نامشروعی برای آخرین نسل – داستان کوتاهی از سمیه امید

نامشروعی برای آخرین نسل – داستان کوتاهی از سمیه امید

سمیه امید – افغانستان دستانش را از تفنگ باز گرفت و آن را دوباره روی شانه‌اش میزان کرد. از آن‌سوترها، صداها در هم می‌پیچیدند؛ فریاد، انفجار، دویدن… و او اینجا بود؛ درازکشیده روی تخت سفید خیمهٔ مطب. دروازهٔ خیمه نیمه‌باز بود و می‌توانست آشوب بیرون را تا حدودی نظاره کند. می‌دانست اینجا هم در امان نیست و آن‌ها آخرین سدها را می‌شکنند و به پایگاه می‌رسند. تفنگش را دوباره روی زمین گذاشت، پایش را روی…

بیشتر بخوانید