دوستان سلام، جوالدوزم، دامت برکاته. ای داد و بیداد از اینهمه که میدیدیم و میبینیم هنوز. هر چی متن و داستان قدیمی خوندیم و شنیدیم و دیدیم، به این نتیجه رسیدیم که توی بعضی از موارد انگار خرابی رفته توی خونِمون، رفته توی کروموزومهامون، دیگه جزئی از وجودمون شده که بیروناومدنی هم نیست. میخواید بگم چی؟ آتیش میگیرید ها! گفته باشم! اصن شاید شما، بله، خود شما یکی از اونا باشید. باشه، خودتون خواستید. آماده…
بیشتر بخوانیدهنر و ادبیات
نمایش مستندی دربارهٔ زندگی عباس کیارستمی به مناسبت سالروز درگذشت او در ونکوور
«۷۶دقیقه و ۱۵ ثانیه با عباس کیارستمی» مستندی است که سیفالله صمدیان دربارهٔ دوست و همکارش عباس کیارستمی ساخته است. صمدیان که خود عکاس شناختهشدهای است، علاوه بر همکاری با کیارستمی درمقام تصویربردار در فیلمهای «آ ب ث آفریقا»، «جادهها» و «پنج»، سالهای متمادی از دوستان بسیار نزدیک او بوده است. این کارگردان در یادداشتی دربارهٔ این فیلم نوشته است: «این پرترهٔ سینمایی، هنرمندی را به تصویر میکشد که رویکرد کمنظیرش به هنر و…
بیشتر بخوانیدباران کبوتر شعری از نیکی فتاحی
نیکی فتاحی – ونکوور آسمان پرواز را تکفیر کرده است ای شاخههای شکسته، ای شاهدان خموش تاریخ هبوط کبوتر را به ژنهاتان بسپارید که این سقوط مکرر خواهد شد به بیتفاوتی: از آسمان کبوتر ببارد و قدمگاهمان پیکرهای بیجان پرنده فکر من همیشه این بوده است که چگونه آسمان تن میدهد به این نفرین چگونه آسمان پرواز را به سینه میکوبد به کفر رعد؟ مگر چه میخواست پرنده جز یک قرص باد زیر بال جز…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – کی بود؟ چی گفت؟…
رژیا پرهام – ادمونتون سالهاست با بچههای غیرایرانی کار میکنم و بهندرت گذرِ بچهای ایرانی به مهدکودکم افتاده است. هفتهٔ گذشته پسر و دخترکِ دوست ایرانیام چند ساعت مهمان مهدکودک بودند. همهچیز خوب پیش میرفت و دخترک مشغول نقاشی بود که تلفنم زنگ خورد. گوشی را برداشتم و چند دقیقهای صحبت کردم و بعد هم خداحافظی. بهمحض اینکه گوشی را روی میز گذاشتم، دخترک بهزبان فارسی و با لهجهای کانادایی پرسید: «کی بود؟»، متعجب نگاهش…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – امید
مژده مواجی – آلمان خودم را در میان جمعیتی که در قطار بود، جا دادم. صبح زود بهسختی صندلی خالی برای نشستن پیدا میشود. در ردیف بین صندلیها ایستادم و دستگیرهای را محکم گرفتم. ایستگاه بعد زنی که روی ویلچرنشسته بود، سوارقطار شد. تنها نبود. همراه خودش کالسکهای را هم میکشید. کالسکهای که به ویلچر متصل بود. تمام جمعیتی که روبهروی درِ قطار ایستاده بودند، کنار رفتند تا برایش جا باز کنند. او هم با…
بیشتر بخوانیدمروری بر جشنوارهٔ کن ۲۰۱۷
مقدمه هفتادمین دورهٔ جشنوارهٔ کن چندی پیش بهپایان رسید و تا سال دیگر فرصت خواهیم داشت فیلمهایی را ببینیم که در این جشنواره حضور داشتند و با خوششانسی یا شایستگی جوایز اصلی را بردند یا با شوربختی و بیاعتنایی دست خالی ماندند. در این نوشته، نگاهی کوتاه خواهیم داشت به آنها که دست پر به خانه برگشتند و آنها که دست خالی چشم به جشنوارههای دیگر بستند. برندگان هیئت داوران این دورهٔ جشنواره به ریاست…
بیشتر بخوانیدجلسهٔ داستاننویسی با میهمان این نشست، مریم رئیسدانا
نیکی فتاحی – ونکوور عکسها: فریبا فرجام سهشنبه ۲۰ ژوئن، نشستی در کارگاه داستاننویسی محمد محمدعلی با حضور میهمان برنامه، مریم رئیسدانا، نویسنده و مترجم ساکن آمریکا، صورت گرفت. این نشست که با حضور جمعی از نویسندگان، مترجمان و هنرجویان ساکن ونکوور و حضور ویژهٔ داود مرزآرا و حسین رادبوی در خانهٔ فرهنگ و هنر ایران صورت گرفت، حدود سه ساعت بهطول انجامید. در نیمهٔ اول این جلسه که با معرفی و خوشامدگویی به مریم…
بیشتر بخوانیددنیای من و آدم کوچولوها – زبانی همهفهم
رژیا پرهام – ادمونتون دخترک پنجسالهٔ مهدکودکم جدی و منطقی است. کمتر پیش میآید حرف احساسی بزند. از همین حالا مدیر است و با زیرکی همهٔ بازیها را قانونگذاری میکند؛ بهقدری ماهرانه این کار را انجام میدهد که جای اعتراضی نمیگذارد و همه از قوانینش پیروی میکنند. صحبت از تنوع آداب و رسوم بود و زبانهای مختلف. دخترک از سفر ماه قبلش به خارج از کانادا گفت و از روزی که در جمعی بوده است…
بیشتر بخوانیدآندره شِدید، نویسنده و شاعر فرانسوی سوری–لبنانیتبار
برگردان: غزال صحرائی – فرانسه آندره شِدید (Andrée Chedid)، شاعر، نویسنده و نمایشنامه نویس فرانسویزبان است. او در ۲۰ مارس ۱۹۲۰ در قاهره متولد شد. آندره شِدید دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مدارس فرانسویزبان گذراند. سپس وارد دانشگاه آمریکايی قاهره شد و در ۱۹۴۲ تحصیل در رشتهٔ خبرنگاری را با موفقیت بهپایان رساند. در ۲۲ سالگی با پزشکی به نام لوئی سِلیم شِدید ازدواج کرد و بههمراه او در ۱۹۴۲ مقیم لبنان شد. یک…
بیشتر بخوانیدبه بهانهٔ روز مرد / روز پدر
مژده مواجی – آلمان نهتنها تخمهای درشت میگذاشت، آنچنان گردنش را بالا میانداخت و با ناز و ادا راه میرفت که نهتنها توجه خروس، بلکه توجه همه را بهخود جلب میکرد. با همهٔ مرغها فرق داشت. خروس فقط دور و بر او میگشت، در خاک و خُل هم که بود، برایش دانه پیدا میکرد، با پا بهطرفش پرتاب میکرد و در کنارش چنان قوقولیهای مستانهای سر میداد که صدایش تا آسمان هفتم بالا میرفت. این…
بیشتر بخوانید