غرش مهیب انفجارها از یازده هزار کیلومتر دورتر؛ روزنگار جنگ اسرائیل و ایران

الف صدرا – ونکوور

چیزی به پایان شیفت کاری‌ام نمانده. مثل هر بعدازظهر یکی دو ساعت مانده به پایان شیفت از وقفهٔ استراحتم استفاده می‌کنم و می‌روم سمت کافه آرتیجیانو که با دفتر شرکت پنج دقیقه فاصله دارد، تا قهوه‌ای بنوشم. چشمم می‌خورد به پیام مهدی، دوستم در تهران، که نیم‌ساعت پیش نوشته «اسرائیل تهران رو زد». جواب می‌دهم: «کجا رو زده؟» چندان جدی نمی‌گیرم. فکر می‌کنم لابد مثل دفعهٔ قبل است. سری به سایت ایران اینترنشنال می‌زنم تیتری توجهم را جلب می‌کند: «وزیر دفاع اسرائیل: حملاتی «پیشگیرانه» علیه ایران انجام شده است». به بخش پوشش زندهٔ سایت می‌روم. تیتر بعدی این است: «چندین حملهٔ هم‌زمان «علیه برنامهٔ هسته‌ای ایران و دیگر اهداف نظامی» صورت گرفته است»، و تیتر بعدی: «آمریکا: در حملات علیه ایران نقشی نداشته‌ایم»…

نه، این دفعه دیگر مثل دفعات قبلی نیست. ظاهراً حملهٔ مفصل‌تری بوده. چیزی به پایان استراحتم نمانده باید زودتر بروم. قهوهٔ سردشده ته فنجان را با یک هورت سر می‌کشم و با عجله به‌سمت محل کارم به راه می‌افتم. ته دلم شور می‌زند. یعنی حمله به کجا بوده. کنارم دختر و پسری در دههٔ بیست زندگی‌شان پشت چراغ عابر پیاده دستانشان را دور کمر هم حلقه کرده‌اند و هر کدام دیگری را به سمت خودش می‌کشد. چراغ سبز می‌شود و من با سرعت از کنارشان می‌گذرم. باز می‌گردم و می‌نشینم پشت میزم. باید سریع‌تر تا آخر وقت جواب ایمیل استعلام قیمت کارشناسی‌شدهٔ پروژه را بدهم. مشغول می‌شوم ولی در صفحهٔ دیگری ایران اینترنشنال را دوباره باز می‌کنم. هرازگاهی زیرزیرکی نگاهی به صفحهٔ پوشش زندهٔ اخبار می‌اندازم. 

نوتیفیکیشن پاسخ مهدی روی گوشی‌ام ظاهر می‌شود. دوروبرم را نگاه می‌کنم. کسی حواسش به من نیست. سریع بازش می‌کنم. نوشته: «انگار چند تا از کله‌گنده‌هاشون رو زده».

تا می‌آیم جواب بدهم، چشمم از دور به الکس می‌افتد که وارد پارتیشن ما می‌شود و به‌سمت من می‌آید. زود صفحهٔ گوشی را خاموش می‌کنم. الکس سر میز من می‌آید. می‌پرسد استعلام را فرستادی؟ می‌گویم تا ۱۰ دقیقهٔ دیگر کارش تمام می‌شود. می‌گوید: «باشه، پس تمام شد قبل از اینکه بفرستی به من خبر بده باهم یک‌بار مرورش کنیم و بعد بفرست.» جواب می‌دهم: «حتماً!»

به‌سرعت مشغول بستن کار می‌شوم ولی تمرکز درستی ندارم. دکمهٔ پرینت را می‌زنم و می‌روم کنار پرینتر. کاغذهای پرینت‌شده را برمی‌دارم و می‌برم سر میز الکس. الکس رئیس دپارتمان ماست. پس از چند دقیقه بررسی می‌گوید خوب است. من را هم سی‌سی کن و بفرست.

