نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
در ماههای اخیر، همزمان با آغاز جنگ در ایران، فاجعهای بهنام تجمعهای شبانهٔ حامیان حکومت آرامش را از مردم ستانده است؛ تجمعهای شبانهٔ گروههایی که خود را مدافع ارزشها و انقلاب میدانند، اما حضورشان بیش از هر چیز، یادآور اضطراب، تهدید و ناامنی برای مردم عادی است. گروههایی که معمولاً با بلندگو، شعار، موتور، پرچم و گاه چهرههای پوشیده در خیابانها ظاهر میشوند و تا نیمههای شب، فضای محلهها را به صحنهای از نمایش قدرت و ارعاب تبدیل میکنند. این تجمعها شاید در ظاهر با نام دفاع از دین، نظام یا آرمانهای سیاسی برگزار شوند، اما اثر واقعیشان بر زندگی روزمرهٔ مردم، چیزی جز جنگ روانی و فرسایش اعصاب عمومی نیست.
مسئله فقط صدای بلندگوها یا شلوغی خیابانها نیست. جامعهای که سالها زیر فشار بحران اقتصادی، ناامنی شغلی، سانسور، مهاجرت اجباری، تورم و بیثباتی روانی زندگی کرده، بیش از هر چیز به آرامش نیاز دارد. مردمی که تمام روز را با اضطراب گذراندهاند، شبهنگام به خانه برمیگردند تا اندکی آرامش و امنیت پیدا کنند، اما ناگهان صدای شعار، موتور، فریاد و تجمع خیابانی وارد خانهها میشود. کودکان از خواب میپرند. سالمندان مضطرب میشوند. بسیاری از مردم دوباره همان حس قدیمی ترس و بیپناهی را تجربه میکنند؛ حسی که سالهاست بخشی از زندگی روزمرهٔ آنان شده است.
این تجمعها فقط یک رفتار سیاسی نیستند؛ نوعی نمایش کنترل اجتماعیاند. پیامی که در دل این نمایشها پنهان شده، بسیار روشن است: «ما هنوز اینجاییم. ما خیابان را در اختیار داریم.» در واقع، هدف اصلی چنین حرکتهایی نه گفتوگو با جامعه، بلکه تسلط روانی بر جامعه است. تندروها بهخوبی میدانند که بخش بزرگی از مردم دیگر نهتنها با آنان همدل نیستند، بلکه از هر نوع افراطگرایی خسته و دلزدهاند. بنابراین، آنچه باقی میماند، نه اقناع، بلکه ایجاد هراس است. آنان تلاش میکنند با اشغال خیابان، تولید سروصدا و ایجاد فضای متشنج، این تصور را القا کنند که همچنان نیروی مسلط جامعهاند؛ حتی اگر در واقعیت، از نظر اجتماعی به اقلیتی بسیار کوچک تبدیل شده باشند.
نکتهٔ مهم اینجاست که قربانی اصلی این رفتارها، مردم عادیاند؛ همان مردمی که نه در قدرت سهمی دارند و نه امکان اعتراض آزادانه. شهروندانی که فقط میخواهند زندگی معمولی خود را داشته باشند. در بسیاری از کشورها، اگر گروهی نیمهشب با بلندگو و فریاد وارد خیابانها شوند و آرامش عمومی را مختل کنند، پلیس بلافاصله دخالت میکند، زیرا حفظ امنیت روانی جامعه وظیفهٔ حکومت است. اما در ایران، ماجرا وارونه شده است. کسانی که باید حافظ آرامش عمومی باشند، خود بخشی از همین فضای تهدیدآمیزند. همین مسئله احساس بیپناهی را عمیقتر میکند. کافی است فقط یکبار خودت در یکی از همین شبها در ترافیک حاصل از این تجمعها گیر کرده باشی تا بفهمی مسئله فقط «اختلاف سیاسی» نیست. تصور کنید کسی مادر سالخورده یا بیمار بدحالش را به بیمارستان میرساند؛ خیابان بسته شده، صدای بلندگوها همهجا پیچیده، موتورها راه را بند آوردهاند و خودروها میلیمتری حرکت میکنند. در آن لحظه، برای خانوادهای که با اضطراب و نگرانی دربارهٔ جان یک انسان دستوپنجه نرم میکند، این تجمع دیگر یک «مراسم سیاسی» نیست؛ شکلی از بیمسئولیتی و آزار مستقیم اجتماعی است. جامعه فقط از شعار و ایدئولوژی تشکیل نشده؛ از آدمهایی ساخته شده که ممکن است همان شب کودکی تبدار در آغوش داشته باشند، بیماری را به اورژانس برسانند یا بعد از یک روز طاقتفرسا فقط بخواهند سالم و با اعصاب آرام به خانه برسند.
