرخصی بگیرند. یکی از اعضای گروه با هیجان میگوید: ولی این مرخصی اورژانسیست. یک گونی پول از آسمان روی سرمان افتاده است. او با دستانش مسیر افتادن گونیهای پول از آسمان را بر سر برندگان نشان میدهد. آنها هم تکتک روی زمین میافتند و با یک دست سر و گردنشان را میگیرند و میمالند و با دست دیگر کیسههای پولشان را در بغل میگیرند. انفجار خندههایشان، کل بخش را میلرزاند. رئیس چارهای ندارد. میرود سر میزش و آگهی استخدام برای چهارده موقعیت شغلی را آماده میکند. طناز نیم ساعت بعد، وسط ظهر، به خانه میآید.
اینکه بخواهم ادا در بیاورم و بگویم هیچ احساسی ندارم، ادعای مزخرفی است. اعتراف میکنم که در پوست خودم نمیگنجم و دنیایم رنگوروی دیگری گرفته است. زندگی روشنتر، شفافتر، رنگیتر و شادتر شده است. البته از بچگی احساس میکردم که در جایگاهی که باید باشم، نیستم. با داستان شاهزاده و گدا همزادپنداری میکردم و منتظر بودم که بالاخره روزی این فصل گدازادگیام تمام شود و وارد فصل شاهزادگیام شوم.
اکنون وقت درمان عقدههای درونیام است که شبانهروز روی مخم رژه میروند. لیست عقدهها را از جدیدترین و خوشخیمترین شروع میکنم. مورد اول، سهگانهٔ «سیگار برگ-لیوان کریستال-ویسکی» است. این عقده از سیگار برگی شروع شد که رامین از سفر دومینیکن ریپابلیک برایم سوغاتی آورد و من هنوز نتوانستهام این سیگار لعنتی را بکشم. در آپارتمان سیگارکشیدن قدغن است و در بیرون هم لیوان کریستال و یخ و ویسکی و سیگار، سوژهٔ نابی برای عکاسی دیگران است. خلاصه اینجا قانون نانوشتهای دارد که میگوید: کسی که خانهای ندارد، غلط میکند که بخواهد غلط زیادی بکند.
سیگار برگ را لای پای مجسمهٔ مرد چوبی آفریقاییام قرار دادهام. بعد از دو ماه، لایهٔ نازکی از خاک روی زرورق سیگار نشسته است. زمان، هر سکونی را از آن خود میکند. مثل عنکبوتی که دور حشرهٔ دربندش تار میتند و هویت مستقل آن حشره را از آن خود میکند و در نهایت، حشره را تبدیل به غذای خودش میکند. زمان، برندهٔ هر نبردی است.
هنر زیستن. هنر تسلیمنشدن، جنگیدن، و برندهشدنهای لحظهای و کوتاه، در نبردی است که در نهایت، بازندهبودنمان در آن حتمیست.
این سیگار را بهزودی به آتش میکشم و با طعم ویسکی و دود، به خاطرهای آرام و دلنشین در ذهنم تبدیل خواهم کرد. من آن لحظه را از آن خودم خواهم کرد و زمان بیزمان، لایهلایه خاک، روی خاکسترش خواهد کشید، و خاکسترش را از آن خودش خواهد کرد، همانطور که در نهایت من را از آن خودش خواهد کرد.
آخرین باری که کشیدن سیگار برگ را همراه با مزمزهکردن ویسکی در میان دود سیگار در لیوان کریستال تجربه کردم، در کالیفرنیا با حسام بود. من و حسام میتوانیم ساعتها با هم حرف بزنیم و موضوع بحث آن شب ما در مورد معنی زیستن و هدف زندگی بود.
آن شب یکی از شبهایی بود که رؤیا با واقعیت یکی میشود. چیزهایی را میدیدم که همیشه در مقابلم بودند، ولی نمیدیدمشان. بودن خودم را دیدم و دنیای بیانتهایی که در آن فرقی بین بود و نبودم نبود. روحم در تلاقی با بار هستی بود. بودنی موقت، و غوطهور در فضایی تاریک و بیکرانی که، سنگینی سکوتش را میشنیدم. از آن شب، سهگانهٔ سیگار-کریستال-ویسکی برای من دروازهٔ ورود به دنیای معنا، و دیدن و درک هستی شد.