سریع برمی‌گردم پشت میزم و ایمیل را می‌فرستم. دوباره نگاهی به صفحهٔ پوشش زندهٔ اخبار می‌کنم: تیتر دیگری توجهم را جلب می‌کند: «در حملات اسرائیل به ایران حسین سلامی، فرمانده کل سپاه پاسداران، کشته شده است». ناگهان پرت می‌شوم به شش سال قبل. یاد حرفش در تظاهرات حکومتی بعد از کشتار آبان ۹۸ می‌افتم که گفته بود: «جنگی که در خیابان‌های ما آغاز شد، یک سناریو کامل جهانی بود. این جنگ تمام شد و امروز تیر خلاص به دشمن زده شد». «دشمن»، همان واژهٔ آشنا و ترجیع‌بندی که از خامنه‌ای تا فرماندهان سپاهش بارها و بارها تکرار کرده‌اند! پویا بختیاری، همان جوان برومندی که پاسخ فریادش را با گلوله دادید و پدر و مادر دادخواهش را به بند کشیدید، نماد پاک‌ترین و وارسته‌ترین جوانان ایران بود. او دشمن بود و شمایان خودی؟!

یاد آن شب لعنتی می‌افتم. شب «انتقام سخت» و شلیک به پرواز پی‌اس ۷۵۲؛ یاد نقل‌قول پدر یکی از جانباختگان که می‌گفت سلامی به او گفته بود اگر هواپیمای اوکراینی را نمی‌زدند، جنگ با آمریکا در می‌گرفت و ده میلیون کشته می‌دادیم. پیش خودم فکر می‌کنم یعنی الان آن پدر چه حسی دارد. همهٔ آن پدر و مادرهایی که فرزندانشان را در کشتار آبان ۹۸ و بعد از آن در سرنگون‌کردن پرواز اوکراینی از دست دادند، چقدر آرام‌تر شده‌اند؟ هرچند بهترین نوع عدالت باید محاکمهٔ او در دادگاهی عادلانه می‌بود، ولی آیا چشم‌اندازی برای چنین دادگاهی متصور بود؟

غرش مهیب انفجارها از یازده هزار کیلومتر دورتر روزنگار جنگ اسرائیل و ایران #ایران #اسرائیل #کانادا #جنگ ایرانیان_کانادا #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

وسایلم را جمع می‌کنم و با عجله به‌سمت ایستگاه اسکای‌ترین راه می‌افتم. اسامی دیگری یکی‌یکی اعلام می‌شود؛ شمخانی، باقری، فریدون عباسی. با خواندن هر نام انبوهی از خاطرات به سرم هجوم می‌آورد. علی شمخانی، همان کسی که در زمان کشتار آبان ۹۸ در پاسخ به سؤالی که از او پرسیده بودند: «اگر مردم به خانه نروند و در خیابان بایستند، می‌خواهید چه کنید؟»، گفته بود: «ولو بلغ ما بلغ، ما می‌زنیم» یعنی به مردم شلیک می‌کنیم؛ همان کسی که اختلاس‌ها و فساد مالی خودش و فرزندانش آن‌قدر بالا گرفت که شایعهٔ کنارگذشتنش منتشر شد؛ همان کسی که در شورای عالی امنیت «ملی» جمهوری اسلامی در زمان سرنگون‌کردن پرواز اوکراینی حضور داشت و برادرزاده‌اش هم در شرکت سازندهٔ پروژهٔ متروپلِ آبادان نقش داشت. یاد محمد باقری و نامه‌ای که همراه با چند تن از فرماندهان سپاه در زمان سرکوب کوی دانشگاه به خاتمی، رئیس‌جمهور اصلاحات، نوشت، می‌افتم که در آن نوشته بود: «با کمال احترام و علاقه به حضرت‌عالی اعلام می‌داریم کاسهٔ صبرمان به پایان رسیده و تحمل بیش از آن را، در صورت عدم رسیدگی، بر خود جایز نمی‌دانیم.» و بعد آن سرکوب وحشیانه، پرت‌کردن دانشجویان از پشت‌بام خوابگاه، کشتار و شکنجه و دستگیری‌ها، محکومیت‌ها، مفقودماندن سعید زینالی حتی تا الان یعنی ۲۶ سال، و مثلاً «رسیدگی به اتهامات نیروی انتظامی» در سرکوب دانشجویان که به محکومیت سرباز اروجعلی ببرزاده به‌دلیل سرقت ریش‌تراش یکی از دانشجویان انجامید! همان کسی که بعدها به درجهٔ سرهنگی نیروی انتظامی و ریاست کلانتری ۱۵۷ مسعودیهٔ تهران ارتقا یافت!

