دنیای من و آدم کوچولوها – ابراز عشق منحصربه‌فرد

دنیای من و آدم کوچولوها – ابراز عشق منحصربه‌فرد

رژیا پرهام – تورنتو   قبل از اینکه دخترک مهدکودک را ترک کند، می‌گوید: Razhia, I wish I was you!‎ (رژیا، کاش من تو بودم!) با تعجب نگاهش می‌کنم و می‌پرسم چطور؟  می‌خندد و همان‌طور که به‌سمت در می‌رود، با سبکبالیِ تمام دستانش را توی هوا حرکت می‌دهد و می‌گوید: It’s clear Razhia, because I love you.‎ (خب معلومه رژیا، چون دوستت دارم.) بلند می‌خندم. برمی‌گردد و با خنده می‌پرسد: «چیه؟» می‌گویم: «تو حرف نداری! این…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – کار شخصی و خصوصی

دنیای من و آدم کوچولوها – کار شخصی و خصوصی

رژیا پرهام – تورنتو دخترک بی‌مقدمه می‌گوید: Razhia, the day you were on your trip, I badly missed you.‎ (رژیا روزی که سفر رفته بودی، من خیلی دلم برات تنگ شده بود.) بغلش می‌کنم و تشکر می‌کنم. می‌گوید: There wasn’t any chance I could come with you?‎ (هیچ شانسی نبود که من هم بتونم همراهت بیام؟) می‌گویم متأسفانه نه. دلیلش را می‌پرسد. می‌گویم: I had some work to do.‎ (من کارهایی داشتم که باید انجام می‌دادم.) کنجکاوی‌اش…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – آرزوهای محال

دنیای من و آدم کوچولوها – آرزوهای محال

رژیا پرهام – تورنتو امروز کیک درست کردیم. کیک‌هایی کوچک برای هر نفر با شمعی روی هر کدام. وانمود کردیم تولد همهٔ ماست. توی رؤیا همه‌چیز ممکنه می‌شود و تولدمان شد. دخترک شش‌ساله، که مهمان مهدکودک بود، پیشنهاد داد هر کدام با صدای بلند آرزویی بکنیم، طوری که دیگران هم بشنوند. بعد از اعتراض از طرف دوست هفت‌ساله‌اش که «آرزویی که بلند گفته بشه، آرزو نیست!» تصمیم بر این شد که هر کسی دلش خواست توی…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – احترام‌گذاشتن

دنیای من و آدم کوچولوها – احترام‌گذاشتن

رژیا پرهام – تورنتو با بچه ها نشستیم و مشغول خواندن آخرین صفحهٔ کتابی هستیم که پیامی روی صفحهٔ تلفنم ظاهر می‌شود. کتاب را تمام می‌کنم و عکس‌ها را باز می‌کنم. عکس‌های مهمانی ده-دوازده‌نفره و میز باسلیقه و رنگارنگ میزبان. دخترک چهارسالهٔ کانادایی که کنارم نشسته، عکس‌ها را می‌بیند و می‌گوید: Such a huge party, Razhia!‎ (چه مهمانی بزرگی، رژیا!) می‌گویم نه، خیلی هم بزرگ نبود، همین تعداد بودیم. با تعجب می‌گوید: Sooo much food, I…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – اسکیت‌باز عالی

دنیای من و آدم کوچولوها – اسکیت‌باز عالی

رژیا پرهام – تورنتو امروز روز گرمی بود. با بچه‌ها برای پیاده‌روی رفته بودیم که آقایی حدوداً سی‌ساله، بلوند و هیکل‌دار بدون تی‌شرت، فقط با شلوارکی خیلی کوتاه به تن و با بدنی پر از خالکوبی و گوشواره، با اسکیت از روبرو آمد. کنار رفتیم و رد شد. با خودم فکر می‌کردم این‌ها با تن و بدنشان چه می‌کنند… که دخترک گفت: Wow! Razhia, that big boy was a fast and great skater!‎ (وای! رژیا اون…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – کلاس آشپزی

