بخش دوم گزارش نشست بررسی کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»، نوشتهٔ محمد محمدعلی بهمناسبت دومین سالگرد درگذشت ایشان
ترانه وحدانی – ونکوور
در شمارهٔ گذشته، بخش اول گزارش نشست بررسی کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»، نوشتهٔ محمد محمدعلی با گردآوری و تنظیم بهاره دهکردی، از نظرتان گذشت (این گزارش را در اینجا بخوانید). بهدلیل کمبود فضا بخش دوم این گزارش در این شماره از نظرتان خواهد گذشت.
پس از سخنان دکتر ممتازی، نوبت به سجاد صاحبان زند، از پایهگذاران مجلهٔ چلچراغ، رسید.
سجاد زند گفت: «یادم است وقتی دخترم دانشآموز دبستانی بود، با گلایه و کلافگی همیشه از من میپرسید که بابا، وقتی در مدرسه از من میپرسند پدرت چهکاره است؟ دقیقاً چه باید بگویم؟ جدا از جوابی که به او دادم، حس کردم حق دارد کمی کلافه باشه، چون من مجموعهای از کارها و شغلهای مختلف را انجام دادهام و اگر کسی میخواست آنها را توضیح بدهم، واقعاً نیاز بود یک فهرستی تهیه کنم و با یکی دو عبارت نمیشد سروته قضیه را هم آورد.
بخشی از شغلها، حالا اسمش رو بگذارید فعالیتها، از سر اجبار بود، بخشی هم از سر علاقه، بخشی هم از سر تفنن، بعضی هم مجموعهٔ این دوتا.
راستش را بخواهید، خودم هم زمانی که جوانتر بودم، گمان نمیکردم چنین فضایی را تجربه کنم. زمانی که مثلاً در کلاسهای داستاننویسی نادر ابراهیمی از او یاد میگرفتم و مبهوت بودم از تجربههای زیستهاش، از شغلهای بسیارش، از ابنالمشاغلبودنش، واقعاً فکر نمیکردم که خودم هم چنین بشوم، ولی خب نادر ابراهیمی یکی از استادان من بود و یادآوری از او بهقول محمدعلی بهمعنای رد یا قبول افکارش و حتی داستانهایش نیست.
همهٔ ما در خانه پدری جایی که باید گرایشهای سیاسی و اجتماعی را نادیده بگیریم، دور هم جمع میشویم. این خانهٔ پدری همان ادبیات است. جایی که در آن میشود نامهای کاملاً متفاوتی را کنار هم گذاشت، به نوشتهها، گفتارها، یادداشتها و گفتوگوها و نقدهایی که از آقای محمدعلی در همین کتابی که بهبهانهٔ انتشارش و یادبود استاد محمدعلی در کنار هم جمع شدهایم، نگاه کنید: ترکیبی از نامهاییست که شاید خود آنها هم فکر نمیکردند ممکن است روزی کنار هم قرار بگیرند؛ از غلامحسین ساعدی و سعید سلطانپور بگیرید تا صادق هدایت و صادق چوبک، از پرویز شاپور و فروغ فرخزاد تا رضا براهنی و سهراب سپهری. راه دور نرویم، کسانی که «طلا در مس» رضا براهنی را خواندهاند و بازتابش را در این کتاب دیدهاند، میدانند که او چه دیدگاهی راجع به سهراب سپهری داشت. اگرچه این دیدگاه بعداً تعدیل شد، اما بههرحال وجود داشت. آقای محمدعلی هم اتفاقاً به همین موضوع در بخش مربوط به سهراب سپهری پرداخته و جالب است که ایشان و بسیاری از ما، هم سپهری را دوست داریم و هم شاعرِ «معشوقِ جان، به بهار آغشتۀ منی»، رضا براهنی، را. برای جمعکردن این اسمها در کنار هم، به دو چیز نیاز بود و است؛ حضور در خانهٔ پدری که همان ادبیات است و وجود عزیز نازنینی همچون محمدعلی که میداند ادبیات فراتر از همهٔ بایدها و نبایدها، هستها و نیستها، میتواند کار کند.