چه جالب! انگار همان چوب خدا، هرچند با صداهای مهیب، از آسمان نازل شده و همهٔ این‌ها را به سزای اعمالشان رسانده. به عکس‌های محل حمله‌ها نگاه می‌کنم. چقدر دقیق زده‌اند. درست همان طبقه را. طبقات بالا و پایین خسارت چندانی نخورده‌اند. پیش خودم می‌گویم تازه خورده باشند. مگر همسایه‌های این‌ها آدم‌های عادی‌اند؟ قطعاً از خودشان بوده‌اند. یاد شعر شاملو می‌افتم:
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،

که مادران سياه‌پوش

ــ داغ‌داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ــ

هنوز از سجاده‌ها

سر برنگرفته‌اند!

یعنی چند تا از آن مادران اکنون زنده‌اند؟ خبر را شنیده‌اند؟ می‌دانم که کشته‌شدن همهٔ آن‌ها یک تار موی فرزندانشان را باز نخواهد گرداند. مادر سعید زینالی هنوز بعد از ۲۶ سال در جست‌وجوی پسرش است. آیا کمی دلشان آرام گرفته؟

خبرهای بعدی را می‌خوانم؛ به‌جز فرماندهان سپاه، استادان دانشگاه و دانشمندان هسته‌ای هم در بین «اهداف» اسرائیل بوده‌اند.

چشمم به پیام مهدی می‌افتد: «ظاهراً همهٔ اینایی که کشته شدن «بیماری زمینه‌ای» داشتن، یکی دوتاشون هم از بلندی پاشون سر خورده اتفاقی افتادن و مردن!» و بعد شکلک خنده گذاشته بود!

یاد کشته‌های انقلاب مهسا می‌افتم؛ خود مهسا، نیکا، سارینا، حدیث، خدانور، کیان پیرفلک و ده‌ها و صدها نفر دیگر که برای کشتن هرکدام بهانه‌ای مسخره تراشیدند. به پیام مهدی ری‌اکشن خنده می‌گذارم، ولی دلم پرآشوب است.

تیتر دیگری توجهم را جلب می‌کند. اول فکر می‌کنم اشتباه خوانده‌ام: «تلویزیون ایران از انفجار در نطنز خبر داد.» مگر می‌شود؟ حمله به تأسیسات هسته‌ای مغایر قوانین سازمان ملل است، چون باعث آلودگی شدید محیط اطرافش و آسیب‌های جبران‌ناپذیری به مردم اطراف و غیرنظامیان می‌شود. همین اواخر بود که در جنگ روسیه و اوکراین اتهام حمله به نیروگاه‌های هسته‌ای به هر دو طرف زده شد که هربار دو طرف آن را رد کردند.

یاد پست‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی دست‌به ‌ست می‌شد، می‌افتم که نوشته بودند اسرائیل در صورت حمله به تأسیسات هسته‌ای جمهوری اسلامی از تکنولوژی‌ای استفاده می‌کند که جلوی نشت مواد رادیواکتیو به محیط بیرونی را می‌گیرد. یعنی واقعاً چنین تکنولوژی‌ای وجود دارد؟ آیا قبلاً جایی آزمایش شده؟ یعنی اسرائیل از آن برای حمله استفاده کرده؟ اگر وجود نداشته باشد یا از آن استفاده نکرده باشد، یا اصلاً درست کار نکرده باشد، چه؟ اگر مواد رادیواکتیو به بیرون نشت کند، چه؟

اصلاً این مواد رادیواکتیو در نطنز چه می‌کند؟ کشوری که روی منابع نفت و گاز خوابیده، چه نیازی به انرژی هسته‌ای دارد؟ اصلاً به‌فرض نیاز داشته باشد، چرا باید اورانیوم را تا ۶۰ درصد غنی کند در حالی‌که بین ۳ تا ۵ درصد اورانیوم برای استفادهٔ صلح‌آمیز و سوخت نیروگاه برای تولید برق کافی است؟

یک لحظه لبخندی تلخ روی لبم نقش می‌بندد. و کلمهٔ «صلح‌آمیز» را در ذهنم دوباره تکرار می‌کنم. «صلح‌آمیز؟»… حکومتی که از آمبولانس و ماشین حمل بستنی برای انتقال نیروی سرکوب استفاده می‌کند، حکومتی که سرکوبگرانش با تفنگ ساچمه‌ای چشمان دختران و پسران زیبای هم‌وطنش را کور می‌کند، چطور می‌خواهد از انرژی هسته‌ای آن هم پس از غنی‌سازی ۶۰ درصدی استفادهٔ «صلح‌آمیز» کند؟!