دو سالی بود که تازه مهاجرت کرده بودم و در زیرزمین خانهای، یک اتاق اجاره کرده بودم. حسام برای مراسم ازدواج برادرش به کالیفرنیا میرفت و من هم خودم را دعوت کردم. همهچیز خودبهخود جور شد. جواد که فامیل حسام بود، ما را در یکی از خانههایش جا داد. در حیاط پشتی، یک استخر همراه با میز و صندلی و منقل چدنی و هیزم بود. با حسام آتشی درست کردیم و سیگارهای برگمان را، با آن آتش روشن کردیم و من، در آنجا برای اولین بار با این سهگانه آشنا شدم.
مراسم عروسی در حیاط خانهٔ اصلی جواد در ملیبو در کنار استخر و آلاچیق برگزار میشد. مراسم باشکوه بود. دم دروازهٔ ورودی، نگهبان سیاه بزرگی کارت مهمانان را چک میکرد و آنها را به داخل باغ هدایت میکرد. بنتلی، رولزرویس و بنز با رنگهای سفارشی وارد میشدند و من، با جام شرابی در دست، راه میرفتم و لحظهها را در ذهنم ثبت میکردم. عکاس مراسم که مثل من بهدنبال ثبت لحظهها بود، با قدمهایی تند در میان جمعیت میلغزید و لحظهها را شکار میکرد. او چندباری از کنار من رد شد و با اینکه یکبار هم چشمدرچشم شدیم، ظاهراً چیز خاصی در من نمیدید. به سمتش رفتم. او انگشتش را روی دوربین و شاتر گذاشته بود و دوربین، در حال ثبت میلیثانیهها از هر نگاه، و لبخند و حرکت یک زوج زیبا و جوان در حال رقص بود. کارش که تمام شد، به شانهاش زدم. برگشت و به من نگاهی کرد. انگار اولین باری بود که من را میدید. ازش خواستم که عکسی هم از من بگیرد. مکثی کرد تا شاید چیزی در من ببیند. سؤال کرد: «با کی ازت عکس بگیرم؟» گفتم: «از من با این گیلاس شراب!» سرش را در چشمی دوربین کرد و من هم لبخندی برای عکسی که هیچوقت ندیدم، زدم.
روز بعد به خانهٔ جواد رفتیم. او با رویی باز به پیشواز ما آمد و حسام، من را به او معرفی کرد. جواد سیگار برگ روشننشدهای در دست داشت و با لبخندی آن را به من تعارف کرد. من تشکر کردم و گفتم هنوز اولین سیگار برگم را تمام نکردهام. ورودی خانه سرسرایی بود که در کنارش یک پیشخوان چوب و سنگ، و در پشت آن، یک آکواریوم بزرگ از ماهیهای رنگارنگ آبشور بود. همه جمع شدند تا در کنار آکواریوم عکس بگیرند. من هم دوربین را گرفتم تا همهٔ فامیل و دوستان برادر حسام در عکس باشند. بعد جواد با صدای بلند گفت: «اون غریبه هم بیاد توی عکس.» حسام دوربین را گرفت تا من هم در عکسی که ندارمش در کنار جواد و ماهیهای آبشور باشم. بعد از پذیرایی مختصر، جواد همه را به یک رستوارن یونانی دعوت کرد. من آخر از همه وارد رستوران شدم. تنها جای خالی، صندلی شاهنشین سر میز بزرگی بود که جواد و همسرش در سمت چپ و راست آن نشسته بودند. چاره ای جز جلوس نبود. با لبخندی از روی خجالت سر میز نشستم. لیست غذاها را که نگاه کردم، دندهکباب بهنظرم غذای جذاب و لذیذی آمد و آن را سفارش دادم. حسام، برهٔ کبابی و جواد یک سیخ چوبی مخلوط مرغ و بره سفارش داد. تا غذاها را بیاورند، من همچنان محیط اطرافم را نگاه میکردم و هر وقت با کسی چشمدرچشم میشدم، لبخندی میزدم. تکانهای دست یکی از پسرهای روبهروی جواد توجهم را جلب کرد. ساعت طلایی بزرگی به مچش بود. فکر کنم اُمگا بود و داشت با تکانهای دست کوکش هم میکرد. عقدهٔ ساعت گران و قیمتی نداشتم. ساعت مورد علاقهام ساعتی است که نه کوک بخواهد و نه تعویض سالانهٔ باتری. تنها انتظار اضافهام از ساعت این است که شکل ماه را هم نشانم بدهد. ساعتهای سیتیزن را که با نور خورشید کار میکنند، دوست دارم، چون این نوع ساعت کاری به من ندارد و عقب هم نمیماند و با دیدنش میتوانم شکل ماه را در آسمان تصور کنم.
