فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت سوم) – معنا؛ بنیادِ امکانِ مشروعیت

فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت سوم) – معنا؛ بنیادِ امکانِ مشروعیت

قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید دکتر مهدی قاسمی* – ایران در دو قسمت پیشین دیدیم که بحران سیاسی را باید پیش از ظهور آشکار آن، در دگرگونیِ نسبت میان جامعه و قدرت جست‌وجو کرد و اینکه خودِ قدرت نیز نه نقطهٔ آغاز، بلکه صورتی از تحققِ نسبت میان انسان‌هاست. اکنون پرسش یک گام پیش‌تر می‌رود: قدرتی که در این نسبت شکل گرفته، چگونه برای انسان‌ها قابل‌فهم می‌شود و چه معنایی می‌یابد؟ زیرا…

بیشتر بخوانید

فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت دوم) – نسبت؛ بنیادِ امکانِ قدرت

فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت دوم) – نسبت؛ بنیادِ امکانِ قدرت

قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید دکتر مهدی قاسمی* – ایران در قسمت نخست دیدیم که بنیاد سیاست را نباید در «قدرت»، بلکه باید در «نسبت» (پیوندهای انسانی) جست‌وجو کرد؛ چرا که قدرت خود پیامدِ این پیوندهاست. اکنون در قسمت دوم، بر پایهٔ زنجیرهٔ تکوین بحران، به واکاوی نخستین حلقهٔ این مسیر می‌پردازیم: اینکه چگونه «نسبت»، پیش از شکل‌گیری هر نهاد رسمی، اساساً امکانِ پیدایش «قدرت» را فراهم می‌سازد. قدرت، پیش از آنکه…

بیشتر بخوانید

فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت اول) – منطقِ تکوینِ بحرانِ سیاسی

فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت اول) – منطقِ تکوینِ بحرانِ سیاسی

دکتر مهدی قاسمی* – ایران بحران‌های سیاسی، معمولاً در لحظه‌ای آشکار می‌شوند که دیگر امکان پنهان‌ماندن آن‌ها از میان رفته است؛ لحظه‌ای که نشانه‌های یک گسست اجتماعی، یکباره و به‌شکلی واحد، خود را در برابر دیدگان همگان نمایان می‌کنند: اعتراض‌های عمومی، کاهش اعتماد، تعمیق شکاف‌های اجتماعی، ناتوانیِ ساختارهای سیاسی در پاسخ‌گویی به مسائل جامعه، یا فرسایش پیوند میان جامعه و قدرت.  در چنین لحظه‌ای، بحران دیگر صرفاً موضوعی برای تحلیل نیست، بلکه به واقعیتی انکارناپذیر…

بیشتر بخوانید

پازل – داستان کوتاهی از دکتر مهدی قاسمی

پازل – داستان کوتاهی از دکتر مهدی قاسمی

دکتر مهدی قاسمی – ایران تمام پازل‌های دنیا، فقط یک قاعده دارند… «بلدی پازل درست کنی؟» فرمانده فریاد زد: «هدف، روبه‌رو.» سه نفر بودند. دست‌هایشان را از پُشت بسته بودند. لباس‌های زندان تنشان بود. دو نفر از آن‌ها خودشان خواسته بودند که چشم‌هایشان را ببندند.  دو تا از بچه‌ها رفته بودند و روی سرشان کلاه بلند سیاهی کشیده بودند. می‌خواستند هیچ‌چیزی را نبینند. شاید هم می‌ترسیدند. هرچند، که اصلاً دلیلی هم برای نترسیدن وجود نداشت….

بیشتر بخوانید