ترانه وحدانی – ونکوور
نخستین نشست از سلسلهبرنامههای «روایت بومی»، روز یکشنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۲۶، با همکاری سماک و رسانهٔ همیاری برگزار شد. عنوان این نشست، «دانشی که پیش از ما اینجا بود؛ شیوهٔ حکمرانی: از کنفدراسیون بومیان تا کانستیتوشن آمریکایی» بود و دکتر فرشید ساداتشریفی، پژوهندهٔ ادبیات کاربردی، و دکتر محسن خلیلی، سیاستپژوه، در آن کوشیدند از دو مسیر متفاوت به یک پرسش مشترک برسند: آیا برای فهم تاریخ اندیشهٔ سیاسی در آمریکای شمالی کافی است تنها به سنت فکری اروپا و شکلگیری ایالات متحده نگاه کنیم، یا پیش از استقرار دولتهای استعماری نیز در این سرزمین نظامهای پیچیدهای برای ساماندادن قدرت، مهار آن، حفظ صلح و تنظیم روابط میان ملتها وجود داشته است؟
این نشست قرار نبود روایتی دیگر از رنج بومیان باشد، هرچند استعمار، ازدسترفتن سرزمین، مدارس شبانهروزی و سیاستهای همانندسازی در بخش پایانی آن حضوری جدی داشتند. نقطهٔ عزیمت برنامه، پرسش دیگری بود: آیا میتوان بومیان را نهفقط از خلال آنچه بر آنان گذشته، بلکه از خلال آنچه اندیشیدهاند، ساختهاند، حفظ کردهاند و به نسلهای بعد رساندهاند، شناخت؟
دکتر ساداتشریفی در آغاز نشست توضیح داد که در باهمستان ایرانی کانادا، شناخت بومیان غالباً میان دو قطب نوسان میکند: یا اطلاعات بسیار اندکی دربارهٔ آنان داریم، یا آنان را بیشتر با مدارس شبانهروزی، استعمار، خشونت و مجموعهای از زخمهای تاریخی میشناسیم. بهگفتهٔ او، ضرورت شناخت این تاریخ انکارناپذیر است، اما تقلیل فرهنگها و ملتهای گوناگون بومی به تجربهٔ قربانیشدن، خود میتواند شکل دیگری از ندیدن آنان باشد.
«روایت بومی» از همین دغدغه شکل گرفته است: پرداختن به دانش، اندیشه و فرهنگ بومیان و تأثیری که این سنتهای زنده بر زندگی و اندیشهٔ امروز داشته یا میتوانسته داشته باشد. قسمت نخست این مجموعه به سیاست و حکمرانی اختصاص یافت، و قسمت بعدی، که برای ماه نوامبر برنامهریزی شده، قرار است به رابطهٔ تجربهٔ آبراهام مزلو در میان سیکسیکا و شکلگیری برخی ایدههای او دربارهٔ خودشکوفایی بپردازد.
پیش از مرزهای امروز
برای ورود به بحث هودنوشونه، دکتر ساداتشریفی نخست از مخاطبان خواست مرزهای سیاسی امروز میان کانادا و ایالات متحده را موقتاً از ذهن کنار بگذارند. ملتها و شبکههای سیاسی بومی بسیار پیش از ایجاد این مرزها در آمریکای شمالی حضور داشتند و قلمروها، پیوندهای خویشاوندی، مسیرهای تجارت، جنگ و دیپلماسی آنان الزاماً با جغرافیای سیاسی امروز همخوان نبود.
یکی از مهمترین این نظامها کنفدراسیون هودنوشونه (Haudenosaunee Confederacy) بود؛ اتحادی که ابتدا از پنج ملت موهاک (Mohawk)، اونایدا (Oneida)، اونونداگا (Onondaga)، کایوگا (Cayuga) و سِنِکا (Seneca) تشکیل شده بود و بعدها توسکارورا (Tuscarora) نیز به آن پیوست. از همینجا تعبیر «شش ملت» (Six Nations) شکل گرفت.
خود نام «هودنوشونه» به مفهوم «مردمان خانهٔ دراز» یا «مردمان خانهٔ طویل» اشاره دارد. خانهٔ دراز (Longhouse) فقط یک شکل معماری نبود، بلکه به استعارهای برای ساخت سیاسی کنفدراسیون نیز تبدیل شد. ملتهای مختلف میتوانستند در یک «خانه» حضور داشته باشند، بیآنکه هویت مستقلشان از میان برود. هر ملت شورای خود را حفظ میکرد و در عین حال برای موضوعات مشترک، در ساختاری گستردهتر وارد گفتوگو میشد.