اگر در فلسفه، در روانکاوی، در علوم اجتماعی یا در هر کدام از شاخههای دیگر علوم اجتماعی دربارهٔ زندگی بحث میشود، اینجا در ادبیات خود زندگی در جریان است. حالا اینکه این زندگی چیست، کدام بخش از آن انتخاب شده، چرا انتخاب شده، چطور به آن پرداخته شده، چقدر با واقعیت همخوانی دارد، چقدر تخیل وارد شده، در برابر با واقعیتهای دیگر چطور تعریف میشود، بحثهای جداگانهایست که بههرحال میتواند مطرح شود، اما بحث مهم این است که ادبیات خودِ زندگیست.

اما واقعاً واقعیت چیست؟ مثلاً ماکسیم گورکی بیشتر واقعیت بوده یا جیمز جویس؟ اینها بحثهای کاملاً جانبیست. بحث واقعی این است که ادبیات همهٔ این چیزها را به ما نشان میدهد و همانطوری که بههرحال آن داستان مشهور مولوی در مورد آن آینهای را که هزار تکه شده به یاد میآوریم، هر کدام از اینها تکهای از واقعیت است. مهم نیست که دختر خانواده دکلته میپوشد یا کت و دامن، پسر خانواده ریش میگذارد یا شلوارش پارهپاره است، مهم این است که هر دوی اینها فرزندان یک خانوادهاند. مهم این است که همهٔ ما با دکلته یا با ریش یا با عطر تند یا گوی تندر یا قهوههای متنوعی که بالزاک مینوشید، در این خانهٔ پدری، یعنی ادبیات، جمع شدهایم.
محمد محمدعلی نازنین که جایش بسیار خالیست و کاش در کنار ما بود تا بیشتر از او بیاموزیم، بهخوبی این وظیفه را، این باور را، این دیدگاه را در کتابش اجرا کرده است.
حالا که به اینجا رسیدم، اجازه بدهید اعتراف کوچکی هم بکنم. همان کاری که ما شرقیها، ما ایرانیها، معمولاً از آن سر بازمیزنیم و از ترس قضاوتشدن انجامش نمیدهیم.
من تا دیروز عصر گمان میکردم که قرار است امروز دربارهٔ کتاب «بهیاد خالق جهان زندگان» مجموعهمقالات و یادداشتهایی دربارهٔ زندگی ادبی محمدعلی، صحبت کنم. دیروز که میخواستم پست دکتر ساداتشریفی عزیز را همرسانی کنم تا افراد بیشتری مطلع بشوند، یکدفعه دیدم که ای دل غافل، ماجرا چیز دیگریست. دیدم که جام جهانی در حال برگزاری در کانادا، آمریکا و مکزیک است و من بلیت اسپانیا را خریدهام!
غرق در خواندن و مرور کتابِ «بهیاد خالق جهان زندگان» بودم که دربارهٔ خود محمدعلی و آثارش است، که به کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» رسیدم که مجموعهٔ مقالات و گفتوگوهای محمدعلی دربارهٔ چهرههای برجستهٔ ادبیات است.
این بخش صحبتم بهطور خیلی ناخواسته شبیه صحبتهای آقای دکتر ممتازی است، که وقتی شروع به خواندن کتاب دوم کردم، دیدم که موضوع آنقدر هم متفاوت نیست، یعنی چه محمدعلی در مورد نویسندگان دیگر نوشته یا گفته یا نویسندگان دیگر در مورد ایشان نوشتهاند، این دو کتاب آنقدر از هم دور نیستند. یعنی دو کتاب، یک داستان از دو زاویه است. در کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» راوی اولشخص داریم که با من در حال روایت جهان است و در کتاب «بهیاد خالق جهان زندگان»، راوی سومشخص داریم که در حال نوشتن دربارهٔ دیگران است. در واقع شخصیتی که یک شخص دیگری او را روایت میکند. قهرمان ما یکیست، مثل منصور مرعشی پاچناری که حالا مهم نیست خودش خودش را شرح میدهد یا یک راوی مثل محمدعلی، چنانچه در رمان «برهنه در باد»ش دیدیم.
