گزارشی از نشست بررسی کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»، نوشتهٔ محمد محمدعلی بهمناسبت دومین سالگرد درگذشت ایشان
ترانه وحدانی – ونکوور
روز شنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۵ نشست بررسی کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران»، نوشتهٔ محمد محمدعلی با گردآوری و تنظیم بهاره دهکردی، بهصورت مجازی برگزار شد. این نشست در آستانهٔ دومین سالگرد درگذشت زندهیاد محمدعلی برگزار میشد.
گروه علمیآموزشی سماک و نشر رها با همراهی رسانهٔ همیاری و بنیاد ادبی محمد محمدعلی برگزارکنندگان این نشست بودند.
جلسه با گردانندگی دکتر فرشید ساداتشریفی، مدیر و پایهگذار گروه سماک و حضور خانوادهٔ زندهیاد محمدعلی، خانم نسرین کیهانی، همسر و خانمها شقایق و مهرنوش محمدعلی، دختران زندهیاد محمد محمدعلی و پایهگذاران بنیاد ادبی محمد محمدعلی و همچنین دکتر فرزان سجودی، دکتر سعید ممتازی و سجاد زند، سخنرانان این نشست در کنار دوستداران ادبیات، شاگردان زندهیاد محمدعلی و دوستداران ایشان برگزار شد.

نشست با خوشامدگویی دکتر فرشید ساداتشریفی آغاز شد. او ضمن اشاره به اینکه این گردهمایی بهبهانهٔ کتاب تازهٔ استاد محمد محمدعلیست، مناسبت دیگری را نیز یادآور شد: «ما امروز در آستانهٔ دومین سالگرد ژینا مهسا امینی گرد هم آمدهایم؛ رخدادی که نهفقط سرنوشت یک فرد، که سرنوشت ایران و ایرانی را در مسیر دیگری قرار داد». ساداتشریفی افزود آنچه برنامه را به این مناسبتها پیوند میدهد، مفهوم «یادکردن» است. او تأکید کرد: «ما هویتمان را تا حد زیادی از راه همین یادکردنها میسازیم؛ اینکه چه چیزی و چه کسانی را در چه زمانی و به چه شکلی به یاد میآوریم».
دکتر ساداتشریفی سپس با اشاره به برنامههایی که بهمناسبت یادبود کشتهشدن مهسا امینی در شهرهای مختلف جهان برگزار میشود، گفت که در اغلب شهرها تجمعات برای روز چهاردهم سپتامبر برنامهریزی شده، ولی در مونترآل و ونکوور برنامههایی بلافاصله پس از این برنامه تدارک دیده شده که علاقهمندان میتوانند پس از پایان این نشست به آنها ملحق شوند.
او سپس چارچوب نشست را معرفی کرد که شامل سخنان ناشر، یادمان خانواده، سه گفتار اصلی از دکتر سجودی، دکتر ممتازی و سجاد زند و در پایان، گفتوگوهای آزاد و جمعبندی بود. وی ابتدا از ناشر کتاب دعوت کرد توضیحاتی را دربارهٔ کتاب و چالشهایی که برای انتشار آن داشتند، ارائه کنند. بهدنبال آن سیما غفارزاده، از پایهگذاران نشر رها، پس از خوشامدگویی به حاضران گفت و قدردانی از حضور خانوادهٔ استاد محمدعلی در نشست و از هومن کبیری پرویزی، دیگر بنیانگذار این انتشارات، خواهش کرد توضیحاتی را دربارهٔ کتاب ارائه دهد.
هومن کبیری پرویزی، با سپاس از دکتر ساداتشریفی برای برگزاری جلسه و همچنین حضور سخنرانان و شرکتکنندگان در نشست و خانوادهٔ زندهیاد محمدعلی، گفت که خانم بهاره دهکردی، گردآورنده و تنظیمکنندهٔ کتاب بهدلیل سفر ممکن است نتوانند به نشست ملحق شوند. او در ادامه به سالگرد کشتهشدن مهسا امینی اشاره کرد و گفت که در همین کتاب زندهیاد محمدعلی به نام ایشان و جنبش زنان ایران اشاره کردهاند و یاد حضور زندهیاد محمدعلی در تجمعات جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ونکوور را گرامی داشت. او سپس به تشریح چالشهای انتشار کتاب پرداخت:
«چالش نخست این بود که آیا اساساً ما بهعنوان ناشر اجازه داریم کتابی را که مجموعهای از مقالات زندهیاد محمدعلی است و پیش از این در مجلات، روزنامهها و رسانههای مختلف داخل یا خارج از ایران منتشر شده، چاپ کنیم یا نه. در ابتدا جدول مفصلی آماده کرده بودیم تا با رسانههایی که این مقالات در آنها چاپ شده بودند، تماس بگیریم که البته کار دشواری هم بود، چون بسیاری از این نشریات دیگر منتشر نمیشدند و مدیران مسئول برخی از آنها دیگر در قید حیات نبودند.
