جنگل ابر – قسمت ششم

جنگل ابر – قسمت ششم

قسمت قبلی این داستان را در اینجا بخوانید علیرضا ایرانمهر – ایران مهتاب فنجان خالی چای را با همهٔ رازهایش روی میز گذاشت و خیره به مرد نگاه کرد. ـ ببین، من از این عقده‌های دخترهایی که عاشق باباشون می‌شن، ندارم. تو هم ادای پیرمردها رو درنیار. همهٔ گربه‌هایی که از گوش و گردن و انگشت‌های دختر آویزان بودند، خیره به مرد نگاه می‌کردند. ـ چرا از بچه‌ها بدت میاد؟ مرد بی‌درنگ از حرفی که زده بود پشیمان…

بیشتر بخوانید

ونکوور از داخل ترن هوایی – درازنای شب و یک روز

ونکوور از داخل ترن هوایی – درازنای شب و یک روز

مجید سجادی تهرانی – ونکوور زندگی این روزها روی دور تند افتاده است. جوری که دائم احساس می‌کنم از برنامه‌هایم عقبم. اما با لجاجت تلاش می‌کنم در آن غرق نشوم و بخش‌هایی از روز را برای خودم ذخیره کنم. برای من زمانی که هر روز در ترن هوایی و اتوبوس صرف می‌کنم، یکی از بهترین زمان‌هاست؛ روزی حداقل یک‌ساعت. شما از این فرصت چطور استفاده می‌کنید؟ من گاهی صبح‌ها به ایران زنگ می‌زنم و با…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – قاب رؤیا

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – قاب رؤیا

مژده مواجی – آلمان در راهرو محل کار عکس‌های شاغلان در قاب‌های آبی‌رنگ به دیوار آویزان شده‌اند. یکی پس از دیگری. همراه با جمله‌ای «شخصی و سلیقه‌ای» در زیر عکس‌هایشان. آلینا، همکار مهربانم، کار مرا راحت کرد و مشغول آماده کردن قاب عکسم شد. همین‌طور که روبه‌روی کامپیوتر نشسته بود، پرسید: «چه جمله‌ای بنویسم؟» گفتم: «رؤیاهای خود را دنبال کن!» لبخندی زد و جمله را پسندید. کمی از رؤیا، شهامت و امید… صحبت کردیم و…

بیشتر بخوانید

نوستالژی – شعری از ناظم حکمت

نوستالژی – شعری از ناظم حکمت

برگردان: غزال صحرائی – فرانسه صد سال می‌شود که سیمای تو را ندیده‌ام که بازوانم را به گرد کمرت حلقه نکرده‌ام که چهره‌ام را دیگر در چشم‌های تو ندیده‌ام صد سال می‌شود که دیگر از روشنای روح تو پرسش نمی‌کنم که از لمس گرمای تنت محروم‌ام صد سال می‌شود که زنی در شهری مرا انتظار می‌کشد ما به روی همان شاخه خم شده بودیم و از روی همان شاخه فرو افتادیم، یکدیگر را ترک گفتیم…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – جایگاه خدا

دنیای من و آدم کوچولوها – جایگاه خدا

رژیا پرهام – تورنتو امروز صبح به کلیسای سنت ژوزف مونترآل رفتیم. بزرگ‌ترین کلیسای کانادا. یکشنبه بود و روز نیایش. بالاترین طبقه، شلوغ‌ترینش بود. سالنی خیلی بزرگ، کلی صندلی و تعدادی زیادی مسیحی کاتولیک. روبه‌روی مردم چندین کشیش نشسته بودند و دعا می‌خواندند. آن‌‌که وسط نشسته بود، به‌نظر مسن‌تر از بقیه می‌آمد و رنگ لباسش هم برخلاف سایر کشیش‌ها سفید نبود. دختر کوچولویی پنج-شش ساله که از بدو ورود به سالن، کنار من ایستاده بود، محو…

بیشتر بخوانید

کاریکلماتور (۱۰)

کاریکلماتور (۱۰)