آن هم زمانی که از یک طرف روی همهٔ در و دیوار شهر عکس موشک‌هایش را کشیده است با نوشته‌هایی مانند: «۴۰۰ ثانیه تا تل‌آویو» یا نوشتهٔ فارسی و عبری «طوفان دیگری در راه است» (اشاره به حملهٔ ۷ اکتبر حماس به اسرائیل با نام «طوفان الاقصی»)، یا «اگر جنگ می‌خواهید، ما استاد جنگیم» و از طرف دیگر همهٔ تلاشش را کرده تا اسرائیل را با نیروهای نیابتی‌اش محاصره و تهدید کند.

در دلم به اسرائیل حق می‌دهم که بخواهد به این تهدیدها واکنش نشان بدهد. اصلاً چرا باید ایران که دو کشور با اسرائیل فاصله دارد، بخواهد با آن وارد جنگ بشود؟

به خودم پاسخ می‌دهم؛ آرمان‌گرایی و جاه‌طلبی! 

اصلاً فرض کنیم همهٔ این‌هایی که روی دیوارهای شهر نوشته‌اید، درست است. شما استاد جنگید و موشک‌هایتان ظرف ۴۰۰ ثانیه می‌رسد به اسرائیل. بعدش چه؟ ندیدید در همین حملات اخیرتان، اغلب موشک‌هایتان را با گنبد آهنین و با کمک نیروی هوایی آمریکا، فرانسه و انگلیس ساقط کردند؟ اصلاً فرض کنیم نتوانند ساقط کنند. نمی‌دانید اسرائیل سلاح هسته‌ای دارد؟ ندیدید در غزه چطور همهٔ قوانین بین‌المللی را زیر پا گذاشته و چون حمایت آمریکا را دارد، کسی هم نتوانسته جلویش را بگیرد؟ ندیدید حتی دادگاه بین‌المللی که برای نتانیاهو و وزیر «دفاع»اش حکم جلب صادر کرده، تحت تحریم آمریکا قرار گرفته؟ فکر می‌کنید اگر بر فرض محال و با وجود حمایت‌های تمام‌قد آمریکا و دیگر قدرت‌های اروپایی بتوانید تهدیدی جدی علیه این کشور ایجاد کنید، از انداختن بمب اتمی روی شهرهای ایران ابایی خواهد داشت؟ و اگر چنین کند، آیا هیچ مجازاتی در انتظارش خواهد بود؟! تازه به‌فرض مجازات هم بشود، خسارت‌های جانی و مالی غیرقابل‌تصور آن چطور جبران خواهد شد؟ 

تا کی باید مردم ایران تاوان اوهام و خیال‌پردازی‌های کودکانهٔ شما را بپردازند؟ ۴۶ سال انواع و اقسام تحریم‌ها و سرکوب‌ها و کشتارها و کمبودها را بر آنان روا داشته‌اید. تنها در دو چیز خودکفا شده‌اید؛ انرژی هسته‌ای و موشک‌های بالستیک. تنها «حق مسلم» ما «انرژی» هسته‌ای است؟ بعد از چهل و شش سال هنوز عُرضهٔ تأمین برق و آب را که ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی مردم عادی است، نداشته‌اید. نتوانسته‌اید از آلودگی هوا جلوگیری کنید. حسرت «یک زندگی معمولی» را بر دل مردم گذاشته‌اید. هزاران ایرانی را به بند کشیده‌اید، میلیون‌ها ایرانی از دست شما آوارهٔ پنج قارهٔ جهان شده‌اند. هیچ‌کدام از این‌ها «حق مسلم»شان نبوده و فقط غنی‌سازی ۶۰ درصدی اورانیوم حقشان است؟ چه کسی از آنان پرسیده آیا اصلاً دوست دارند غنی‌سازی اورانیوم داشته باشند؟ چه کسی ازشان پرسیده آیا دلشان می‌خواهد موشک به اسرائیل بزنند یا نه؟!