دنیای من و آدم کوچولوها – کلاس آشپزی

رژیا پرهام – تورنتو آخرین روزهای مدرسه است. پسرک نه‌سالهٔ همسایه می‌گوید خیلی خوشحال است که مدرسه‌ها در حال تعطیل‌شدن‌اند و او فرصت کافی برای انجام کارهایی که به آن‌ها علاقه‌مند است، دارد. می‌گویم: «چه خوب، برنامه‌ت چیه؟»  می‌گوید: «چند اردوی مختلف برم و کلاس آشپزی رو هم مثل سال قبل ادامه بدم.» می‌پرسم: «آشپزی؟»  با خوشحالی می‌گوید: «بله، البته شیرینی‌پزی و درست‌کردن دسر رو هم یاد می‌گیرم، عالی نیست؟» می‌گویم: «عالی‌یه!»  و نمی‌گویم چقدر تعجب…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – حفظ حریم خصوصی

دنیای من و آدم کوچولوها – حفظ حریم خصوصی

رژیا پرهام – تورنتو توی حیاط بودیم و سرگرمِِ میز آب‌بازی که لباس دخترک خیس شد.  گفتم: «بهتره لباست رو عوض کنی.»  سراغ کوله‌پشتی‌اش رفت. گفتم: «اینجا نه! بهتره داخل عوض کنی.» پرسید: «چرا؟» گفتم: «همسایه‌ها می‌بینن.»  رفتیم داخل، جلوی در کوله‌پشتی‌اش را باز کرد. گفتم: «بهتره بری تو!» پرسید: «چرا؟» گفتم: «ممکنه کسی رد بشه و تو رو ببینه!» همان‌طور که کوله‌پشتی‌اش را برمی‌داشت، چشمانش را ریز کرد، نگاهم کرد و پرسید: «رژیا، چرا آدم‌ها…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – سفر و خاطره‌سازی

دنیای من و آدم کوچولوها – سفر و خاطره‌سازی

رژیا پرهام – تورنتو امروز روز گرمی بود. بیرون بودیم و بچه‌ها مشغول آب‌بازی که یکی از پدرها، که شرایط مالی خوبی دارد، سر رسید. سرگرم صحبت بودیم که پدر دیگری داخل کوچه پیچید. دخترکِ پنج‌ساله نگاهی به پدرش انداخت و با اشاره به دوستش و ماشینی که می‌آمد، گفت: «ددی، نگاه کن ماشین این‌ها قدیمی و کهنه‌ست، ولی ماشین ما هم خیلی قشنگ‌تره و هم نو.» چند ثانیه ساکت ماند و بعد با عشوه پدرش…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – تفریح نیمه‌کاره

دنیای من و آدم کوچولوها – تفریح نیمه‌کاره

رژیا پرهام – تورنتو امروز رفتیم پارک و بچه‌ها مشغول بازی شدند. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که پسرکی غریبه و حدوداً دو سال و نیمه به‌سمت دخترک چهارساله رفت و با مشت توی شکمش کوبید. بلافاصله صدای گریهٔ دخترک بلند شد و به‌سمت من آمد. پسرک آن‌قدرها هم قوی به‌نظر نمی‌رسید و مشتش آن‌قدر محکم نبود که نگران سلامت دخترک باشم، ولی گریه‌اش تلخ بود و معلوم بود که احساساتش حسابی جریحه‌دار شده بود؛ من را…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – مامانِ همه‌چیزدان

دنیای من و آدم کوچولوها – مامانِ همه‌چیزدان

رژیا پرهام – تورنتو از بیرون برمی‌گشتم که اتفاقی دخترک پنج‌ساله را همراه مادر و خواهرش دیدم که از خیابان می‌گذشتند. ماشین را پارک کردم و پیاده شدم. دخترک و خواهرش به‌سمت من دویدند، هر دو  کلاه ایمنی مخصوص دوچرخه‌سواری سرشان بود. بعد از گپ مختصری، خواهر بزرگ‌تر به‌سمت دوچرخه‌اش رفت و سوار شد. دخترک همان‌طور که به‌سمت مادرش که دوچرخه کوچکی را نگه داشته بود، می‌رفت، با هیجان تعریف کرد که شب قبل برای اولین بار…

بیشتر بخوانید
1 2 3 4 20