داود مرزآرا – ونکوور هر هنری برای بیان خود ابزاری دارد. وسیلهٔ بیان کاریکاتور خط است. اما در کاریکلماتور، این وظیفه برعهدهٔ کلمه گذاشته شده است. عنوان کاریکلماتور از سال ۴۷ در مجلهٔ خوشه به سردبیری احمد شاملو آورده شد. این کلمه، تلفیقی از کاریکاتور و کلمات است. کاریکلماتور را می‌توان این‌طور تعریف کرد: «کاریکاتوری که با کلمات بیان می‌شود.» در این ژانر ادبی، پرویز شاپور، کیومرث منشی‌زاده، عمران صلاحی و بیژن اسدی‌پور حرف اول را…

بیشتر بخوانید

جنگل ابر – قسمت پنجم

جنگل ابر – قسمت پنجم

قسمت قبلی این داستان را در اینجا بخوانید علیرضا ایرانمهر – ایران پیشخدمت در زد و قهوه‌ای را که سفارش داده بود، روی میز گذاشت. تلخی گرم قهوه و باریکهٔ نور خورشید که حالا روی موکت سبز اتاق خطی درخشان ساخته بود، حال خوشی داشت. روزی که با حکم طلاق از دفترخانه برمی‌‌گشت، در کافهٔ لابی هتل از همین قهوه نوشید. همان استیشن مشکی کمی‌ پایین‌تر از ساختمان دفترخانه پارک بود. جورج کلونیِ بلوند بیرون ماشین به در…

بیشتر بخوانید

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – تاکسی شبانه

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – تاکسی شبانه

مژده مواجی – آلمان ۱ هنگامی‌ که از همنشینی گرم با لاله و دخترش در کافهٔ دلفین بوشهر که از راه دور به دیدنم آمده بودند، جدا شدم، حدود ساعت ده شب بود. پیاده‌رو کنار دریا پر از مهمانان نوروزی بود و از خیابان صدای بوق، موزیک و ولوله مردم شنیده می‌شد.از یکی از کارکنان کافه خواهش کردم برایم تاکسی تلفنی سفارش بدهد. چند لحظه‌ای کنار خیابان ایستادم تا سر و کله تاکسی پیدا شد….

بیشتر بخوانید

ایستاده – شعری از نیکی فتاحی

ایستاده – شعری از نیکی فتاحی

ایستاده نیکی فتاحی – ونکوور من از توفان سهمگینی گذشته‌ام ایستاده چون درخت تنومند صدساله‌ای و خون گرم زمین را همچنان می‌مکم مرا به خلوت خویش پناه دهید، ای نارنگی‌های آسودهٔ آفتاب‌خوردهٔ تابان من از توفان سهمگینی گذشته‌ام ایستاده اما خسته و ایمان من، خسته‌تر گوشهٔ سهمم از زندگی لب‌پَر است و عشقم به باد نوازشگر، آب رفته است من از توفان سهمگینی گذشته‌ام ایستاده ریشه‌هایم در خاک اما، زردتر خون گرم خاک را می‌مکم…

بیشتر بخوانید

دنیای من و آدم کوچولوها – هدیه دادن به یک باهوش!

دنیای من و آدم کوچولوها – هدیه دادن به یک باهوش!

رژیا پرهام – تورنتو امروز دو نفر از دخترکوچولوهای چهار و شش سالهٔ مهدکودکم از سفری نسبتاً طولانی برگشتند. خواهر بزرگ‌تر برگه‌ای را که کلی عکس‌برگردان روی آن چسبانده شده بود، دستم داد و با خوشحالی گفت: «رژیا، این هدیه رو برای تو درست کردم.» تشکر کردم که به یادم بوده و گفتم هدیه‌اش رو دوست دارم. خواهر چهارساله هم مهره‌های رنگارنگی را که به‌نظر گردنبند می‌آمد، توی مشتش نگه داشته بود، مادرشان با لبخند گفت:…

بیشتر بخوانید
1 47 48 49 50 51 67