نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
چند ماه بیشتر از برقراری آتشبس نگذشته بود؛ آتشبسی که بسیاری از مردم آن را نه پایان یک بحران، بلکه فرصتی کوتاه برای نفسکشیدن میدانستند. خانوادهها آرامآرام به زندگی روزمره بازمیگشتند، مغازهها دوباره رونق میگرفتند، صیادان تورهایشان را به آب میانداختند و کودکان، پس از هفتهها اضطراب، دوباره صدای خنده را به کوچهها بازگردانده بودند. اما این آرامش، بیش از آنکه صلح باشد، سکوتی شکننده بود؛ سکوتی که با نخستین انفجار، دوباره فروریخت.
اکنون آسمان استانهای جنوبی، از بوشهر تا هرمزگان، بار دیگر بوی باروت گرفته است. صدای انفجار جای صدای موج را گرفته و صدای پهپادها جای آواز مرغان دریایی را. مردمی که گمان میکردند سختترین روزها را پشت سر گذاشتهاند، دوباره خود را در میانهٔ جنگی میبینند که هیچ نقشی در آغازش نداشتهاند، اما ناچارند سنگینترین هزینههایش را بپردازند.
جنگ، پیش از آنکه در نقشههای نظامی تعریف شود، در زندگی انسانها معنا پیدا میکند. کافی است به سراغ همان مردی برویم که هیچگاه نامش در تیتر خبرها نخواهد آمد؛ مردی که سالها کار کرده بود تا سرانجام بتواند قایقی کوچک بخرد. برای بسیاری، قایق فقط تکهای چوب و فلز است، اما برای او همهٔ زندگیاش بود؛ سرمایهای که با آن نان همسر و فرزندانش را فراهم میکرد، آیندهٔ خانوادهاش را میساخت و هر سحرگاه با امیدی تازه دل به دریا میزد.
آن شب، وقتی صدای انفجار از سمت اسکله برخاست، بیاختیار خود را به ساحل رساند. شعلهها از میان دود زبانه میکشیدند و قایقش، حاصل سالها تلاش، آرامآرام در آتش خاکستر میشد. در آن لحظه فقط آن قایق نسوخت؛ امنیت اقتصادی یک خانواده، رؤیای آیندهٔ چند کودک و امید مردی که تمام عمرش را به دریا گره زده بود نیز سوخت. چنین تصویرهایی امروز در بسیاری از بندرهای جنوب تکرار میشوند؛ تصاویری که شاید هرگز به صفحهٔ نخست رسانههای جهان راه پیدا نکنند، اما حقیقت تلخ جنگ را بیش از هر آمار و بیانیهای روایت میکنند.
کمی دورتر، جادهای که سالها شریان ارتباطی شهرها بود، اکنون زخمی بر پیکر جنوب است. پلی که هر روز هزاران خودرو از رویش عبور میکردند، دیگر فقط تلی از آهن و بتن است. کامیونهایی که کالا حمل میکردند، آمبولانسهایی که بیماران را به بیمارستان میرساندند، دانشآموزانی که هر صبح از همان مسیر راهی مدرسه میشدند، همگی ناگهان با خلائی روبهرو شدهاند که فقط با هزینههای هنگفت و زمانی طولانی جبران خواهد شد. جنگ فقط ساختمانها را ویران نمیکند؛ مسیر زندگی انسانها را نیز از هم میگسلد.
در همان حوالی، در یکی از سربازخانههای جنوب، شبی که هیچکس گمان نمیکرد آخرین شب زندگی چند جوان باشد، موشکی مستقیماً به ساختمان سربازخانه اصابت کرد. چند سرباز جوان، همانها که شاید تنها چند ماه پیش لباس خدمت پوشیده بودند، در دم جان باختند. آنها نه سیاستمدار بودند، نه تصمیمگیرنده و نه حتی صاحباختیاری در معادلات کلان؛ فقط جوانانی بودند که وظیفهٔ سربازی آنان را به همان نقطه از نقشه رسانده بود که موشک بر آن فرود آمد. خانوادههایی که فرزندانشان را برای انجام خدمت سربازی بدرقه کرده بودند، اکنون خبری را شنیدهاند که هیچ پدر و مادری نباید هرگز آن را بشنود.
در چنین شرایطی، بحث بر سر اینکه چه کسی نخست آتشبس را نقض کرده یا کدام طرف آغازگر دور تازهٔ درگیری بوده، برای خانوادهای که خانهاش ویران شده یا برای کودکی که پدرش را از دست داده، اهمیتی ثانویه پیدا میکند. آنچه برای مردم ملموس است، انفجارهایی است که خواب شبانه را از آنان گرفته، آیندهای است که هر روز مبهمتر میشود و اقتصادی است که زیر فشار جنگ بیش از پیش فرومیپاشد.
جنوب ایران فقط یک منطقهٔ جغرافیایی نیست؛ یکی از مهمترین ستونهای اقتصاد کشور است. بنادر، پالایشگاهها، صنایع نفت و گاز، اسکلههای تجاری، صید و صادرات آبزیان و مسیرهای اصلی ترانزیت، همگی در همین نوار ساحلی قرار دارند. هر آسیبی که به این زیرساختها وارد شود، تنها خسارتی محلی نیست؛ آثارش به سراسر کشور سرایت میکند. اختلال در حملونقل، افزایش هزینههای تجارت، کاهش صادرات، آسیب به صنعت شیلات، افزایش قیمت کالاها و فشار بیشتر بر معیشت مردم، تنها بخشی از پیامدهای آن است.