غرش مهیب انفجارها از یازده هزار کیلومتر دورتر روزنگار جنگ اسرائیل و ایران #ایران #اسرائیل #کانادا #جنگ ایرانیان_کانادا #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

با صدای اعلان خودکار اسکای‌ترین به خودم می‌آیم. قطار به آخر خط رسیده و من سه ایستگاه پیش باید پیاده می‌شدم! پیاده می‌شوم و خودم را به سکوی مقابل می‌رسانم تا بازگردم. جلوی در مجتمع مسکونی‌مان با فرناز رودررو می‌شوم. نگرانی در چشمانش موج می‌زند. حتماً او هم خبرها را خوانده در آغوشش می‌کشم و لبانش را می‌بوسم، بدون «ترسیدن به‌وقت بوسیدن»!

در آسانسور و سپس در خانه با هم از حملهٔ اسرائیل حرف می‌زنیم. اول با واتس‌اپ به مادر و پدر فرناز که سحرخیزند زنگ می‌زنیم و بعد به مادر و پدر من. حالشان خوب است و آن‌ها هم از شنیدن خبر حمله به فرماندهان سپاه کمابیش خوشنود به‌نظر می‌آیند. مخصوصاً که بعد از اعدام مجاهد کورکور این اتفاق افتاد؛ مجاهد کورکور، کسی که برخلاف نظر خانوادهٔ کیان که مأموران سرکوب او را قاتل کیان معرفی کرده بودند، به کشتن کیان محکومش کرده بودند و سرانجام پس از اذان صبح در روز تولد کیان پیرفلک او را اعدام کردند. مادرم می‌گوید آهِ مادر مجاهد گریبانشان را گرفت. پدرم او را تصحیح می‌کند و می‌گوید آهِ همه‌شان، نه فقط مجاهد.

صبح از خواب که بیدار می‌شوم دست و صورت نشسته می‌روم سراغ گوشی. در بسیاری از پست‌های شبکه‌های اجتماعی، کاربران از تحسین عملیات دقیق و غافلگیرکنندهٔ اسرائیل و کشتن کسانی که دستشان به خون مردم آغشته بود، نوشته‌اند و البته عده‌ای هم تجاوز «دشمن» را به خاک «میهن» محکوم کرده‌اند. پیش خودم فکر می‌کنم معنی «دشمن» چیست؟ در «واژه‌یاب» معنی «دشمن» را جست‌وجو می‌کنم. زنده‌یاد دهخدا نوشته: «دشمن. [ دُ م ] (اِ مرکب ) (از: دش، بد و زشت + من، نفس و ذات، و برخی گویند مرکب از «دشت» به‌معنی بد و زشت و «من » است) بدنفس. بددل. زشت‌طبع. به‌معنی مفرد و جمع بکار رود. (از غیاث). آنکه عداوت می‌کند به شخص و کسی که ضرر می‌رساند. حریف مخالف و ضد و معارض و مبغض. (ناظم‌الاطباء). بدخواه. بدسکال. بَغوض. (دهار). بَغیض. حَصّ. حُصاص. خَصم.»

تمامی این صفات را علیه اکثریت مردم در جمهوری اسلامی و سردمدارانش می‌بینم. ما ۴۶ سال تحت حملهٔ دشمن بودیم. فرقش این است که این بار «دشمن» خارجی است و از قضای روزگار با «دشمن» داخلی تضاد منافع دارد. یاد حرف دیروز پدرم می‌افتم که می گفت «دشمنِ دشمنِ تو، دوست توست!» هرچند در دنیای واقعی به چند مثال نقض دربارهٔ این مَثَل برخورده‌ام، ولی در دل می‌گویم شاید این‌بار حق با او باشد. جمهوری اسلامی همهٔ راه‌های مسالمت‌آمیز برای اصلاح را بست؛ از کشتارها و دستگیری‌ها و اعدام‌های اوایل انقلاب، تا ترورهای فرامرزی، تا کشتارهای سال ۶۷، تا سرکوب اصلاحات، دستگیری روزنامه‌نگاران و بستن روزنامه‌ها و کشتار دانشجویان، کودتای انتخاباتی سال ۸۸ و کشتار و دستگیری و شکنجهٔ معترضان به تقلب در انتخابات، تا کشتار بی‌رحمانهٔ آبان ۹۸، تا سرنگون‌کردن پرواز اوکراینی، تا کشتن مهسا امینی و سرکوب وحشیانهٔ معترضان به قتل او، تا….