همزمان دربارهٔ کپیرایت اثر مشاوره میگرفتیم و در نهایت دریافتیم که بر اساس قوانین کپیرایت کانادا، حق انتشار مطالب در اختیار خود نویسنده است، مگر آنکه او کارمند رسمی آن رسانه بوده باشد و حتی نویسندگان آزاد در صورتیکه حقالتألیف هم دریافت کرده باشند، باز خودشان مجوز کپیرایت آن اثر را اختیار دارند. این مسئله راه را برای انتشار قانونی کتاب هموار کرد.

چالش دوم، سؤالاتی بود که پس از شروع کار به آنها برخوردیم. ما در زمان انتشار کتاب «خطابههای راهراه: داستانی ناتمام» تجربهٔ بسیار خوبی با زندهیاد محمدعلی داشتیم و علیرغم اینکه ایشان از روی نسخهٔ کاغذی و با دستنوشته مطالب را ویرایش میکردند و به ما بازمیگرداندند، آن کتاب یکی از بهترین تجربههای انتشار کتاب برای ما بود. در نبودِ ایشان، کار بسیار دشواری بود که بتوانیم پاسخ به پرسشهایی را که در متن به آنها برخورده بودیم، بیابیم.»
او سپس با اشاره به نقش بسیار مهم خانم نسرین کیهانی و خانم شقایق محمدعلی در این روند و قدردانی از آنها گفت:
«خانم کیهانی، هم پیش از اینکه متن کتاب به دست ما برسد و هم پیش از پایان کار، کتاب را بازخوانی کردند. همچنین خانم شقایق محمدعلی با رجوع به دستنوشتههای استاد محمدعلی و نیز نسخههای اصلی مقالات در مجلاتی که آرشیوشان نزد ایشان بود، کمک بسیار بزرگی در انتشار این کتاب کردند و اگر این کمکها نبود چاپ کتاب میسر نمیشد. بهعنوان مثال در یک مورد ظرف کمتر از یک روز به پرسشی دربارهٔ مقالهای در نخستین شمارهٔ فصلنامهٔ برج که خود زندهیاد محمدعلی بیش از چهار دههٔ پیش آن را منتشر میکردند، با پیداکردن اصل نسخه و ارسال عکس از آن، پاسخ دادند.
و مورد سوم آوردن نمایهٔ اسامی در انتهای کتاب بود. ما در رابطه با آوردن ایندکس، تعهدی اخلاقی به زندهیاد محمدعلی حس میکردیم. میدانستیم که در کتابهای قبلیشان که دربارهٔ اشخاص و شخصیتهای ادبی نوشته بودند، دوست داشتند که کتاب ایندکس داشته باشد. خیلی دوست داشتیم در این کتاب این کار را انجام دهیم که البته کار بسیار دشوار و زمانبری بود و همین باعث شد که نتوانیم آن را به رونمایی کتاب برسانیم، اما بعد از رونمایی کتاب همهٔ تلاشمان را کردیم تا این اتفاق بیفتد و حالا این کتاب که روایتهای دستِاول یکی از اعضای پیشکسوت کانون نویسندگان ایران از شخصیتهای ادبی و رویدادهای مهم پیرامون این کانون است، حاوی نمایهٔ اسامی با بیش از ۳۵۰ مدخل است و میتواند بهعنوان مرجع مهمی برای پژوهشگران مورد استفاده قرار بگیرد.»
پس از صحبتهای هومن کبیری پرویزی، دکتر ساداتشریفی از شقایق محمدعلی درخواست کرد چند دقیقهای برای حضار سخن بگوید.
شقایق محمدعلی، ضمن قدردانی از برگزارکنندگان جلسه و همچنین سخنرانان و شرکتکنندگان، برگزاری مراسمی برای بررسی کتاب یک نویسنده را بهترین نوع بزرگداشت برای آن نویسنده دانست. او ضمن سپاسگزاری از مسئولان نشر رها در انتشار این کتاب، از طرف خودش و خواهرش، مهرنوش، از مادرشان سپاسگزاری کرد و گفت: «او هم به ما آموخت و هم مسئولیت کارها را بر عهده گرفت.»

سپس دکتر ساداتشریفی با معرفی کوتاهی از دکتر فرزان سجودی، زبانشناس و نشانهشناس، از ایشان دعوت کرد تا با حاضران سخن بگوید.
