کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – ساعت برلین، تقویم تهران

مژده مواجی – آلمان

ناهید به صفحهٔ مانیتور در مترو نگاه کرد. اخبار جنگ در ایران سرتیتر خبرها بود. بی‌آنکه بخواند، سرش را برگرداند و از پنجره به بیرون نگاه کرد. با خودش گفت: «همان خبرها و گزارش‌های یک‌طرفۀ همیشگی در آلمان.»
به محل کارش که رسید، به دفترش رفت، کاپشنش را درآورد و به‌طرف آشپزخانه رفت تا سروگوشی آب بدهد ببیند آنجا چه خبر است. مارا، همکارش، آنجا ایستاده بود و داشت برای شروع جلسه تدارک می‌دید؛ آماده‌کردن قهوه، چای و گذاشتن بیسکوئیت‌ها در بشقاب. تا ناهید را دید، به او خیره شد:
– حالت چطور است؟ 

انگار که ناهید منتظر این سؤال بوده باشد، دلش کمی گرم شد. اشک در چشمانش حلقه بست و از گوشهٔ چشمش سرازیر شد. مارا او را بغل کرد و گفت: «اخبار را دنبال می‌کنم. واقعاً تراژیک است. اگر احساس می‌کنی به‌خاطر این شرایط استرس داری، چند روزی در خانه بمان.» 

ناهید تشکر کرد و گفت: «بهتر است بیایم سر کار تا ذهنم مشغول شود و کمتر برای خواندن اخبار به موبایلم نگاه کنم.»

ناهید درحالی‌که فنجان و زیرفنجانی‌ها را از کمد آشپزخانه بیرون می‌آورد، گفت: «تعداد کشته‌ها و خرابی‌ها زیاد است. همان روز اول ۱۷۰ کودک در دبستان کشته شدند… » 

همکارها یکی پس از دیگری آمدند. بساط پذیرایی در سالن چیده شد. همه دور میز نشستند. سارینا رو به ناهید کرد و پرسید: «حالت چطور است؟»

– نگرانم. نگرانِ جان عزیزانم، نگرانِ ایران و مردمش، نبودن ارتباط… »

سارینا انگار که نشنیده باشد، گفت: «چقدر قیمت بنزین بالا رفته است. اگر این جنگ ادامه پیدا کند، چه‌کار کنیم؟»

مارتینا، همکار دیگر با چشم‌های گشادشده، ادامه داد: «چه دنیایی شده است! من بیش از هر چیز نگران خانواده‌ام هستم. جریان راست در آلمان دارد قوی می‌شود. رنگ پوست دو تا پسر من تیره است، همسرم سیاه‌پوست است. می‌ترسم اتفاقی برایشان بیفتد.» 

ناهید فنجانش را میان دو دست گرفت تا لرزش خفیف انگشتانش را پنهان کند. واژه‌های مارتینا او را مانند موجی به عقب راند. می‌خواست بگوید: «اما پسران تو شب‌ها زیر سقف سالم می‌خوابند.» ولی زبانش نچرخید. حس کرد اکسیژن اتاق برای او کافی نیست. همکارانش نه از سر بدجنسی، بلکه از سر عادتی غریزی، فاجعه را به مقیاس زندگی خودشان کوچک کرده بودند؛ بنزین، انتخابات، امنیت محلی. ایران برای آن‌ها فقط یک متغیر اقتصادی یا یک خبر دور بود. 

ناهید به فنجان قهوه‌اش خیره شد. بخار ملایمی که از فنجان بلند می‌شد، در چشمانش شبیه دود غلیظی شد که از پشت پنجره‌های خانه‌ای در تهران بالا می‌رفت. صدای مارتینا که از نگرانی‌اش برای پسرانش می‌گفت، کم‌کم دور و دورتر شد، مانند صدایی که از ته چاه بیاید. 

ناهید با خودش فکر کرد: «عدالت چه تقسیم‌بندی عجیبی دارد!» 