در روایتهای مربوط به «قانون بزرگ صلح» (Great Law of Peace)، پایاندادن به چرخههای جنگ و خونریزی میان ملتها جایگاهی محوری دارد. مسئلهٔ اصلی این بود که چگونه جوامعی متمایز میتوانند اختلاف و خشونت را مهار کنند، در امور مشترک تصمیم بگیرند و در عین حال استقلال درونی خود را از دست ندهند. دکتر ساداتشریفی این منطق را «اتحاد بدون محوشدن» توصیف کرد؛ اتحادی که قرار نیست تفاوتها را از میان ببرد، بلکه میکوشد برای زیستن با تفاوت، ساختار ایجاد کند. این بخش از ارائه بر اسلایدهایی استوار بود که ساختار سیاسی هودنوشونه، وامپام، نقش شوراها و مسیر تاریخی رابطهٔ شش ملت با کانادا را کنار هم قرار میداد.
وامپام؛ قانون و حافظه، نه پول
از دیگر مفاهیم مهم نشست، وامپام (Wampum) بود: رشتهها و کمربندهایی ساختهشده از مهرههای صدفی که در روابط سیاسی و دیپلماتیک هودنوشونه نقشی بسیار فراتر از یک شیء تزئینی داشتند.
دکتر ساداتشریفی تأکید کرد که وامپام را نباید بهسادگی «پول» دانست. وامپام میتوانست حامل حافظهٔ تاریخی، توافق سیاسی، تعهد، پیام دیپلماتیک و ثبت مناسبات باشد. طرح و ترکیب مهرهها معنای خاص داشت و حامل آن نیز صرفاً دارندهٔ یک شیء نبود، بلکه نمایندهٔ پیامی سیاسی و تاریخی محسوب میشد.
یکی از نمونههای معروف، وامپام دو ردیفه (Two Row Wampum) است که در آن دو خط موازی، بهمثابهٔ دو مسیر مستقل، استعارهای از رابطهای بدون ادغام و سلطه را میسازند. مفهوم بنیادین آن این است که دو طرف میتوانند در کنار هم حرکت کنند، بیآنکه یکی در امور درونی دیگری دخالت کند.
در کنار آن، استعارهٔ «زنجیرهٔ پیمان» (Covenant Chain) نیز مطرح شد. رابطهٔ دیپلماتیک در این تصویر چیزی نیست که یکبار منعقد شود و برای همیشه بدون مراقبت باقی بماند؛ زنجیره باید مرتباً «صیقل داده شود». پیمان، نه یک امضای یکباره، بلکه رابطهای است که باید بازشناخته، یادآوری و تجدید شود.
آیا «قانون اساسی» ترجمهٔ کافیای است؟
در بخش دوم نشست، دکتر محسن خلیلی بحث را از زاویهای متفاوت پی گرفت. محور اصلی سخنان او مفهوم «کانستیتوشن» (Constitution) بود؛ مفهومی که بهاعتقاد او در فارسی معمولاً بیش از حد به «قانون اساسی» تقلیل یافته است.
دکتر خلیلی گفت مسئله صرفاً این نیست که ترجمهٔ رایج اشتباه لغوی دارد؛ مسئله این است که «قانون اساسی» ممکن است ذهن را به مجموعهای از مواد و اصول مکتوب محدود کند، درحالیکه کانستیتوشن در تاریخ اندیشهٔ سیاسی مفهومی بسیار گستردهتر است: چگونگی سامانیافتن قدرت، ساختار نهادها، مرز اختیارات، رابطهٔ اجزا با یکدیگر، امکان پاسخگوکردن صاحبان قدرت و شیوههای تغییر همین نظم.
او برای توضیح این مسئله از استعارهٔ ساختن خانه استفاده کرد. فرض کنیم گروهی میخواهند خانهای بسازند. مصالح دارند: آجر، چوب، شیشه و سیمان، اما نقشه ندارند. در این مرحله مشکل «سامان» است. اگر بعداً نقشه فراهم شود و خانه ساخته شود، اما کلید همهٔ درها در اختیار یک نفر قرار گیرد، مشکل دیگری ظاهر میشود: «مرز». چه کسی تا کجا اختیار دارد؟ چه کسی اجازهٔ ورود دارد؟ کدام بخش متعلق به چه کسی است؟ قدرت چگونه محدود میشود؟
از این منظر، کانستیتوشن بهتعبیر دکتر خلیلی ترکیبی از «سامان» و «مرز» است. نه وجود ساختار بهتنهایی کافی است و نه محدودکردن قدرت بدون وجود یک ساختار مشترک ممکن.