غذاها که آمد، حسام که کنار جواد نشسته بود، با خنده گفت: «چون میدونی این اولین و آخرین بارِته، گرونترین غذا رو سفارش دادی؟» همه خندیدیم. نمیدانم چرا هیچکس مثل من سفارش نداده بود. کمی سرخ شدم و به حسام، جواد و همسرش که در کنارم بودند، یک دنده دادم تا احساس راحتتری داشته باشم و غذا از گلویم پایین برود. شب آخر سفرم بود و بیرون رستوران وقت خداحافظی. آسمان آن شب مهتابی بود. هر بار که مهتاب را در آسمان میبینم، خاطرهای گنگتر از بار قبل را به یاد میآورم.
زمان بهآرامی در حال محوکردن آن است. جریان سیال هستی پیوسته و آرام در حرکت است تا به سکون و عدم برسد. به سکوتی که در انتهای هر قطعهٔ موسیقیست. همان سکوتی که در ابتدای قطعه، قبل از نواختهشدنش هست، و من همانند نُتی، در زمان نواختهشدن این قطعهٔ هستی، حضور دارم.
برای ارضای اولین عقدهام در سایت فروش خانه به دنبال کلبهٔ محقری در کنار سواحل هاواییام. تصور میکنم که روی صندلی چوبی حیاط پشتی نشستهام و بالاخره بعد از انتظاری طولانی آن سیگار را روشن میکنم. با نوک انگشتانم دور کمر خنک شیاردار خیس لیوان را قلقلک میدهم. انگشتانم را روی لبهٔ کریستال میلغزانم تا صدای زیرش در بیاید، ویسکی درونش را مرتعش کند و یخ درونش را به حرکت دربیاورد.
چشمانم را میبندم تا صدای آرام موج، سوختن برگهای سیگار و آبشدن یخ در لیوان ویسکی را ببینم. لحظهلحظههای بودن موقتم را در دنیایی که بهشت و جهنمش در هم تنیده شدهاند، ببینم. پاهایم را زیر ماسهها فرو میبرم؛ زمینی که روی آن راه میروم، زمینی که در فضایی بیانتها در حرکت و چرخش است، زمینی که ذرات وجودم از آن به وجود آمده و به آن باز میگردم. در این مدت چقدر از او دور بودهام. چقدر دلم برایش تنگ شده بود و گمش کرده بودم، بیآنکه بدانم آنچه به دنبالشم زیر پایم است. سالها بود که نگاهش نکرده بودم، دستی رویش نکشیده بودم، تنم را به تنش نگذاشته بودم و با او در کنارش به خواب نرفته بودم.