اقتصاد ایران پیش از این نیز زیر بار سالها تحریم، تورم، کاهش سرمایهگذاری و رکود، آسیبهای فراوانی دیده بود. جنگ، این زخمهای کهنه را عمیقتر میکند. هر روزی که آتش درگیری ادامه پیدا کند، سرمایهٔ بیشتری از میان میرود، فرصتهای شغلی بیشتری نابود میشود و امید بیشتری از دل جامعه رخت برمیبندد.
جنوب ایران را باید سرزمینی دانست که تاریخش با تکرار جنگ و ویرانی گره خورده است. در جنگ هشتسالهٔ ایران و عراق نیز همین مردم، از خرمشهر و آبادان تا بندرها و روستاهای مرزی، نخستین کسانی بودند که خانه و کاشانهشان زیر آتش از میان رفت و ناچار شدند آوارهٔ شهرهای دیگر شوند؛ بسیاری از آنان سالها بعد هم هرگز نتوانستند زندگی و داراییای را که از دست داده بودند، بازیابند.
اکنون، نسل تازهای از همان مردم، بار دیگر زیر سایهٔ همان تجربهٔ تلخ زندگی میکند. این بار خطر با شکلی تازه نیز همراه شده است: در گرمای طاقتفرسای تابستان جنوب، جایی که دما بهآسانی از ۴۳ – ۴۲ درجه فراتر میرود، قطعی آب و برق ناشی از آسیب به تأسیسات در شرایط جنگی، میتواند جان مردم را بهطور جدی در معرض خطر گرمازدگی قرار دهد؛ بهویژه برای سالمندان، کودکان و بیمارانی که برای بقا به کولر و آب سالم نیاز دارند.
اما شاید بزرگترین خسارت جنگ، چیزی باشد که در آمارها ثبت نمیشود: احساس امنیت. امنیت، نعمتی است که ارزشش معمولاً زمانی آشکار میشود که از میان برود. امروز این احساس تنها از مردم جنوب گرفته نشده است؛ در تهران و شهرهای بزرگ نیز نگرانی به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده است. خانوادهها اخبار را با اضطراب دنبال میکنند، شایعات با سرعت منتشر میشوند، بازارها نوسان پیدا میکنند و این پرسش مدام در ذهن مردم تکرار میشود: آیا دامنهٔ جنگ به شهرهای دیگر نیز خواهد رسید؟
وقتی جامعهای آیندهٔ خود را در هالهای از ابهام میبیند، فقط اقتصاد آسیب نمیبیند؛ اعتماد عمومی، امید اجتماعی و آرامش روانی نیز فرسوده میشود. کودکی که شبها با صدای انفجار از خواب میپرد، مادری که هر تماس تلفنی را با دلهره پاسخ میدهد، پدری که نمیداند فردا هنوز شغلی برای تأمین خانوادهاش خواهد داشت یا نه؛ همگی قربانیان خاموش جنگاند، قربانیانی که نامشان هرگز در گزارشهای رسمی ثبت نخواهد شد.
آنچه بیش از همه تلخ به نظر میرسد، این است که مردم عادی تقریباً هیچ نقشی در شکلگیری چنین بحرانهایی ندارند، اما همواره نخستین کسانیاند که بهایش را میپردازند. آنان نه در اتاقهای تصمیمگیری حضور دارند و نه پشت میزهای مذاکره؛ بااینحال، خانههایشان ویران میشود، داراییهایشان از دست میرود، فرزندانشان جان میبازند و آیندهشان در میان دود و آتش گم میشود.
اگر روایت نقض آتشبس از سوی جمهوری اسلامی را مبنا قرار دهیم، پرسش اساسی این است: آیا هیچ هدف سیاسی یا نظامیای میتواند توجیهکنندهٔ هزینهای باشد که بر دوش میلیونها شهروند عادی گذاشته میشود؟ تجربه نشان داده هر بار که چرخهٔ خشونت از نو آغاز میشود، این مردماند که باید سالها آثارش را تحمل کنند؛ از فقر و بیکاری گرفته تا مهاجرت، آسیبهای روانی و ازمیانرفتن فرصتهای توسعه.
جنگ، در نهایت، برندهٔ واقعی ندارد. آنچه باقی میماند، شهرهایی زخمی، خانوادههایی داغدار، اقتصادی فرسوده و نسلی است که خاطرهٔ کودکیاش با صدای آژیر و انفجار گره خورده است. امروز جنوب ایران بار دیگر درگیر چنین سرنوشتی شده و بیم آن میرود که اگر این چرخه متوقف نشود، دامنهٔ ویرانی از مرزهای جنوب فراتر رود و سراسر کشور را در بر گیرد.
تاریخ بارها نشان داده است که آغاز جنگ آسانتر از پایاندادن به آن است. اما آنچه هرگز تغییر نمیکند، این حقیقت تلخ است که نخستین و آخرین قربانیان جنگ، مردم عادیاند؛ همان ماهیگیری که قایقش را از دست داده، همان مادری که چشمانتظار بازگشت فرزند سربازش است و همان کودکی که آرزو میکند آسمان شهرش، بهجای بوی باروت، دوباره بوی دریا و زندگی بدهد.