مارتینا نگران احتمال یک اتفاق در آینده بود، اما ناهید با قطعیتِ یک فاجعه در گذشته و حال دست‌وپنچه نرم می‌کرد. برای همکارانش، جنگ یک فاکتور مزاحم در کیفیت زندگی‌شان بود؛ چیزی که قیمت بنزین را گران می‌کرد یا آرامش سیاسی‌شان را به هم می‌ریخت. اما برای ناهید، جنگ خود زندگی بود. 

سارینا با لبخندی تصنعی پرسید: «ناهید، نظر تو چیست؟ فکر می‌کنی قیمت‌ها باز هم بالا برود؟»

ناهید نگاهش را از بخار قهوه گرفت. دهانش خشک شده بود. عدد «۱۷۰ کودک» هنوز روی زبانش سنگینی می‌کرد، اما فهمید که آن عدد در این اتاق، جایی میان بحث بنزین و انتخابات، گم شده است.

ناهید لبخند تلخی زد؛ لبخندی که پشتش کوهی از فریادهای فروخورده است. آرام گفت: «بله، احتمالاً همه‌چیز گران‌تر می‌شود. جنگ همیشه همین‌طور است. هزینه‌اش را آدم‌های اشتباهی پرداخت می‌کنند.»

سپس فنجانش را برداشت و جرعه‌ای از قهوهٔ سردشده‌اش نوشید. طعم گس و تلخ قهوه با طعم بغضی که در گلو داشت، یکی شد. همکارانش با شنیدن تأیید او، با خیال راحت به بحث دربارهٔ تورم و سیاست‌های حزب راست ادامه دادند. برای آن‌ها، ناهید دوباره همان همکارِ «منظم و آرام» همیشگی شده بود که در بحث شرکت می‌کرد.

اما در سر ناهید، صدای انفجارها در ایران با صدای قاشق‌های چای‌خوری در اتاق جلسه در هم آمیخته بود. او آنجا نشسته بود، فیزیک بدنش روی صندلی چرمیِ اداره در آلمان بود، اما روحش داشت لابه‌لای خرابه‌ها در ایران، می‌گشت.

ناهید از اتاق جلسه بیرون آمد. صدای خنده‌های ریزِ همکارانش که حالا داشتند دربارهٔ برنامه‌های آخر هفته صحبت می‌کردند، پشت درِ بستهٔ اتاق جا ماند. راهروی طولانی اداره، با آن کف‌پوش‌های براق و دیوارهای خاکستریِ ماتی که با تابلوهای مدرن و بی‌روح تزئین شده بود، کشسانیِ عجیبی پیدا کرده بود. حس می‌کرد پاهایش به زمین چسبیده‌اند.

پشت میز کارش نشست؛ یک مانیتورِ عریض، یک کیبورد و یک خودکار؛ همه‌چیز روی میزش به‌طرز وسواس‌گونه‌ای مرتب بود. او سال‌ها برای رسیدن به این «ثبات» جنگیده بود، اما حالا این ثبات، مثل یک شوخیِ بی‌مزه به نظر می‌رسید.

مانیتور را روشن کرد. اولین چیزی که روی صفحه ظاهر شد، منظره‌ای آرام از کوه‌های آلپ، با آسمانی آبی و بدون لکه بود. ناهید ناخودآگاه آهی کشید. آسمانِ ایران هم زمانی همین‌طور بود، قبل از آنکه با دود و غبارِ انفجار، خاکستری شود.

گوشیِ موبایلش که روی حالتِ سکوت بود، روی میز لرزید. قلبش فرو ریخت. نکند خبری از ایران باشد؟ با دستانی لرزان گوشی را برداشت. خبریِ کوتاه به‌آلمانی بود: «تداومِ درگیری‌ها در خاورمیانه؛ نگرانی‌ها از افزایش افزایشِ قیمتِ انرژی در اروپا… »

ارسال دیدگاه