دکتر سجودی صحبتهای خود را اینگونه آغاز کرد: «من در دومین جشنوارهٔ کتاب ونکوور دربارهٔ این کتاب که «آخرین اثر منتشرشده» از آقای محمدعلیست صحبت کردم. دوستم دارم که بگویم «آخرین اثر منتشرشده»، نه آخرین اثر ایشان، بهخاطر اینکه از نظر زنجیرهٔ زمانی این نوشتهها متعلق به خیلی قبلترند و من با توجه به اهمیت موضوعی که در آن صحبتم در دومین جشنوارهٔ کتاب ونکوور مطرح بود، آن مطلب را دوباره میخوانم و بعد در بخش دوم صحبتهایم که فکر میکنم امروز بهخصوص در سالگرد فوت ایشان و در واقع در هر مراسم آیینیِ بهاین شکل، شاید اهمیت ویژهای پیدا کند، به برخورد ما با آنچه گذشته و درگذشته خواهم پرداخت و سه رویکرد را مطرح خواهم کرد. چون در همین برخوردهای اجتماعی چه مسائل گستردهتر سیاسی-اجتماعی چه در برخورد با دوست عزیزم آقای محمدعلی، هر سهٔ این رویکردها بوده و من خواهم گفت که رویکرد مورد توجه من کدام خواهد بود. بخش اول را بهاین دلیل دوباره میخوانم که فکر میکنم نکتهٔ مهمی اینجا هست و آن بحث ژورنالیسم ادبیست که همانطورکه در مطلبی که خواهم خواند به آن اشاره کردهام، به ژورنالیسم ادبی معمولاً در محافل روشنفکری کمتوجهی شده و آن را یک ژانر دون در نظر گرفتهاند. من این کتاب تازهمنتشرشدهٔ آقای محمدعلی را در حوزهٔ ژورنالیسم ادبی میبینم و اتفاقاً وجود این کتاب نشان میدهد که این ژانر، ژانری متفاوت از نقد آکادمیک یا نقد دانشگاهیست، اما اتفاقاً بههمان اندازه و گاهی بیشتر مهم است، بهخاطر اینکه این ژانریست که با تودههای وسیعتر خوانندگان ادبیات سروکار دارد و اگر بهخوبی و آنطور که در این کتاب میبینید آقای محمدعلی نوشته، نوشته شود و دامنهاش گسترش پیدا کند، که متأسفانه در یکی دو دهه در ایران به آن توجه ویژهای نشده، آنوقت میبینید که تنور ادبیات چقدر گرمتر خواهد شد و چقدر مخاطبان آثار بیشتر خواهند بود.»
دکتر سجودی در ادامه، متنی را که در جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور خوانده بود، برای حضار خواند:
«گردآوری متنهای پراکنده که در طول چند دهه نوشته شدهاند، و زندهکردن آنها در قالبی جدید، فعالیتی است علیه فراموشی و مرگ. این سنت مدونکردن، و طبقهبندی گذشته، جانِتازهبخشیدن به متون پراکنده، نقشی حیاتی در غنای انبارهٔ فرهنگ و حفظ پیوستگی فرهنگی بازی میکند. نوشتههایی که ممکن بود بسیاری از ما از وجودشان و از اهمیتشان در تاریخ ادبیات معاصر اطلاعی نداشته باشیم یا در دسترسمان نباشد، امروز در شکل کتابی پاکیزه در اختیار ماست. راه پویایی فرهنگ همین است. چرا که از سویی تقدیس گذشته آن را از متن فروکاسته و به شیئی مقدس تبدیل میکند؛ و از سوی دیگر نادیدهانگاشتن و بیاهمیت تلقیکردن گذشته جریان پیوسته و پویای فرهنگ را مختل میکند. هر دو این رویکردها به گذشته، تجربهٔ زیستهٔ انسان را ابتر میکنند. فقط گفتوگوی فعال انتقادی با گذشته و حفظ آن بهمثابهٔ متن پویاست که پیوستگی و در همان حال دگرگونی پویای فرهنگ را تضمین میکند.
بهنظر من، این کتاب از جهت دیگری نیز قابلتأمل جدی است. میخواهم دربارهٔ ژورنالیسم ادبی حرف بزنم و جایگاه ویژهای که محمدعلی در آن داشت. معمول است که بین ژورنالیسم ادبی و نقد آکادمیک یا دانشگاهی تمایز قائل میشوند که البته تمایز درستی است، اما متاسفانه معمول است که به ژورنالیسم ادبی در قیاس با نقد ادبی دانشگاهی جایگاهی فرودست داده میشود. در حالیکه ما با نقد ادبی برتر و مثلاً فرهیختهتر از یکسو و نقد ادبی دمِدستی و فرودست از سوی دیگر مواجه نیستیم، بلکه با دو ژانر متفاوت در حوزهٔ نوشتن دربارهٔ ادبیات روبروییم که هریک جایگاه ویژهٔ خود را دارد. قائلشدن بههمین تمایز فرادست و فرودست است که آسیبهای جدی به هر دو حوزهٔ نقد دانشگاهی و ژورنالیسم ادبی زده است.
اجازه بدهید اشارهای کنم به آفات ژورنالیسم ادبی، تا اهمیت کار محمدعلی روشنتر شود. ژورنالیسم ادبی یا بیرمق شد، چون بسیاری آن را متأسفانه در شأن خود نمیدانستند یا از مبانی این ژانر فاصله گرفت و سعی کرد خود را با شیوهٔ نگارش نقد دانشگاهی همسو کند که بدتر مایه ابترشدنش شد. فکر کنید یادداشتی یا مقالهای در صفحهٔ ادبی روزنامه یا هفتهنامهای ادبی در مورد رمانی میخوانید و در همان یادداشت کوتاه با نقلقولهای متعدد به نظریهپردازان ادبی و فیلسوفان مواجه میشوید. این یعنی نویسنده جایگاه ژورنالیسم ادبی را درک نکرده است و آن را از کار انداخته است. و یا از سوی دیگر مطالبی سردستی در حد شرح پیرنگ رمان و خلاصهٔ آن نوشته میشود که باز بهطریقی دیگر ژورنالیسم ادبی را بیمایه و ناکارآمد میکند. نوشتههای محمدعلی که در کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» گردآورده شدهاند، اما، بهدلایلی که برخواهم شمرد نمونهٔ مثالزدنی از ژورنالیسم ادبی حرفهای است.