در کتاب «بهیاد خالق جهان زندگان»، دربارهٔ آقای محمد محمدعلی نوشته شده، اما در این کتاب، ایشان از زاویهٔ نویسندگان دیگر به خودش پرداخته که من فکر میکنم خیلی چیز دستهاول و بکریست برای شناخت بهتر از دنیای فکری، ذهنی و زندگی شخصی آقای محمدعلی؛ خاطراتی که تعریف میکند از کلاس، مدرسه، جلسات کانون نویسندگان…
برای اینکه بتوانم بهتر دربارهٔ این موضوع صحبت کنم، ناچارم به یکی دیگر از آن شغلهای دیگری که داشتهام برگردم؛ عکاسی.
یکی از مباحث خیلی مهم در نمایش واقعیت در عکاسی، مقایسه است. شما وقتی میخواهی نشان بدهی که مثلاً یک سنگ خیلی بزرگ است، باید چیزی را در کنار یا در مقابلش بگذاری.
مثلاً وقتی جنیفر لوپز در کنار یک سنگ میایستد، شما میتوانی آن سنگ را با جنیفر لوپز مقایسه کنی و بگویی که بزرگ است یا نه. حالا اینکه سنگ بزرگ علامت نزدن است هم موضوع دیگری است.
یک مثال دیگر بزنم. در کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» مثلاً وقتی ما یادداشت استاد محمدعلی را دربارهٔ جلال آل احمد میخوانیم، علاوه بر اینکه بهنوعی دربارهٔ نویسندهای که حاشیهاش هم کم نیست، یعنی حاشیه دربارهٔ زندگیاش کم نیست، میخوانیم، در حال دیدن و بازتعریف خود آقای محمدعلی هم هستیم. انگار دو تا سوژه را در کنار هم گذاشتهایم و داریم آنها را با هم مقایسه میکنیم.

مثلاً در جایی که میگوید: «اندیشههای انسانی او که بهسادگی تحتتأثیر هیجانات زندگی خود و حوادث روزگارش قرار میگرفت، امر بررسی زندگی او را که در کوران حوادث، ظاهری بسیار توفانزده یا بهتعبیری بحرانزده داشت، مشکل میسازد. مردی بود که با همهٔ خشونت ظاهری گاه در عمق وجود شاعری رمانتیک، نرمخو و شکستنی مینمود.»
نگاه آقای محمدعلی به سانسور در دوران پهلوی، تلاش برای نمایش وجه ادبی و انسانی آل احمد، توجه بیشتر او به اینکه نشان میدهد در واقع آل احمد به نثر توجه ویژهای داشته و نثر شاخصی داشته، تناقض در اندیشههای آل احمد و نقد آنها یا بیان آنها، همه به ما نشان میدهد که نگاه محمدعلی عزیز به جهان چگونه بوده. او در عین نقد آل احمد، جانب او را هم نگه میدارد و بیمحابا نقدش نمیکند، یا در مورد سهراب سپهری که محمدعلی از نوجوانی خوانندهٔ آثارش بود، خاطرهٔ حضور سهراب در کانون نویسندگان یا خاطرهای که در کلاس درس آقای محمدعلی میپرسد در مورد سهراب، در واقع بخشی از زندگی خود ایشان را به ما نشان میدهد. یا در مورد فروغ وقتی که میگوید بهنظرم خیلی مهم است انسان همانطوری که زندگی میکند، بنویسد.
در پایان باید بگویم که خواندن این کتاب به من کمک کرد تا شناخت بهتری از آقای محمد محمدعلی داشته باشم.»
پس از صحبتهای سجاد زند، سیما غفارزاده از فریبا فرجام، کارگردان مستند کابوسهای اقلیمی که اخیراً برندهٔ بهترین مستند کوتاه از جشنوارهٔ فیلم حقوق بشر کوتکا در فنلاند شد، دعوت کرد تا صحبت کوتاهی دربارهٔ این مستند که پیرامون زندگی زندهیاد محمدعلیست و موانعی که سانسور برای ایشان ایجاد کرد، ساخته شده، چند دقیقهای صحبت کند که بهدلیل کمبود فضا و همچنین اینکه در شمارهٔ ۲۴۶ گفتوگوی مفصلی با ایشان در همین زمینه انجام دادهایم، از آن صرفنظر میکنیم.