باید پذیرفت که جامعهٔ ایران، جامعهای خسته است. سالها تنش سیاسی، بحران اقتصادی و فشار اجتماعی، اعصاب جمعی مردم را فرسوده کرده است. در چنین وضعیتی، هر تجمع پرخاشگرانه و هر نمایش خیابانی افراطی، تنها بر حجم این فرسودگی میافزاید. تندروها تصور میکنند با این رفتارها قدرت خود را نشان میدهند، اما در عمل، بیش از هر چیز فاصلهٔ میان خود و جامعه را آشکار میکنند. مردمی که شبها از صدای این تجمعها مضطرب میشوند، نه احساس همبستگی، بلکه احساس تهدید میکنند. حتی بسیاری از کسانی که شاید روزگاری با شعارهای رسمی همدل بودند، امروز از دیدن این فضای خشن و عصبی، احساس غربت میکنند.
نکتهٔ خطرناکتر آن است که این تجمعها بهتدریج خشونت را عادی میکنند. وقتی گروهی یاد میگیرند که میتوانند با فریاد، تهدید و ایجاد رعب حضور خود را تثبیت کنند، جامعه آرامآرام بهسوی نوعی بیثباتی روانی سوق داده میشود. خیابان دیگر محل زندگی و کار روزمره نیست؛ بلکه به صحنهای برای قدرتنمایی تبدیل میشود. در چنین فضایی، شهروند معمولی همواره احساس میکند باید مراقب باشد، سکوت کند و از کنار همهچیز بیتفاوت عبور کند تا آسیبی نبیند. این دقیقاً همان چیزی است که هر جامعهٔ بیمار تولید میکند: مردمی خسته، خاموش و مضطرب.
در این میان، آنچه بیش از همه آزاردهنده است، سوءاستفاده از مفاهیمی چون دین، وطن یا ارزشهای اخلاقی برای توجیه این رفتارهاست. هیچ ارزشی با ترساندن مردم حفظ نمیشود. هیچ باور اخلاقیای با ایجاد مزاحمت نیمهشب برای شهروندان مشروعیت پیدا نمیکند. اگر یک جریان سیاسی برای دیدهشدن نیازمند ایجاد ترس و اختلال در زندگی عادی مردم باشد، در واقع پیشاپیش شکست خورده است. زیرا مشروعیت واقعی از رضایت عمومی میآید، نه از صدای بلندگو و تجمع خیابانی.
جامعهٔ ایران امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند آرامش، مدارا و بازسازی اعتماد اجتماعی است. مردم از خشونت خستهاند؛ از شعارهای عصبی، از فضای امنیتی، از سیاستی که همواره میخواهد با ایجاد ترس حکومت کند. نسل جوان، بیش از هر چیز، خواهان زندگی عادی است؛ زندگیای که در آن شب معنای استراحت داشته باشد، نه اضطراب. اما تندروها گویی هنوز در جهانی دیگر زندگی میکنند؛ جهانی که تصور میکند میتوان جامعه را با نمایش قدرت خیابانی کنترل کرد.
تاریخ اما بارها نشان داده که هیچ جامعهای برای همیشه با ارعاب اداره نمیشود. شاید بتوان مدتی خیابان را با فریاد تصرف کرد، اما ذهن و قلب مردم را نه. مردمی که هر شب از صدای این تجمعها آزرده میشوند، بهتدریج بیش از پیش از چنین جریانهایی فاصله میگیرند. آنچه باقی میماند، نه اقتدار، بلکه تصویری تلخ از گروههایی است که بهجای شنیدن صدای جامعه، تنها میخواهند صدای خودشان را بلندتر کنند.
و شاید دقیقاً تراژدی همینجاست؛ اینکه در کشوری که مردمش سالهاست زیر فشار زندگی میکنند، هنوز عدهای گمان میکنند راه مشروعیتبخشی به حکومتی که مشروعیتی ندارد، ایجاد اضطراب برای مردمیست که دیگر رمقی برای تحمل تنشی تازه ندارند. جامعهای که شبهایش آرام نباشد، امید و آرامشش را هم از دست میدهد. و هیچچیز برای یک ملت خطرناکتر از فرسودهشدن امید جمعی نیست.