یکم، سبک نثر است. سبک نثر محمدعلی در این نوشتهها پاکیزه، روان، خوشخوان، صمیمی و بیتکلف است. آن دسته که به نقد نزدیکترند، نثر کم و بیش ساده و آسانیابی دارند و از پیچیدگی و ابهام غیرضروری که منجر به دشواری خواندن و دریافت میشود، در آنها اثری نیست. برای مثال، مطالبی که دربارهٔ بوف کور صادق هدایت نوشته است. آن دسته دیگر از نوشتهها که به حالوهوای فضای ادبی این چند دهه و آدمهای درگیر در آن میپردازد، گرچه داستان نیستند، اما روایتیاند و سبک نثر و طرز سخن خواننده را در موقعیتی قرار میدهد که گویی نشسته است و دارد به یادها و خاطراتی گوش میکند که چه شیرین نقل میشوند.
دوم، اشراف نویسنده است به فضای ادبی دستِکم پنج دهه؛ از دههٔ چهل گرفته تا پایان دههٔ نود. نویسندگان و شاعران، محافل ادبی، مجلات ادبی و صفحات ادبی روزنامهها، رخدادها، نهادها مثل کانون نویسندگان ایران، سانسور و ضرورت مبارزه با آن، همه در حوزهٔ تجربهٔ زیستهٔ محمدعلی قرار میگیرند و روایت او از آنها روایتی دستِاول است که بیتعصب و دلنشین بیان شده است. خوانندهٔ امروزی با خواندن این روایتها در آن تجربه شریک میشود، آن را از آن خود میکند و نگاهش به گذشته و اکنون پختهتر و آزمودهتر میشود. این همان گفتوگوی فعال با گذشته بهواسطهٔ متن است که پیشتر از آن سخن گفتم.
سوم، اشراف نویسنده است به آثاری که در طول این سالها نوشته شده است. محمدعلی در نقش یک ژورنالیست ادبی، نهتنها از جزئیترین رخدادها و حالوهوای فضای ادبی اطلاع دارد و آنها را بهشیوایی تمام مینویسد، بلکه این نوشتهها گواه آناند که تقریباً متنی نیست که در ادبیات داستانی و شعر فارسی در این سالها نوشته شده باشد و او آنها را با دقت و ریزبینی نخوانده باشد. ژورنالیست ادبی آماتور نگاه سرسری و گذری به آثار ادبی دارد، اما نوشتههای محمدعلی نشاندهندهٔ نگاه ریزبین و ژرف او به آثار ادبیست که تقریباً هیچیک را نخوانده نگذاشته است.
سرانجام باید بگویم که گفتوگوهای محمدعلی و بهاره دهکردی در پایان هر بخش از این کتاب (یادآوری میکنم که هر بخش به نوشتههای محمدعلی در مورد یکی از نویسندگان معاصر اختصاص داده شده است)، در واقع آغاز نوعی بازخوانی فعال این نوشتههاست که برخی سالیان بسیار از نوشتنشان گذشته است؛ بازخوانی فعالی که خواننده باید در گفتوگوی خود با متن به آن تداوم ببخشد.»

دکتر سجودی بخش دوم صحبتهایش را اینطور ادامه داد:
«بخش دوم صحبتهای من منشأش برمیگردد به سال ۲۰۰۰ در دانشگاه دهلی. یک همایش بزرگ بینالمللی بود تحت عنوان متون کلاسیک در آستانهٔ هزارهٔ جدید و من آنجا یک سخنرانی کردم بهعنوان «متون کلاسیک؛ سه رویکرد». بهاعتقاد من، حالا در آنجا چون بهطور خاص بحث متون کلاسیک بود، این عنوان به متون کلاسیک برمیگشت، اما بهاعتقاد من این رویکردهایی که الان خیلی فشرده میخواهم بگویم و در بخش اول متنی هم که خواندم به آن اشاره کرده بودم، در موارد بسیاری نهتنها در متون کلاسیک قابل تسریست بلکه شاید بشود امروز گفت که «متون گذشته و نویسندگان درگذشته؛ سه رویکرد».
او در ادامه سه رویکرد مورد اشارهاش را اینطور تشریح کرد:
«رویکرد اول رویکردی تقلیلگرایانه یا موزهای است؛ رویکردیست که آثار یک نویسنده و خود آن نویسنده را در مجموع تقلیل میدهد و به یک «شیء ستودنی» و «تقدیسشده» تبدیل میکند. او را به عکسی بر دیوار تبدیل میکند. او را به پوستری یا آیینی که او را ستایش میکنند، تبدیل میکند و دریغ از ورود جدی، انتقادی و تحلیلی به نوشتههای آن نویسنده یا آن دوره و در بدترین حالت او را به گرایشی شبهمد در دورههایی تبدیل میکند و در بدترینِ بدترین حالات که برای حتی بعضی رهبران انقلابی مثلاً چپ تاریخ هم اتفاق افتاده، آنها را سرانجام به عکسی روی یک تیشرت میرساند. این رویکرد تقلیلگرایانه، نمادگرایانه و موزهای به ادبیات و بهخصوص به ادبیاتی که کمی به گذشته تعلق دارد یا نویسندهٔ آن درگذشته، یکی از خطرناکترین رویکردها به ادبیات است. برای اینکه ادبیات را از کارکرد متنی خودش لااقل در بازههای زمانی نسبت به یک نویسندهٔ بهخصوص میاندازد و تبدیلش میکند به یک آیین موزهای، آیین ستایش، آیین سوگواری و غیره.