دکتر خلیلی سپس این مفهوم را در بستر تاریخ اندیشهٔ سیاسی غرب دنبال کرد؛ از پولیس (Polis) و پولیتیا (Politeia) در یونان باستان تا سنت جمهوریخواهی، شکلگیری دولت مدرن و سرانجام قانون اساسی آمریکا. او تأکید کرد که قانون اساسی ایالات متحده را «بهترین» یا «بینقصترین» نمونه نمیخواند، بلکه آن را محل تلاقی و انباشت بخش بزرگی از یک تاریخ مفهومی میداند.
بهگفتهٔ او، پشت واژههایی چون حقوق، تکالیف، اقتدار، حاکمیت، مشروعیت، نهاد، استمرار، تغییر، تفکیک قوا و محدودیت قدرت، قرنها تحول مفهومی قرار گرفته است. بنابراین کانستیتوشن یک «ابرمفهوم» یا مفهوم چتری است که قانون مکتوب فقط یکی از نمودهای آن محسوب میشود.

وقتی مسیر تاریخ فقط از اروپا نمیگذرد
در همین نقطه بود که گفتوگوی دو سخنران به هم رسید.
دکتر خلیلی توضیح داد که برای او، جذابیت پروژهٔ دکتر ساداتشریفی دقیقاً از جایی آغاز شد که تاریخ متعارف کانستیتوشن دیگر نمیتوانست صرفاً تاریخ تحولات فکری اروپا باشد. اگر هودنوشونه، مستقل از سنت لاک، هابز، روسو یا مونتسکیو، با مسئلههایی چون اتحاد، محدودیت اقتدار، پیمان، پاسخگویی و استمرار یک نظم سیاسی مواجه بودهاند، باید پرسید آیا بخشی از آنچه گاه کاملاً «غربی» تصور میکنیم، پاسخهایی متفاوت به مسئلههایی عامتر در زندگی سیاسی انسان نیست؟
دکتر ساداتشریفی در ادامه تأکید کرد که هدف این مقایسه همسانسازی نیست. قرار نیست ادعا شود هودنوشونه پیش از اروپاییان «قانون اساسی آمریکایی» داشتهاند؛ چنین ادعایی خود سنت بومی را تنها با خطکش غربی معتبر میکند. در مقابل، این نیز نادرست است که چون هودنوشونه رئیسجمهور، پارلمان یا تفکیک قوای مدرن نداشتند، پس نظامی برای سامان و مهار قدرت نداشتند.
بهتعبیر او، «مقایسه باید لنز باشد، نه خطکش».
اقتدار بدون یک رأس واحد
در ساخت سیاسی هودنوشونه، قدرت در یک شخص یا یک قوهٔ اجرایی مرکزی متمرکز نبود. ملتها شوراهای خود را داشتند و ساختار کنفدراسیون از پیوند این شوراها شکل میگرفت. اونونداگا نقشی مرکزی در میزبانی آتش شورا داشت، اما این مرکزیت معادل پادشاهی یا ریاست بر دیگر ملتها نبود.
یکی دیگر از بخشهای مهم، ارائه به نقش زنان و بهویژه مادران خاندان (Clan Mothers) اختصاص داشت. سخنران تأکید کرد که استفادهٔ ساده از برچسب «مادرسالاری» ممکن است پیچیدگی نظام را بپوشاند. زنان و مردان اشکال متفاوتی از اقتدار رسمی داشتند و مادران خاندان در نامزدی، نظارت و در شرایطی برکناری رهبران نقش اساسی ایفا میکردند.
این ساختار همچنین نشان میدهد که «موروثیبودن» عنوان در این نظام الزاماً بهمعنای سلطنت موروثی بهمفهوم اروپایی نبود. عنوانها در خطوط خاندانی استمرار داشتند، اما شخصی که صاحب عنوان میشد، همچنان در برابر ساختار اجتماعی پاسخگو بود و امکان اعتراض به رفتار او و در نهایت کنارگذاشتنش وجود داشت.
در مقایسهٔ ارائهشده در نشست، سنت مدرن غربی غالباً از تجربهٔ استبداد بهسمت مهار قدرت حرکت میکند؛ درحالیکه قانون بزرگ صلح از مسئلهٔ دیگری آغاز میشود: چگونه ملتهای متمایزی که در چرخهٔ درگیری قرار دارند میتوانند نظمی پایدار برای همزیستی ایجاد کنند؟
هر دو مسیر ممکن است به محدودیت اقتدار برسند، اما نقطهٔ آغاز و معماریشان یکسان نیست.