پس از صحبتهای فریبا فرجام، دکتر فرشید ساداتشریفی، سخنانش دربارهٔ کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» را اینطور بیان کرد: «چیزی که من از اولین لحظهای که شروع به خواندن کتاب کردم، به آن فکر میکردم، این بود که چه ارتباطی هست بین آن چیزی که روی جلد، یعنی نام کتاب، آمده و آن آخرین جملهای که ما در کتاب میبینیم. یعنی شما از یکطرف عنوان کتاب را دارید؛ «یادگاری روی دیوار دیگران» که بهنظر من خیلی عنوان شوخوشنگ و طنزپردازانهایست. حالا خوانش روانکاوانهٔ آقای دکتر ممتازی خیلی جالب بود ولی قبل از اینکه بخواهیم فکر کنیم که انگار نویسنده دارد در کنار دیگران حضور خودش را به ما نشان میدهد، این به ذهن من رسید که یادگاری روی دیوار کسانی نوشتن، خیلی در گفتار عامیانهٔ ما هست و یکجوری، شیطنتی هم درش هست، ضمن اینکه عاملیتی هم درش هست. داشتم به این فکر میکردم که این چگونه ارتباط پیدا میکند با نقلقولی که از ابوالحسن خرقانی در انتهای کتاب آمده است. یک ارتباطی بین اینها هست؛ غیرممکن است که ما یک فردی را با یک هویت منسجم با یک زندگی کاملاً آگاهانهزیسته و انتخابهای مهمی که پیوسته داشته، داشته باشیم و کتابی داشته باشیم که کارهای ژورنالیستی ایشان را نشان میدهد، و هیچ ارتباطی بین آن انتها و ابتدا نباشد. غیرممکن است که ما در یک بیساختاری نگاه بکنیم. حالا اگر لزوماً ساختار مستقیم خطی نیست، ولی یک ارتباطی وجود دارد و این سؤالی بود که همواره ذهن من را درگیر میکرد.
وقتی که کتاب را خوندم و این سؤال هم یک گوشهٔ ذهن من بود، سه چهار نکته به ذهنم رسید که بهعنوان پیشنهادهایی، بهعنوان خوانشهایی، بهعنوان یک تفسیر گذرایی که میتواند بهصورت یک سؤال مطرح شود و نه یک تفسیر آزمودهشدهای که میتواند نوشته بشود و بهعنوان خوانش نهایی از این اثر مطرح بشود، صرفاً مطرح میکنم.
نکتهٔ اول، ارتباطی که بین این دوتا هست، همانجوری که خیلی واضح است، عنصر کتابت است، و کتابت تنها چیزیست که فرهنگ شفاهی ما را توانسته از زمان و از دیوارهای مختلف و از فرازونشیبهای اجتماعی مختلف عبور بدهد و به دست ما برساند. یعنی کتابت عنصر نگهدارندهٔ آن فرهنگیست که هنوز خیلی شفاهی درش بالاست و اینها هم گفتوگو هستند و از آن جنبهٔ شفاهی میآیند، گرچه که محصول دورهٔ مدرناند. اما چیزی در اینجا مطرح میشود، در آن نقلقولی که از ابوالحسن خرقانی است که در تذکرةالاولیاء هم آمده، و من میخواهم اول خود نقلقول را بخوانم و بعد عناصرش را برایتان بگویم.
میگوید: و گفت: بر همه چیزی کتابت بود مگر بر آب و اگر گذر کنی بر دریا از خون خویش بر آب کتابت کن تا آن کز پی تو درآید داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفتهاند.
