فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت هفتم) – گسست؛ اختلال در استمرارِ نسبت

قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید

دکتر مهدی قاسمی* – ایران

در قسمت پیش، نشان دادیم که فرسایشِ اعتماد چگونه افقِ انتظارِ جامعه را دگرگون و اطمینان به استمرارِ نسبت با قدرت را تضعیف می‌کند. بااین‌حال، فرسایشِ اعتماد لزوماً به گسست نمی‌انجامد. جامعه ممکن است از عملکردِ قدرت ناراضی باشد، به تصمیم‌های آن اعتماد نداشته باشد یا با سیاست‌هایش مخالفت کند، بی‌آنکه نسبتِ میان جامعه و قدرت دچار گسست شده باشد. 

گسست هنگامی شکل می‌گیرد که اختلال از سطحِ اعتماد فراتر رود و امکانِ استمرارِ نسبت در صورتِ موجودِ آن به مسئله تبدیل شود. بنابراین، گسست را نمی‌توان صرفاً شدت‌یافتنِ بی‌اعتمادی یا افزایشِ نارضایتی دانست؛ مسئلهٔ اصلی، تغییر در وضعیتِ رابطه و تردید در امکانِ ادامهٔ آن در صورتِ موجود است.

گسستْ فرایندی تدریجی است که در بسترِ تجربه‌های انباشته و نارضایتی‌های ماندگار شکل می‌گیرد. یک تصمیمِ نامطلوب یا یک اختلالِ محدود، به‌خودی خود، به‌معنای گسست نیست؛ زیرا رابطه ممکن است همچنان توانِ جذبِ اختلاف، اصلاحِ اختلال و بازسازی اعتماد را داشته باشد. اما هنگامی که تجربه‌های مشابه تکرار می‌شوند و پاسخ‌های موجود نمی‌توانند مسئله را برطرف کنند، ارزیابیِ جامعه ممکن است از یک تصمیم یا سیاست فراتر رود و متوجه صورتِ کلیِ رابطه شود. در این وضعیت، مسئله دیگر صرفاً نادرستیِ یک تصمیم یا ناکارآمدی یک سیاست نیست؛ بلکه این پرسش شکل می‌گیرد که آیا صورتِ موجودِ رابطه همچنان قابلیتِ استمرار دارد یا نه.

این گذار زمانی اهمیت پیدا می‌کند که تجربه‌های پراکنده، در کنار یکدیگر معنایی فراتر از موضوعِ اولیهٔ خود بیابند. هر نارضایتی‌ای ممکن است علت و موضوعی مشخص داشته باشد، اما تکرارِ تجربه‌هایی که در نگاه جامعه بی‌پاسخ می‌مانند، می‌تواند برداشتی مشترک از وضعیت پدید آورد. در چنین شرایطی، مسئله صرفاً افزایشِ نارضایتی‌ها نیست، بلکه تغییری است که در فهمِ جامعه از امکانِ اصلاح و استمرارِ رابطه رخ می‌دهد. 

ازاین‌رو، انباشتِ نارضایتی‌ها لزوماً به گسست نمی‌انجامد، اما هنگامی که این نارضایتی‌ها ارزیابیِ جامعه از امکانِ استمرارِ رابطه با قدرت را دگرگون کنند، می‌توانند زمینه‌سازِ گسست شوند.

در مراحل نخستین، گسست ممکن است صورتی درونی داشته باشد. نهادهای سیاسی همچنان فعالیت می‌کنند، قوانین اجرا می‌شوند و تصمیم‌های قدرت به مرحلهٔ عمل می‌رسند؛ اما استمرار عملکرد نهادها با استمرار نسبت یکسان نیست. اولی به تداوم سازوکارهای اجرایی مربوط است، درحالی‌که دومی به امکانِ ادامهٔ رابطه‌ای مربوط می‌شود که اعمالِ قدرتْ درونِ آن معنا پیدا می‌کند. قدرت ممکن است همچنان از توانایی اجرایی و اداری لازم برخوردار باشد، اما این توانایی به‌تنهایی نمی‌تواند اختلالی را که در رابطه شکل گرفته است، برطرف سازد. ازاین‌رو، پایداری ظاهریِ نظم سیاسی برای شناخت وضعیت درونیِ نسبت کافی نیست.

یکی از نشانه‌های احتمالی گسستِ درونی، دگرگونی در افقِ انتظارِ جامعه است. هنگامی که امکان سقوط نظم سیاسی در تصورِ جمعی جایگاهی جدی پیدا می‌کند و این تصور در گفت‌وگوها و داوری‌های اجتماعی گسترش می‌یابد، آیندهٔ سیاسی دیگر صرفاً در امتداد استمرارِ وضع موجود تصور نمی‌شود. 