یکی دیگر از تفریحاتم در دوران بیپولی چرخزدن در سایت بنز بود. از بیامو خوشم نمیآید گرچه درایو خوبی دارد. از بنز اسال اتاق قدیم خوشم میآید. این مدل دوصندلی است و سواری خوبی دارد و بهقول ناصرالدین شاه، برازندهام میباشد. دوستم من را مسخره میکند و میگوید که این ماشین پیرمردهاست. او بیامو دارد و عشق لاییکشیدن. بنز مدل شاه یا همان کلاس جی در دهات ما پرطرفدار است. چینیها و ایرانیها مشتریان اصلی این مدلاند. البته قبل از خرید آن باید سفارش برچسب امضای پهلوی یا آرم شیروخورشید را برای ماشین بگیرم تا فرقی بین من با برادران قاچاقچی و رانتی حکومتی جیسوار باشد. یک جی کلاس دست دوم تمیز خاکستری با امضای نارنجی پهلوی در عقب یا آرم شیروخورشید بهجای آرم بنز در جلو.
امروز صبح که چشمهایم را باز کردم و صورتم را لمس کردم، احساس کردم که پوستم نرم و صیقلی شده است. بدنم از ذوق پولداری هورمونهای جوانی ترشح میکنند و سلولهای بدنم میخواهند بیشتر عمر کنند، ولی هنوز تغییری در افکار و ذهنم نمیبینم. هنوز هم طرفدار سیاستهای منطقی مالیاتی هستم که براساس آن پولدارها سهم بیشتری میپردازند تا زندگی در این کره بهتر و زیباتر شود.
جلوی آینه به صورتم خیره میشوم. ولی هنوز در چشمانم حس خوشبختی ندارم. در واقع از خوشبختیام احساس خوشبختی ندارم. از خوشبختیام احساس شرم دارم. اضطراب درونی دارم. دق روحم را میفشارد و مرا از محیط آرامی که در آن هستم، بیرون میکشد و مثل غباری در هوا معلقم میکند. احساس سرگیجه و تهوع دارم. مشاور من را آرام میکند و میگوید که تو در دو دنیای واقعی و ذهنی به سر میبری. این دوگانگی تو را از تعادل روحی خارج کرده و باید آنها را یکی کنی. باید در دنیایی که زندگی میکنی، زندگی کنی، نه در دنیایی که در آن زندگی نمیکنی. حرفش کاملاً درست و منطقی به نظر میآید. مشاورم ایرانی نیست. او این شانس را داشته که انقلاب اسلامی را تجربه نکرده است. او صداهایی را که از اعماق ذهنم میشنوم، نمیشنود. اول صداها نامفهوم و مثل پچپچ و زمزمه بود. حالا واضحتر آنها را میشنوم.
«فردا که بهار آید، آزاد و رها هستیم.»
این جمله تمام روز در ذهنم مثل صفحهای که سوزنش به آن قطعه گیر کرده باشد، تکرار میشود. سؤال علم بهتر است یا ثروت به ذهنم میآید. نمیدانم در انشاء دبستان یا راهنمایی چه نوشته بودم، ولی مطمئناً ثروت را انتخاب نکرده بودم. در آن زمان من درکی از علم یا ثروت نداشتم و بیشتر افکار و عقایدی را که میشنیدم، تکرار میکردم. هنوز نمیدانم جواب درست کدام است. حتی نمیدانم داشتن هر دوی علم و ثروت بهتر است یا نداشتنشان. مثلاً اگر رهبر معظم به حوزه نمیرفت و علوم حوزوی را نمیخواند و آخوند نمیشد و به ثروت مردم ایران دست پیدا نمیکرد، برای همهٔ مردم ایران و همسایگان ایران و حتی خودش و خانوادهاش هم بهتر بود. هیچوقت به این فکر نکرده بودم که این بلیت برای من چقدر میارزد. مثلاً حاضرم بلیت را بدهم و در ازایش چی بگیرم؟ مثلاً بنز اسال را بگیرم یا پولش را بدهم به ترانه تا یکبار دیگر روی مبلش لم بدهد و دستانش را روی لبهٔ مبلش مثل دو بال باز کند و یک عکس اختصاصی برای من بگیرد و بفرستد و من آن را به دیوار اتاق پذیراییام نصب کنم. عکسی که اقتدار و عزت یک زن ایرانی را به تصویر میکشد. عکسی که با دیدنش غرور و افتخار و شور زندگی در روحم میدمد.