رویکرد دوم رویکرد فراموشیست. یعنی اینکه ما اساساً کمکم نویسندهای یا آثارش را فراموش کنیم. این فراموشی زمینههای متفاوتی میتواند داشته باشد. در نظام اجتماعیای که ما درش زندگی کردیم در ایران، بخشی از این فراموشی، فراموشی عامدانهٔ دستگاه برنامهریزی فرهنگی از طریق سانسور است. یعنی آن دستگاه برنامهریزی فرهنگی میخواهد کاری بکند که شما برخی از نویسندهها و آثارشان را به یاد نیاورید. هرچند جامعهٔ ادبی بهاصطلاح پاتک میزند به این دستگاه سانسور و به این فراموشی عامدانهای که قدرت بر ما تحمیل میکند. سالیان سال برنامهریزی فرهنگی در ایران میخواست که ما ساعدی را به یاد نیاوریم، ما فروغ را به یاد نیاوریم، ما آن متون را نخوانیم. نسلهای جدید طوری بار بیایند که گویی این نویسندگان وجود نداشتهاند. اما در عمل نهتنها موفق نبود، بلکه هر وقت دستگاهی اصرار بر فراموشی میکند، روی دیگر سکه این است که او را بیشتر به یاد دیگران میآورد. ببینید من میخواهم شما ساعدی را فراموش کنید و بعد همان موقع آن اشخاص میروند از زیر زمین هم شده آثار ساعدی را پیدا میکنند و میخوانند.
اما رویکرد سوم رویکردی است که من از آن دفاع میکنم؛ خوانش فعال و متنی، یا حفظ کیفیت متنیت آثار ادبی. درست در نقطهٔ مقابل رویکرد اول که رویکرد تقلیلگرایانه است، رویکرد سوم رویکرد تکثرگرایانه است. مثلاً آقای محمدعلی اینجا مَجازِ بر مجموعهای از داستانها و رمانها و نوشتههاست. خود شخص محمدعلی جایی پدر است، جایی رفیق است، جایی دوست است، و در جاهای دیگر نقشهای دیگری دارد، ولی وقتی ما اینجا میگوییم محمدعلی، منظور ما آن مجموعهٔ آثار و متنهاییست که از ایشان باقی مانده است. ما میتونیم آن آثار را بچینیم در کتابخانهمان و ستایش بکنیم و گاهی آیینی در ستایش آنها برگزار بکنیم. میتوانیم برعکس پیوسته به خوانش فعال، انتقادی و تفسیر کثرتگرایانهٔ آن آثار بپردازیم و از این طریق این جملهٔ کلیشهای «نویسنده زنده است» را به زندگی متکثر متن، متنی که از نویسنده باقی مانده، تبدیل بکنیم. این به آن معنا نیست که انتقادی از این جلسه یا جلسات مشابه این باشد، بهمعنای چهارچوب فکریست. من فکر میکنم که ما باید پیوسته در مسیر خوانش انتقادی-تحلیلی، فعال و تکثرگرایانهٔ متون، قرار داشته باشیم تا جایگاهی را که آن نویسنده و آن متون در واقع مستحقشاند، به آنها ببخشیم. رویکرد اول و دوم دو روی یک سکهاند. یعنی تقلیل به شیء موزهای، سرانجام آن شخص و آثارش را به آیین هرازچندگاهی و شاید فراموشی تبدیل میکند. اما خوانش فعال و کثرتگرایانه، پیوسته او را در شبکهای از متون دیگر ادبیات معاصر و در گفتوگوی فعال با آثار دیگر و در گفتوگوی فعال با مای منتقد و تحلیلگر قرار میدهد؛ خود آقای محمدعلی در متنهای همین کتاب این ویژگی را داشتهاند.»
