مژده مواجی – آلمان
بامداد بود. جرعهای از تلخیِ قهوه را فرو دادم و نگاهم روی صفحهٔ گوشی لغزید. یک پیام، تمام جهان را آوار کرد: جنگ آغاز شد!
هراسان به صفحات اخبار هجوم بردم. چشمانم روی کلماتِ سنگین خشک شد؛ بغضم را با طعم گسِ قهوه فرو خوردم. جنگ… باز هم جنگ! انگار تمام زخمهای کهنهای که از نبردهای پیشین در جانم لانه کرده بود، دهان باز کردند و داغهای قدیمی، دوباره شعله کشیدند. ایرانم زخمی شد. دوباره و دوباره. خستهتر از همیشه.
ناگهان، پیوند دنیای مجازی با ایران گسست. قلبم به دیوارهٔ سینه میکوفت. در این بیخبریِ مطلق، چطور از لرزش دستانِ عزیزانم باخبر میشدم؟
به موبایلم آویخته بودم؛ غریقی که به تکهچوبی چنگ میزند. هر خبر، تازیانهای بود بر پیکر روحم. تا آنکه خبر آمد: «اصابت راکت به دبستانی در میناب»
چیزی در اعماق وجودم فروریخت. میناب… کودک… مدرسه…
آه، دخترم! پسرم! هنوز طنینِ زنگِ تفریح و قهقهههای مستانهات در گوشم است. اما حالا، آن خندهها در غرشِ آهن و آتش گم شدهاند. صدای لرزانِ پاهای کوچکت وقتی زمین زیرِ گامهایت دهان باز کرد، هنوز بندبندِ وجودم را میلرزاند. بهارِ کوتاهِ عمرت، پیش از آنکه شکوفه دهد، در هجومِ تندبادی سیاه به خاموشی گرایید…
تو، کودک آفتاب و نخلِ میناب بودی؛ فرزندِ خاکی که درد را از بر بود، اما تو میخواستی با دستهای کوچکت، مرهمی بر زخمهایش باشی و ویرانیهایش را آباد کنی. افسوس که سهم تو از آبادی، ویرانهای شد و سهم من از تو، مرثیهای که هرگز تمام نمیشود.
جنگ، آن هیولای هزارپا، با دهانی گشوده از آهن و آتش، شهر را بلعیده بود. دیگر خبری از بوی شرجیِ نخلستانهای میناب نبود؛ حالا فضا را بوی تندِ باروت و غبارِ سردِ گچ و آجر پر کرده بود.
جنگ، هنرمندِ بدسلیقهای است که زیباترین رنگها را به خاکستریِ تیره بدل میکند. تماشایش کن! چگونه کولهپشتی تو را در میان آوارهای دبستان، زیرِ چرخهای زنگزدهٔ کینهتوزیاش له کرده است. کتابهای درسی، با ورقهایی سوخته و لبههایی خونین، در باد تلوتلو میخورند؛ انگار کلمات هم از وحشتِ آنچه دیدهاند، میخواهند از صفحهها بگریزند.
چهرهٔ کریه جنگ، نه در غرشِ جتها، که در سکوتِ هولناکِ بعد از انفجار نهفته است؛ در کفشهای لنگهبهلنگهای که صاحبانشان دیگر هرگز نخواهند دوید. دیوارها، با حفرههایی شبیه به زخمهای ناسور، به تماشا ایستادهاند. زمین، دیگر بسترِ رویش نیست؛ سفرهای است که با شقاوت، پیکرهای کوچک و آرزوهای نارس را در خود میبلعد. جنگ، عدالتی نمیشناسد. او با دستانی چدنی، خطِ بطلانی بر مشقهای ناتمام دانشآموزان میکشد و مدادهای رنگی را در مشتِ گرهکردهاش خرد میکند. این است سیمای واقعیاش: لبخندی سنگی بر لبانِ ویرانی و چشمانی که با وقاحت به سوگواریِ مادران خیره مانده است.
اخبار را بیوقفه مرور کردم. خرابی پشت خرابی… سایهٔ جنگ، سنگین و بدقواره، بر سرِ شهر پهن شد و اینبار، شقاوتش را بر پیکرِ نحیفِ پناهگاهی فرود آورد که آخرین سنگرِ حیات بود؛ بیمارستان.
غرشِ موشک، سکوتِ ممتدِ راهروها را درید. در آنی، سفیدیِ ملحفهها به سرخیِ خون نشست و بوی ضدعفونیکنندهها در هجومِ غبارِ تندِ آوار و سوختگی گم شد. سقفهایی که عمری شاهدِ تپشهای لرزانِ امید بودند، چون آواری از کینه بر سرِ تختهای بیدفاع فروریختند.
دیگر صدایی جز ضجهٔ ممتدِ دستگاههای اکسیژنی که از نفس افتاده بودند، به گوش نمیرسید. عقربههای ساعتِ دیواری روی لحظهٔ انفجار خشکشان زده بود؛ انگار زمان هم از وقاحتِ این جنایت شرم کرده و ایستاده بود. سِرمهایی که زندگی را قطرهقطره به رگها میبخشیدند، حالا شکسته و رها، در میانِ شیشهخردهها میگریستند.
چهرهٔ کریه جنگ اینجا عریانتر از هر جای دیگری بود؛ در لرزشِ دستانِ پرستاری که میانِ آوار به دنبالِ نبضی میگشت، در چشمانِ بهتزدهٔ کودکی که روی تختِ جراحی، ناتمام ماند. جنگ، حرمتِ شفا را شکسته بود. او با دستی سنگی، تارهای نازکِ امید را در گلوگاهِ اتاقهای عمل گسسته بود و بر ویرانههای التیام، قهقههٔ مرگ سر میداد. اینجا دیگر زمین بوی زندگی نمیداد؛ بوی آهنِ تفتیده میداد و حسرتِ نفسهایی که در میانهٔ راه، زیرِ آوارِ سیاست و کینه، برای همیشه حبس شدند.
صدای زنگ موبایلم آمد. گوشی را به گوشم گذاشتم. مانند گرگی که زوزه میکشد، گریستم.