در چاهی دنج و زیبا افتادهام که از ته آن آسمان بیرونم را نگاه میکنم. صفحهٔ موبایلم همان نوری است که شبانهروز در این چاه به آن خیره ماندهام. در آن صدای زجهٔ مادر را در کنار کیسهٔ سیاه میشنوم. دستان مادر سمت صورت دخترش میرود. مردی زیپ بالای کیسه را باز میکند، صورت دختر نمایان میشود. دستان مادر بهسمت صورت دخترش میرود. انگشتان مادر صورت سرد دختر را لمس میکند. صورت دختر را سمت خودش میبرد. چشمان نیمهبازش را میبیند. صدای مادر از مغز استخوانم رد میشود و وجودم را به لرزه درمیآورد؛ امواجی که از هر چه در مسیرش باشد میگذرد، تا به ابدیت برسد. در ته چاه با مادری که روی مزار پسرش میرقصد، میرقصم. با پدری همراه میشوم و در ته چاه به دنبال سپهر میگردم.
دوباره در ته سکوت چاه آن صدای همیشگی را میشنوم. «فردا که بهار آید، آزاد و رها هستیم.»
به رستوران برونبر پارسه رفتم تا غذایی را که پای تلفن سفارش داده بودم، بگیرم. پخت برنج پارسه کمچرب و بخارپز است. برای همین از مشتریان سؤال میکنند که کره روی برنج بریزند یا نه. برای اینکه معطل نشوم، هنگام سفارش گفتم که کره هم بریزند. خانم پشت تلفن اسمم را پرسیدند و من هم که هر بار یک اسم میگویم، اینبار گفتم: پرستو.
جلوی در ریسهای از عکسهایی از زنان و مردان جوانان ایرانی بود؛ همه در گروه سنی بیست تا سی سال. نمیدانم بعد از این نسلکشی حکومتی، نمودار جمعیت ایران چه شکلی خواهد بود. در جنگ هشتساله تعداد کشتهشدگان ردهٔ سنی هجده تا سی سال یکصدهزار تخمین زده شده بود. یاد حجلهای افتادم که عکس عمویم روی آن بود. حجله در چهارراهی کنار نانوایی لواشی بود. سالها بود که این تصویر را به یاد نیاورده بودم. بوی گلاب، گلهای گلایل، لحظهای که عمویم را قبر گذاشتند و چشمان پر از اشک پدرم که مرا در آغوشش داشت، از زیر خاطرههای مدفونشده بیرون آمد. آنموقع من پنجساله بودم. کنار پنجرهٔ پارسه نشستم تا غذایم آماده شود. زود رسیده بودم. کاسهای از آش دوغ به من دادند تا غذایم آماده شود. از پشت شیشه به بیرون نگاه میکردم. باران نمنم میآمد. اواخر دی بود، ولی هوا سرد نبود. لحظهای باران قطع شد و آسمان روشن. ابر نازک شده بود و آسمان آبی از پشت آن نمایان بود. ستون نوری به پنجرهٔ مغازه تابید. همهمهای از پشت پیشخوان بلند شد. صدای خنده و شادمانی بود. خانمی میگفت: «بالاخره بهار اومد، این بارون، بارون بهاریه.» همه بیرون ریختند و کسی که پرچم ایران را دور گردنش داشت، دستانش را باز کرده بود و زیر باران میچرخید. بیاختیار قطرات اشک روی آشم میریخت. مدتی است که گاه و بیگاه از چشمانم اشک میآید. با دستمالی پلکهای چشمانم را ماساژ دادم تا آرام شوند. بغض گلویم را فشار میداد، چشمهایم دیگر نمیخندند. یکی گفت: «الان رنگینکمان بیرون میاد.» بغضم ترکید. بیرون رفتم و به چهارگوشهٔ آسمان نگاه کردم، ولی رنگینکمانی نبود. پس ما نتیجه میگیریم که رنگینکمان باید پشت درختی مشغول بازی با کودکی باشد.