پس از آن، نوبت به دکتر سعید ممتازی، نویسنده، مترجم، روانپزشک و رواندرمانگر، رسید. دکتر ممتازی طی سخنانش گفت:
«خیلی خوب است ما فکر کنیم که میتوانیم یک نویسنده را از نزدیک بشناسیم. میتوانیم آگاهی بیشتری در مورد او، شخصیتش و زندگیاش پیدا کنیم. ما در مورد آقای محمدعلی نمیتوانیم بهراحتی به این برسیم. درست است که خیلیها از نزدیک با ایشان محشور بودند، و ایشان را دیدهاند. بنده خودم این شانس و افتخار را داشتم. اما چرا اسم این کتاب بهاین شکل در آمده؟ چرا «یادگاری روی دیوار دیگران» است؟ آیا این کتاب یادگاری دیگران روی دیوار زندگی آقای محمدعلی نیست؟ آیا برعکس نباید نامگذاری شود؟
این نام با هوشمندی و فراست انتخاب شده است. بهدلیل اینکه آقای محمدعلی خودشان را در کنار دیگران به ما نشان دادند؛ نظرات خودشان را، شخصیت خودشون را، چه از زبان نویسندههای دیگر و اشخاص دیگر بیان کردند، یعنی با نقل جملهها و متنهایی از کتابهای دیگران، از نوشتههای همکارانشان و چه آنجاییکه خودشان اظهارنظر کردند. در کنار همهٔ اینها آقای محمدعلی همینطور که همه میدانیم، شخصیتی بسیار فروتن و محترم داشتند و شخصیتی که در بازیهای سیاسیای که ادبیات را آلوده کرده، هیچوقت به دام قضاوتهای سیاسی نیفتادند و به ارزشهای ادبی، همانطور که جایی در کتاب هم گفته شده، جداگانه نگاه کردهاند.
بهاین ترتیب این کتاب میتواند منبع خیلیخیلی باارزشی باشد برای اینکه ما خود آقای محمدعلی را بشناسیم، برای اینکه با ایشان بیشتر آشنا شویم، با دیدگاهش و با فکرش آشنا شویم. فقط فکر نکنیم که ایشان دارند نویسندههای دیگر یا خاطراتشان را از نویسندههای دیگر به ما معرفی میکنند، بلکه دارند شخصیت خودشان، حداقل آن بخشی را که میشود باز کرد، به ما نشان میدهند. بخشی از شخصیت ایشان شاید فقط برای خودشان مکشوف مانده باشد.
در جایی از کتاب در مورد صادق چوبک، ایشان چند جا با افسوس یاد میکنند که او شش جلد خاطرات خودش را سپرده بود که همسرش به آتش بیفکند و از بین ببرد و هنوز هم با تردید و با علاقهمندی ذکر میکنند که کاش این اتفاق نیفتاده باشد، کاش جایی دوباره این کتابها پیدا بشود و هنوز هم معلوم نیست که چه اتفاقی افتاده… ولی ما با خاطرات آقای محمدعلی روبهرو نیستیم. ما آن را در اختیار نداریم و نمیدانیم که ایشان نوشته یا ننوشته، اما دوست داریم که به شخصیت ایشان نزدیک شویم. بنابراین میتوانیم به این کتاب مراجعه کنیم.
نکتهٔ دیگر در مورد این کتاب این است که این بهنوعی یک کتاب دایرةالمعارفی هم است. یعنی ممکن است عدهٔ زیادی از خوانندگان این کتاب ننشینند از اول تا آخر آن را بخوانند، بلکه به فهرستی که وجود دارد مراجعه کنند و ببینند که ایشان در مورد ساعدی چه گفته، در مورد فروغ فرخزاد چه گفته، چه نظری در مورد براهنی داشته، و این به محققان ادبیات هم کمک خواهد کرد.
در این مسیر باید از زحمت بسیار زیاد نشر رها دوباره قدردانی بکنیم که این کتاب را بهصورت ایبوک هم منتشر کردهاند. من کلمهبهکلمه میتوانم بهراحتی جستوجو بکنم. میتونم ببینم ایشان چند جا عبارت روان انسان را به کار بردهاند، چند جا عبارت متعهد را به کار بردهاند، یا در مورد افراد، چون ممکن است مثلاً در متنِ دربارهٔ آل احمد، در مورد فروغ فرخزاد هم صحبت شده باشد، در مورد سیمین دانشور هم صحبت شده باشد. نمیتوانیم فقط به همان چند صفحهای که مربوط به فروغ فرخزاد است استناد کنیم. بنابراین خیلیخیلی این کار باارزش است که غیر از کتاب کاغذی، در کنار آن هر کسی که به جستوجو در این کتاب و استفادهٔ دایرةالمعارفی از آن علاقهمند است، بتواند از کتاب الکترونیکی استفاده کند.