مگر این سیاههٔ پلید کار کسی جز «دشمن» مردم می‌تواند باشد؟ نه! ولی آن‌طرف چه؟ آیا لشگر خیرخواهان برای آزادی ما و پس‌دادن دِینشان به کوروش کبیر در آزادسازی قوم یهود (آن‌طور که در کتاب مقدسشان آورده شده)، آمده تا مردم ایران را از ظلم و جور برهاند؟

صبحانه را سرسری کنار فرناز می‌خورم و می‌زنم بیرون. خودم را به اسکای‌ترین می‌رسانم و سوار می‌شوم. مضطربم. انگار یک نفر حسابی کتکم زده. دل‌نگران پدر و مادرم هستم که قرار بود برای انگشت‌نگاری به ترکیه بروند و ویزای توریستی‌شان را بگیرند. نکند اسرائیل بعد از کشتن فرماندهان رده‌بالا به مناطق مسکونی هم حمله کند. چهار تب جداگانه در مرورگر گوشی‌ام باز کرده‌ام و هر چهار تا را روی پوشش زندهٔ جنگ گذاشته‌ام. دو سایت انگلیسی و دو سایت فارسی. مدام مشغول بالاوپایین‌کردن صفحات پوشش زندهٔ اخبار جنگم، ولی حواسم هست که به سر کارم هم دیر نرسم. از اسکای‌ترین پیاده می‌شوم و خودم را به محل کار و پشت میزم می‌رسانم. الکس که خبرها را شنیده، به سر میزم می‌آید و احوالپرسی می‌کند.

عکس از فیس بوک حسن مرتضوی، مترجم، ایران
عکس از فیس بوک حسن مرتضوی، مترجم، ایران

نمی‌توانم تمرکز کنم. جسمم اینجاست و روحم هزاران کیلومتر دورتر. تمام وقت ناهارم به رفرش‌کردن صفحات خبرگزاری‌ها می‌گذرد. هر طوری که هست روز کاری را سر می‌کنم در راه بازگشت مدام چشمم به خبرهاست. به خانه که می‌رسم، فرناز زودتر رسیده. دوباره می‌رویم سراغ تماس با پدرو مادرها. روحیه‌شان خوب است. پدرم با ۷۰ سال سن به‌خوبی با نحوهٔ کار انواع فیلترشکن‌ها آشناست و در همهٔ شبکه‌های اجتماعی اکانت دارد و آن‌ها را رصد می‌کند. می‌گوید اینترنت را کُند کرده‌اند، ولی هنوز می‌شود وصل شد.

صبح روز بعد، فضای ذهنم همچنان درهم است. خواب‌هایی آشفته دیده‌ام؛ تصاویر تاریکی از موشک‌هایی که در آسمان ونکوور می‌درخشند، انگار جنگ از تهران به اینجا سرایت کرده. با وجود بی‌خوابی شب قبل، با زنگ ساعت بیدار می‌شوم. گوشی را چک می‌کنم. پوشش زندهٔ جنگ هنوز به‌روزرسانی می‌شود. چند رسانه بین‌المللی گزارش داده‌اند که اسرائیل تأسیسات نطنز را «با دقت بالا» هدف قرار داده و «نشت رادیواکتیو» فعلاً تأیید نشده. کلمهٔ «فعلاً» به‌طرز آزاردهنده‌ای در ذهنم می‌چرخد.

در راه رفتن به شرکت، در اسکای‌ترین، همه‌چیز عادی‌ست. آدم‌ها با لیوان‌های استارباکس، هندزفری در گوش، درگیر دنیای خودشان‌اند. ولی برای من، جهان دیگر عادی نیست. صفحهٔ پوشش زنده را چک می‌کنم. پیام جدیدی از مهدی هست: «مثل اینکه یکی از حمله‌ها نزدیک خونه‌مون بوده. شیشه‌ها ترک خوردن.» دلم فرو می‌ریزد. سریع جواب می‌دهم: «خودتون خوبین؟» می‌نویسد: «آره، فعلاً.»