در این شرایط، نارضایتی‌های پراکنده ممکن است به برداشتی مشترک از وضعیتِ موجود تبدیل شده و در آگاهی جمعی برجسته شوند. اهمیت این دگرگونی در آن است که امکانِ تغییرِ بنیادینِ نظم، از حاشیهٔ تصورِ جمعی به بخشی از افقِ انتظارِ جامعه راه می‌یابد. بااین‌حال، تصورِ سقوط به‌تنهایی نه گسست است و نه دلیلِ کافی برای اثباتِ آن؛ این تصور تنها هنگامی معنای تحلیلی پیدا می‌کند که در پیوند با اختلال‌های پایدارِ نسبت و تغییرِ ارزیابیِ جامعه از امکانِ استمرارِ آن بررسی شود.

در چنین وضعیتی، ممکن است میان ظاهرِ نظم و انتظارِ جامعه فاصله‌ای شکل بگیرد. سازوکارهای سیاسی به فعالیت خود ادامه می‌دهند، اما استمرار آن‌ها لزوماً به‌معنای انتظارِ استمرارِ نظم در صورت موجودِ آن نیست. این فاصله می‌تواند از تفاوت میان توانایی قدرت در اجرای تصمیم‌ها و امکان استمرارِ رابطه حکایت کند. بااین‌همه، وجود چنین فاصله‌ای نیز به‌تنهایی وقوع گسست را اثبات نمی‌کند؛ اهمیت آن به گستره، دوام و تأثیرش بر ارزیابی جامعه از امکان ادامهٔ رابطه بستگی دارد.

اگر گسستِ درونی ادامه یابد و مهار نشود، ممکن است در مناسبات و رفتارهای آشکارِ سیاسی نیز نمود پیدا کند. در این مرحله، اختلالی که پیش‌تر در نسبت شکل گرفته بود، از وضعیتِ درونی فراتر می‌رود و در صورتِ بیرونی نظم سیاسی آشکار می‌شود. بنابراین، گسستِ بیرونی لزوماً آغاز فرایند نیست؛ ممکن است نمودِ آشکار اختلالی باشد که پیش‌تر شکل گرفته و گسترش یافته است. بااین‌همه، گسستِ درونی لزوماً به تعمیق و گسترش نمی‌انجامد، زیرا تغییر شرایط یا رفع اختلال‌های موجود می‌تواند امکان استمرارِ رابطه را دوباره فراهم کند.

هرچه اختلال در استمرارِ نسبتْ پایدارتر و گسترده‌تر شود، حفظ صورت موجود رابطه دشوارتر خواهد شد. اگر این اختلال تعمیق یابد و امکان مهار آن فراهم نشود، ممکن است زمینهٔ فروپاشی نظم سیاسی شکل بگیرد. 

بااین‌حال، گسست و فروپاشی یکسان نیستند: گسست، فرایندِ اختلال در استمرارِ نسبت است؛ فروپاشی، تحققِ یکی از پیامدهای ممکنِ تعمیقِ این فرایند است. فروپاشی را نمی‌توان نتیجهٔ ضروریِ هر گسست دانست، زیرا تغییر شرایط، اصلاحِ اختلال‌ها یا دگرگونی در صورتِ رابطه می‌تواند مسیرِ فرایند را تغییر دهد. آنچه این دو را از یکدیگر متمایز می‌کند، فاصلهٔ میان شکل‌گیری اختلال در نسبت و تحققِ پیامدهای احتمالی تعمیقِ آن است.

بنابراین، شناخت وضعیت سیاسی مستلزم تمایز میان فرسایشِ اعتماد، گسست در استمرارِ نسبت و فروپاشی نظم است. نه استمرارِ ظاهری نهادها برای اثباتِ سلامتِ رابطه کافی است، نه نارضایتی گسترده یا تصور سقوط به‌تنهایی وقوعِ گسست را اثبات می‌کند. گسست هنگامی اهمیت سیاسی پیدا می‌کند که اختلال در نسبت، امکانِ استمرارِ صورتِ موجودِ رابطه را به مسئله‌ای جدی تبدیل کند، اما مسیر و پیامدِ نهایی آن از پیش تعیین‌شده نیست.

با طرح این تمایز، پرسش از وضعیتِ نسبت به مسئله‌ای فراتر می‌رسد: تحت چه شرایطی اختلال در استمرارِ نسبت میان جامعه و قدرت به بحرانِ سیاسی تبدیل می‌شود؟

پایان قسمت هفتم


*فوق‌دکترای فلسفهٔ محض، نظریه‌پرداز، استاد، و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

ارسال دیدگاه