حالا ببینیم که در این کتاب چه چیزهایی گفته شده که ما را با خود آقای محمدعلی در درجهٔ اول آشنا میکند؛ وقتی ایشان میگوید که صادق هدایت رنگی از نیشخند و هزل به داستان زد که حاصل بیاعتناییاش به زندگی واقعی و روزمره بود، وقتی میگوید مرد تنهایی که در شرایط سخت و دشوار عصبی با خودش حرف میزند و به دنیای درونی انسانها میرود و از عوالم نامکشوف ذهن دریچهای به دنیای پنهانِ روحِ زخمخوردهٔ خود میگشاید تا به آزادی و اندیشه و احساس خود برسد…
ببینید چقدر با آگاهی از مفاهیم روانشناسی، اندیشه و احساس را کنار هم گذاشتهاند و در عین حال از هم جدا کردهاند. ما میدانیم که آقای محمدعلی شخصیت فردی و خانوادگی و اجتماعیشان را در کنار شخصیت ادبیشان بسیار شایان تحسین نگه داشتند. حداقل آنقدری که ما آگاهی داریم، واقعاً هر دو این جایگاهها قابلتحسیناند و این کم دیده میشود. در آخر مقدمهٔ خودشان هم گفتهاند که شخصیت ادبی را باید از شخصیت فردی جدا کرد. بعضیها در یکی خیلی خوباند و در دیگری خوب نیستند. ایشان در درون خودش «مرد تنهایی که در شرایط سخت و دشوار عصبی با خودش حرف میزند» بود، و دارد این را در مورد صادق هدایت میگوید. اما در کنار آن، مردی قوی و اجتماعی هم بود. یعنی هر دو جنبه را داشت و این از دید اگزیستانسیال که جایی در کتاب هم به آن اشاره کردهاند در مورد معلم ادبیات خودشان، باارزش است، اینکه ما بدانیم تعادل در داشتن این دو شخصیت با ارزش است و ما بتوانیم هم از تنهایی خودمان زجر خوشی داشته باشیم، و هم بتوانیم زندگی اجتماعی داشته باشیم و از آن بهرهمند شویم. این از آن قسمتهایی است که ما میتوانیم در این متن پیدا کنیم. در عین حال در مورد صادق چوبک میگویند که ایشان را تحسین میکنند. میگویند در بیان درونیترین افکار و احساسات انسانی جسارت داشت. ببینیم دوباره افکار و احساسات در جای دیگری کنار هم قرار گرفتهاند. چون اینها از هم جدا هستند و روی هم تأثیر میگذارند. از این دیدگاه که این را تعریف کرده، تحسین میکنند، یا دوباره میگویند «افکار و اوهام گونهگون انسان جستجوگر»، این هم باز باارزش است.

وقتی که سهراب سپهری مورد نکوهش قرار میگیرد از سوی کسانی مانند شاملو و امثال او، باز اینجا آقای محمدعلی خودش را به ما نشان میدهد و بر صلحطلبی سهراب سپهری تأکید میکنند. میگوید اگر پس پشت اینهمه جنگ و جدال، چشمانداز صلح نباشد، این جهان یک ارزن نمیارزد؛ این هم باز [موجب] آشنایی ما با نویسندهٔ کتاب «یادگاری روی دیوار دیگران» است. این برداشت ایشان است که میتواند در هر کسی نکتهٔ مثبتی را پیدا کند و مورد تأکید و حمایت قرار بدهد، و این را در جلسات حضوری ایشان هم مشاهده کردیم.
در مورد ساعدی میگوید جادوی ساعدی در نوشتن دیالوگهای بسیار قدرتمند است که همه فکرشدهاند. تخصصش به او کمک کرد تا ژرفترین توصیفات روانکاوانه را بنویسد و به شناخت بیشتر جامعهٔ ایران از خودش و دریافت شرایط و موقعیت طبقات موجود یاری کند. اینجا باز دارد نگاه دقیق خودش را به روان انسان نشان میدهد. جایی در کتاب گفته، که حالا کمی ممکن است متناقض هم باشد، میگوید که آل احمد به درون انسانها توجه زیادی نکرده. جای دیگری میگوید که آل احمد، هدایت و دولت آبادی را میشود روانشناسانی دانست که به ذهنیت انسان نفوذ کردند. در جستوجوی تعریف روشنفکر و روشنگر یادی کنیم از خانم بهاره دهکردی که برای این کتاب زحمت زیادی کشیدند و اینجا الان حضور ندارند، روی این موضوع دو سه بار سؤال و گفتوگو شده با آقای محمدعلی، روشنفکر کیست؟ روشنگر کیست و دیدگاه خودش را دارد واضح میگوید. این را میتوانیم بگذاریم در کنار تعریفی که آقای فریبرز رئیسدانا در کتاب آیین یا ویژگیهای روشنفکری گفته، روشنفکر کسی است که در اندیشیدن و سنجش امور به تعقل تکیه میکند و به یاری مردم میآید تا تسلیم باورهای جمعی یا عواطف شخصی نشوند و روشنگر کسیست که در کنار اینها وسط میدان مبارزه است، از خودش هم مایه میگذارد.
جایی که باید بتواند زندگی فردی و ادبی را در کنار هم نگاه کند، میگوید آل احمد که آنقدر شیفتهٔ ماتریالیسم دیالکتیک بود، برای دریافت طلسم ناباروری و بیفرزندبودن خودش به دخمهٔ دانیال نبی در شوش هم رفت و دوباره در مورد خیانت آل احمد به همسرش صحبت میکند و از قول او نقل میکند که «همین، همهٔ شعارهایش در طول زندگی بهعنوان یک روشنفکر متعهد را زیر سؤال برد.» ما میتوانیم ببینیم که باید در حیطهٔ شخصی همان را که در بیرون از خودمان نشان میدهیم، داشته باشیم و ارائه کنیم. همانطور که فیلم هامون دارد بهدرستی این را نشان میدهد و با آن سیلی معروفی که به هنرپیشهٔ زن زده میشود، تمام وجود یک روشنفکر را و اصالتش را و درستیاش را زیر سؤال میبرد.