نکتهای که در اینجا مطرح میشود و در کل این کتاب هم دیده میشود، این است که این نوشتن و حکایتکردن در زمانهٔ پرآشوب و پر از وضعیت آنومیکی، که یک بخشش مهاجرتیست که نویسنده و گردآورندهٔ این کتاب انجام داده، و یک نمونهٔ بزرگش مهاجرت، کندن از وطن مألوف است، ما همواره بر آب زندگی کردهایم. ما بر روی خشکی زندگی نکردهایم. نویسندهٔ این مجموعه در زمانهٔ پرآشوبی زیسته که مجبور بوده اتفاقات مختلفی را، گذارهای مختلفی را، ازدستدادنهای مختلفی را، دوبارهساختنهای مختلفی را، تجربه کند. در نتیجه، این گذرکردن بر دریا و اینکه اگر قرار باشد بر آب و دریا بنویسی، تنها چیزی که میتوانی استفاده کنی خون خودت، وجود خودت، عصارهٔ وجودی خودت است. این هزینه دارد؛ این نوشتن در این وضعیت ناپایدار هزینه دارد، و هزینهاش هم با جان و زندگی و با وجود آدمهاست. بهنظر من این کتاب اخیراًمنتشرشده را اگر کنار بقیهٔ آثارشان و آثاری که راجع به ایشان منتشر شده، بگذاریم، پازل بزرگتری را کامل میکند از این با خون خویش بر آب نوشتن و اینکه چگونه عاشقانه و مستانه این مسیری که همراه با ازدستدادن و سوختن و تحلیلرفتن است، ولی انتخابیست، معطوف به چیزی که مؤلف انتخاب کرده، این تصویر بزرگتر را میتوانیم ببینیم.

بهنظر من ایشان در انتهای این گفتوگوها دارد همین را میگوید که من همهٔ اینها را نوشتم، همهٔ این مصاحبهها و نقدها را انجام دادم، بعد هم این گفتوگوهای تکمیلی را انجام دادم با پدیدآورنده و جمعآوریکنندهٔ کتاب، و میخواهم بگویم که همهٔ اینها نوشتن من از عصارهٔ وجودم بر این آب ناپایدار بوده است، ولی این کنش نوشتن تنها چیزی بوده که من داشتهام که انجام بدهم. این اولین خوانش من، اولین برداشت من از ارتباط شروع و پایان این کتاب است، که چرا اسمش این است و چرا آنطور پایان پیدا کرده است.
دومین چیز این است که تصادفاً خیلی شباهت میبینم بین شخصیتی که از خرقانی میشناسیم از پس متن، و شخصیتی که در متن میبینیم از محمد محمدعلی. یعنی خرقانی مجموعهٔ متعادلی از یکسری اضداد است که در استاد محمدعلی هم ظاهراً بوده. خرقانی از یکطرف کسیست که خیلی قدر خودش را میداند، خیلی شخصیت خودش را میشناسد، ولی خیلی هم فروتن است. یعنی آن شناخت از خود و صحبتکردن از خود هیچوقت با arrogant، این چیزی که در زبان انگلیسی هست، میگوییم مثلاً فلانی خیلی گستاخ است، [دیده نمیشود]. ما هیچوقت حتی در نقدها، در گفتوگوها، آن شکلی از گستاخی یا آن شکلی از منممنمکردن یا زیرِسؤالبردن دیگران را نمیبینیم، که ظاهراً خرقانی هم همینجوری بوده، که این باعث میشود اول یک صمیمیتی بیاید، یک خودافشاگریای بیاید، یک نشاندادن خودی بیاید که نویسندهٔ ما اینقدر از خودش مطمئن است که نگران نیست خودش را عیان بکند، آشکار بکند، و عریان بکند، ولی در عین حال متن هم تبدیل نمیشود به متنی که بهظاهر دارد راجع به دیگران صحبت میکند، ولی دارد خودش را توی چشم ما میزند. چون یکی از مشکلاتی که ما داریم، یکی از پدیدههایی که من میبینم، بهویژه وقتی با کسانی که از ایران میآیند و سالها در اینجا ساکن میشوند، صحبت میکنیم، وقتی آثارشان را میخوانیم، وقتی برایشان برنامه میگذاریم، بهظاهر دارند راجع به موضوع دیگری صحبت میکنند، ولی در اصل، موضوع راجع به خودشان است. ما این را در این مجموعه نمیبینیم