به شرکت که می‌رسم، الکس دوباره سراغم می‌آید. این‌بار مهربان‌تر، ولی نگران. می‌پرسد: «شنیدم یه حمله‌هایی شده توی ایران. خانواده‌ت اونجان؟» با لبخند محوی می‌گویم: «آره، ولی فعلاً همه خوبن. ممنون.» بعد مکثی می‌کند و می‌گوید: «اگه لازم داشتی چند روزی مرخصی بگیری یا تمرکزت رو جمع کنی، من درکت می‌کنم.»

تا ظهر، چند ایمیل را با سختی پاسخ می‌دهم. یک لحظه گوشی را چک می‌کنم و می‌بینم پدرم پیامی صوتی فرستاده. می‌زنم پخش شود. صدایش آرام ولی محکم است: «ما خوبیم بابا. نگران نباش. ولی هوا پر از شایعه‌ست. اسرائیل هشدار تخلیه داده. مردم دارن بنزین می‌زنن، بعضی‌ها مایحتاج می‌خرن.»

همکارم تینا که اصالتاً لبنانی‌ست، موقع ناهار کنارم می‌نشیند. آرام می‌گوید: «ما هم اینا رو زیاد تجربه کردیم. اولش شوکه‌ای، بعد عادت می‌کنی. بدترینش همون لحظه‌ایه که نمی‌دونی بعدی کی‌یه.» سرم را به نشانهٔ تأیید تکان می‌دهم. حرفی ندارم.

در راه خانه چشمم به پست اینستاگرامی مجلهٔ ادبی «وزن دنیا» می‌افتد: پرنیا عباسی، شاعر جوان ۲۴ ساله همراه با خانواده‌اش در حملهٔ اسرائیل کشته شده است. به چشمان زیبایش در عکس نگاه می‌کنم. چقدر حیف! گناهش چه بود؟ اینکه در منطقهٔ بلاخیز خاورمیانه زاده شده بود؟!

خبر دیگری را در اکانت اینستاگرام تایمز اسرائیل می‌بینم. در حملهٔ موشکی ایران یک خانوادهٔ عرب-اسرائیلی کشته شده‌اند. به لبخند و چهره‌های زیبایشان نگاه می‌کنم. چقدر حیف! گناهشان چه بود؟ شاید همان گناه پرنیا!

یاد حملهٔ موشکی دور قبل سپاه به اسرائیل می‌افتم که در آن یک کودک فلسطینی در کرانهٔ باختری کشته شد و بقیهٔ موشک‌ها به مقصد نرسیدند!

بعدازظهر، در گروه‌های ایرانیان در شبکه‌های اجتماعی بحث‌ها داغ است. یکی نوشته: «هرکی خوشحاله، یادش نره، جنگه. مردمی هم کشته می‌شن.» دیگری جواب داده: «وقتی فرماندهٔ قاتل کشته می‌شه، اگه خوشحال نشیم، پس کی بشیم؟»

شب، در خانه کنار فرناز، لپ‌تاپ را باز می‌کنم و سعی می‌کنم چیزی بنویسم. صفحهٔ سفید، پر از واژه‌هایی‌ست که نمی‌دانم از کدام شروع کنم. فرناز سرش را روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌پرسد: «واقعاً فکر می‌کنی تهش چی می‌شه؟» به‌آرامی می‌گویم: «نمی‌دونم. فقط می‌دونم بعد از این همه سال، برای اولین بار، کسانی که خودشون رو مصون از حساب می‌دونستن، بالاخره آسیب‌پذیر شدن.» می‌پرسد: «به‌نظرت بدترین حالتی که ممکنه اتفاق بیفته چیه؟» پاسخ می‌دهم: «نمی‌دونم… جنگ بدترین چیز ممکنه، هرچقدر هم دقیق باشن، باز نمی‌تونن جلوی تلفات غیرنظامی رو بگیرن.» لحظه‌ای مکث می‌کنم و ادامه می‌دهم: «اما بدتر از جنگ اینه که بعدش این حکومت باقی بمونه و بیفته به جون مردم و همه رو سلاخی کنه و طبق معمول «انتقام سخت»اش رو از اونا بگیره.»

ساعت نزدیک یک بامداد است. برای بار آخر پیش از خواب به صفحهٔ ایران اینترنشنال نگاهی می‌اندازم. روی این تیتر میخ‌کوب می‌شوم، از قول ترامپ نوشته: «می‌دانیم به‌اصطلاح «رهبر معظم» کجا مخفی شده اما فعلاً قصد کشتنش را نداریم»…

ارسال دیدگاه