محمدعلی شاهکار فروغ و هدایت را اولشخص میداند و بعد میگوید اولشخصِ ملامتی. اولشخصی که کسی بتواند بهجای اولشخص قهرمان یا اولشخص بیطرف یا ناظر معمولی جای اولشخص ملامتی را بگیرد و بتواند از خودش انتقاد کند و از خودش ایراد بگیرد، به خودش نقد کند که خب این کار سختیست و ایشان این را در این نویسندهها پیدا کرده است.
نگاه بکنیم به بعضی از جملهها که ارزش تاریخی دارند. نویسندگان و روشنفکرانی که در انقلاب ۵۷ مشارکت کردند، بعضیهایشان هنوز که هنوز است دارند به بهانههای مختلف، نمیخواهم بگویم حرفشان غلط است یا درست، به درستی کار خودشان اصرار میکنند و نمیتوانند با زخمهای کف پایشان کنار بیایند. اما آقای محمدعلی جایی اشارهٔ گذرایی میکند و میگوید اکثریت نویسندگان و هنرمندان در حال تصحیح خوشبینیهای بیمحابای خود در سال ۵۷ هستند. خوشبینی، شکلی از اشتباهکردن است. حالا بههر شکل باید افراد آن را بتوانند بپذیرند و به سمتش بروند.
در مورد لمپنهای باسواد و بیسواد صحبت میکند که خب عبارت قشنگیست. لمپنها را بهطور معمول از افراد بیسواد تعریف میکنند، اما ایشان به لمپنهای باسواد هم اشاره میکند.
چند نکتهٔ شاید تیتروار هم بگویم در مورد این کتاب که خب این ثبت حافظهٔ ادبی از دیگران است و گاهی اوقات این خیلیخیلی در تاریخ ما برجسته شده. ببینید در زمان سعدی عدهٔ بسیار بسیار اندکی و حتی تا چند قرن پیش عدهٔ بسیار اندکی فردوسی را میشناختند. بهجز کسانی که نقالی در قهوهخانهها را میشنیدند یا میگفتند. اما وقتی میگوید که چنین گفت فردوسی پاکزاد / که رحمت بر آن تربت پاک باد، یکدفعه فردوسی را در زمان خودش به دیگران نشان میدهد. این کاریست که، همانطور که آقای دکتر سجودی هم اشاره کردند، برای ثبت در تاریخ و ثبت ادبیات انجام میدهد و باارزش است. حالا آقای محمدعلی هویت شخصی خودش را هم نشان میدهد. ترکیبی بین خودش و دیگران را هم به ما نشان میدهد، حافظه و خاطره را با صمیمیت تعریف میکند که بسیار زیباست. اما در عین حال تحلیل هم میکند، نظر ادبی هم میدهد، نظر خودش را هم میگوید و این کار را بیشتر باارزش و خواندنی میکند و تقابل زیبایی بین احترام و انتقاد را به ما نشان میدهد.
هیچگاه، حداقل تا جایی که من تجربه دارم، ندیدیم که ایشان نویسندهای را نکوهش کنند. انتقاد با نکوهش فرق دارد. حالا بگذریم که دیگران بهراحتی به توهین هم دست میزنند، ولی حتی ندیدیم که نکوهش بکنند، اما انتقاد میکنند، دعوت میکنند از نویسندگانی که همراه بشوند در کارگاهشان که ممکن است با ایشان تفاوت نظر داشته باشند. اینها همه نکات باارزشیست که در کنار اینکه ما از دیگران آگاه میشویم، در این کتاب میتوانیم به آقای محمدعلی نزدیکتر شویم و ایشان را بیشتر بشناسیم که این، کتاب را از این نظر هم باارزش میکند.
اجازه بدهید حالا بهلطف این روزی که الان درش هستیم و دکتر فرشید عزیز بهدرستی اشاره کردند، یک قسمتی از این متن را بخوانم. درست است که ایشان بستن این نوشتهها را به سال ۱۳۹۷ نسبت دادند ولی متن مربوط به بعد از آن تاریخ است، در مورد فرخنده حاجیزاده: «شاید بهنظر من هر دو فروغ و فرخندهاند.»
جای دیگری هم در این کتاب گفته: «فروغ درخشان صندوق جواهر» یعنی از کلمهٔ فروغ برای اسمش استفاده کرده، «و من خیلی دوستشان دارم تا یادم نرفته بگویم فرخنده حاجیزاده یکی از زنان کوشای جامعهٔ فرهنگی هنری ایران است. بد نیست در حاشیه بگویم این روزها زنان و دختران ایرانی جلودار و پرچمدار نهضت و انقلابیاند که در جهان بینظیر است. شعار «زن، زندگی، آزادی» تأکیدیست بر اصول زندگی معمولی و نبرد زنان با پیرمردان عصر حجر؛ دفاع از حقوق بشر در ایران که زنگ آن با خاموشی مهسا امینی به صدا درآمد. کشتن یک دختر جوان برای پیدابودن چند تار مو چیزی نیست که حافظهٔ جمعی جهان فراموشش کند.» و بار دیگر اینجا این ثبت شده و بسیار زیبا به آن اشاره شده به بهانهای.»
* * * * *
بخش دوم این گزارش را در اینجا بخوانید.