به پاکت غذایم نگاه کردم. روی آن نوشته بود: «پرستو باکره!» برق نگاه صندوقدار را روی صورتم حس کردم. نگاهمان بهم گره خورد و بعد از مکثی از خندهمان ترکید. در راه هی خندهام میگرفت. مدتها بود که اینقدر بلند نخندیده بودم.
صاحب نقطه، سرانجام نقطهاش را گذاشت و به جملهای مغشوش و مملو از تباهی و دشمنی پایان داد. جنگ آغاز شد، اسرائیل و آمریکا از یکطرف و رژیم سنگرگرفته پشت غنایمش از طرف دیگر.
روابطم با دوست و فامیل صمیمی و قدیمی دچار مشکل شده است. لیست مهمانانی که میخواستم به سفر گروهی به هاوایی دعوتشان کنم، کوچک و کوچکتر میشود. آنها را بر اساس دلایل مخالفتشان دستهبندی کردهام. عدهای باور دارند که ایران با حکومت تنیده شده است و جداکردن آن دو زمان و شرایط مناسب خودش را میخواهد، و چون الان شرایط مساعد نیست، هر حرکتی بینتیجه است یا نتیجهٔ عکس میدهد. این عده که دل خوشی هم از حکومت ندارند، هواداران پهلوی را جریان مناسب در برابر حکومت نمیدانند و در فرخوانهای پهلوی بهندرت شرکت میکنند و در صورت حضور، در سوی دیگر خیابان تنها نظارهگرند. گروه دیگر که حسشان به حکومت هیچ یا خنثی است، بیشتر نگران بدترشدن شرایط موجودند که به سرمایههای مالی و معنویشان در ایران صدمه وارد میکند. گروه آخر هم که تفکر ایدئولوژیک به ماجرا دارند، افرادیاند که بههر دلیلی اول مخالف پهلویاند و دوم مخالف رژیم. خوشبختانه در گروه دوستانم کسی که طرفدار رژیم باشد، وجود ندارد.
جنگ شروع شد. طیف دوستان از «نه به حکومت» تا «آری به حکومت» که بیشتر متمایل به «نه» بود، شکاف عمیقی برداشت و تبدیل به درهای شد که وسط در آن بیمعنا شد؛ یا موافق جنگ، یا مخالف آن.
در این شرایط دیگر علم و عقل و منطق جوابی ندارد، چون نمیتواند جواب درست یا غلط بودن یا خوب و بد بودن جنگ را بدهد. هر کسی بسته به اینکه چقدر نزدیک به آتش و چقدر به حرارت حساس است، تصمیم آری یا نه به جنگ را میگیرد. کسی که به انتهای مسیر بنبست رسیده و دارد مسیر رفته را برمیگردد و کسی که در تلاش برای رسیدن به انتهای مسیر است، نمیتوانند همدیگر را قانع کنند که کدام راه درست است. او که نه به جنگ میگوید با اطمینان نگران از عاقبت جنگ است و او که به جنگ آری میگوید، دلنگران ولی کورسوی امیدی به آیندهای روشن برای ایران و ایرانی دارد. آنهایی که نه به جنگ میگویند، عموماً عنوان واقعگرایی و تجربهٔ تاریخی را دلیل صحت تصمیم خود میدانند و آنانی که آری به جنگ را انتخاب کردهاند، عموماً تصوری فرای چهارچوب ذهنی دارند. کسانی که زخم جنگ را خوردهاند، به ته خط رسیدهاند و از مرز هراس عبور کردهاند، روی مزار عزیرانشان رقصیدهاند و آمادهٔ رویارویی با دشمن فرهنگ و هویت و سرزمین خودند. نبود اتصال این دو جبهه، گسل اجتماعی بین من و اطرافیانم را بیشتر کرده است و حس میکنم جامعه نیز به نقطهٔ عطفش رسیده است. باید گم شد تا پیدا شد. حالا نمیدانم با این پول اضافه از حذف دوست و فامیل برای سفر هاوایی چه کنم؟