و در شخصیت این آدم نمیبینیم و این تعادل بین صمیمیت و فروتنی و بهخودمطمئنبودن، باعث میشود که از یکطرف ما واقعاً داریم به موضوع گفتوگوها میپردازیم، موضوع گفتوگوها را داریم میشناسیم، در ضمن داریم صمیمیت گفتوگوکننده یا پدیدآورنده را هم میبینیم، محمدعلی را هم میبینیم، ولی هیچوقت جای این دو تا عوض نمیشود. اگر داریم راجع به سهراب سپهری میخوانیم، یا راجع به صادق هدایت میخوانیم، راجع به فروغ میخوانیم، واقعاً راجع به آنها داریم میخوانیم. هیچوقت این بهانهای نمیشود برای محمدعلی که بیاید و خودش را بیشازحد عرضه بکند، که این هم خیلی شبیه شخصیتیست که ترسیم میکنند از خرقانی، و از طرف دیگر یک سفری را ما میبینیم، که خب خرقانی هم در تعالیمش خیلی سفر هست، هم سفر مهاجرتی که اتفاق افتاده و هم سیروسلوکی که در طول این داستانها نه بهمعنای سلوک عرفانی ولی سفری از زمانی به زمان دیگر، از کتابی به کتاب دیگر، از شخصی به شخص دیگر، از شعر به داستان، به اتفاقهای مطبوعاتی و بعد مثلاً میبینیم در آخر کتاب دارد راجع به آقای برزگر صحبت میکنند که امیدوارم اینجا باشند و سلام میکنم به ایشان. این سفر و این سیر و بهجاهای مختلف سرکشیدن، باز خیلی به یاد من میآورد آن کتابی را که دکتر شفیعی راجع به خرقانی نوشتند و از قضا اسم آن هم کتابت بر دریاست.
این است که بهنظر من میآید یک شکلی از زیستن فرهنگی ما که بهشکل تاریخی در سنت شفاهی ما، در سنت عرفانی ما وجود داشته، و آن راجع به آدمهاییست که سفر میکنند، با آدمهای دیگر مینشینند، هویت خودشان را از دست نمیدهند و هویت دیگران را در سخنانشان بازتاب میدهند، این به یک شکل مدرنش در این گفتوگوها اتفاق افتاده و این کاریست که از ژورنالیست برمیآید.
من خیلی سپاسگزارم از آقای سجودی عزیز که راجع به ژورنالیسم گفتند. من از دانشکدهٔ ادبیات سنتی میآیم، که دکتر شفیعی کدکنی همیشه ژورنالیستیبودن را بهعنوان ناسزا و گناه و مشکل بهکار میبردند، ولی اتفاقاً میخواهم بگویم که اینجا نشان داده شد که این ژورنالیسم ادبی نهتنها ناسزا نیست، نهتنها گناه نیست، نهتنها مشکل نیست، بلکه تنها ژانری است که همهٔ اینها را میتواند کنار هم بیاورد و با فرهنگ سنتی ما هم بیگانه نباشد، و از آن برآمده باشد. بهنظر من یکی از جنبههایی که راجع به آقای محمدعلی بعداً میشود دربارهاش صحبت کرد، شناخت ایشان از آن فرهنگ کهنه، بدون اینکه درش مانده باشند، بدون اینکه یکسره ردش کرده باشند، شناخت عمیقی که باید کسانی که ایشان را میشناختند ازش صحبت بکنند و بهنظر من این مجموعهٔ یکپارچهای را میسازد و آن یادگارینوشتن روی دیوار دیگران، چه آن شیطنت عامیانه باشد که «نگاه کن ما روی دیوار کی یادگاری نوشتیم!»، چه آن کنشگری آگاهانهای باشد که دکتر ممتازی گفتند، هر دو از این شخصیت غنیِ بهخودمطمئن ولی نه ازخودمتشکر برمیآید و با آن سازگار است.»

پس از صحبتهای دکتر ساداتشریفی، جمشید برزگر، یکی از کسانی که فصلی از این کتاب به او اختصاص یافته و در جلسه حاضر بود، چند کلمهای با حضار سخن گفت که بهدلیل محدودیت فضا از شما دعوت میکنیم برای شنیدن سخنان ایشان و همچنین مشروح دیگر صحبتها، به پادکستی که بهزودی دربارهٔ این نشست از سوی گروه علمی آموزشی سماک منتشر خواهد شد، رجوع کنید.
لینک کانال تلگرام سماک:
https://t.me/Samaak_MTL