از دیپلماسی تا جغرافیای استعماری
بخش دیگری از نشست به تاریخ دیپلماسی هودنوشونه اختصاص یافت. از کیوتسائتون (Kiotsaeton)، دیپلمات موهاک در مذاکرات قرن هفدهم، تا کاناساتِگو (Canassatego)، دیپلمات برجستهٔ اونونداگا در قرن هجدهم، و دسکاهه (Deskaheh)، یا لِوی جِنرال (Levi General)، که در دههٔ ۱۹۲۰ برای طرح ادعای حاکمیت شش ملت به جامعهٔ ملل رفت، خطی از کنشگری سیاسی ترسیم شد که با تصویر کلیشهای از مردمانی بدون ساختار سیاسی پیچیده سازگار نیست.
دکتر ساداتشریفی سپس به نقطهای پرداخت که این تاریخ سیاسی با شکلگیری مرز کانادا و آمریکا درهم میآمیزد. پس از انقلاب آمریکا، بسیاری از موهاکها و دیگر اعضای شش ملت که با بریتانیا متحد بودند، به شمال جابهجا شدند. در ۱۷۸۴ اعلامیهٔ هالدیمند (Haldimand Proclamation) امکان اسکان آنان را در امتداد رود گرند (Grand River) فراهم کرد؛ محدودهای که شش ملت وسعت اولیهٔ آن را حدود ۹۵۰ هزار جریب میدانند.
اما این رابطه بهتدریج از اتحاد سیاسی به نوعی ادارهٔ استعماری نابرابر تغییر کرد. گسترش سکونت مهاجران، خرید و اجارهٔ زمین، مدیریت دولت سلطنتی و سپس قوانین فدرال، قلمرو باقیمانده را به بخش کوچکی از محدودهٔ اولیه کاهش داد؛ اختلافی که هنوز از نظر حقوقی پایان نیافته است. خط زمانی ارائهشده در نشست، این دوره را نه بهشکل یک گسست کامل، بلکه بهعنوان ادامهٔ یک نظم سیاسی هودنوشونه در شرایطی هرچه نابرابرتر نشان میداد.
از قانون مردمان بومی تا تحمیل شورای انتخابی
با تصویب قانون مردمان بومی (Indian Act) در ۱۸۷۶، دخالت دولت فدرال در وضعیت حقوقی افراد، زمینهای ذخیرهگاه، داراییها و ساختار حکمرانی بومیان شکل منسجمتر و محدودکنندهتری پیدا کرد.
در ۱۹۲۴، دولت کانادا شناسایی شورای سنتی کنفدراسیون بهعنوان دولت رسمی محلی را کنار گذاشت و شورای انتخابیای را مطابق قانون مردمان بومی تحمیل کرد. بااینحال، ساختار سنتی از میان نرفت و هر دو نظام تا امروز به اشکال مختلف ادامه دارند.
این نکته برای موضوع اصلی نشست اهمیت داشت: ساخت سیاسی هودنوشونه صرفاً چیزی متعلق به گذشتهٔ دور نیست که با تشکیل کانادا ناپدید شده باشد. پرسش حاکمیت، قلمرو، قانون و رابطهٔ دولت کانادا با شش ملت همچنان زنده است.
در خط زمانی دوم ارائه، قانون اساسی ۱۹۸۲ و بخش ۳۵، اصلاحات مربوط به وضعیت حقوقی زنان بومی، بحران کانِساتاکه/اوکا (Kanesatà:ke/Oka) در ۱۹۹۰، کمیسیون سلطنتی دربارهٔ مردمان بومی (Royal Commission on Aboriginal Peoples—RCAP)، دعاوی هالدیمند و سپس مسیر جدا اما مرتبط مدارس شبانهروزی، کمیسیون حقیقت و آشتی (Truth and Reconciliation Commission—TRC) و ۹۴ فراخوان برای اقدام مرور شد.
استعمار فقط زمین را نگرفت
یکی از نقاط مهم جلسه زمانی بود که بحث از ازدسترفتن زمین به ازدسترفتن امکان انتقال فرهنگ رسید.
مؤسسهٔ موهاک (Mohawk Institute) در برنتفورد، که از ۱۸۳۱ آغاز به کار کرد و بعدها بخشی از نظام مدارس شبانهروزی شد، تا ۱۹۷۰ فعالیت داشت. در چنین مؤسساتی کودکان بومی از خانواده، زبان و شبکههای فرهنگی خود جدا میشدند. بستهشدن ساختمان مدرسه بهمعنای پایان اثرات آن نبود؛ گسست خانوادگی، ازدسترفتن زبان و آسیبهای میاننسلی سالها بعد نیز ادامه پیدا کرد.
دکتر ساداتشریفی کوشید این بخش را به موضوع نخست نشست متصل کند: استعمار تنها تصرف زمین نبود؛ ساختارهای شناخت، تربیت، حافظه و انتقال دانش را نیز هدف قرار داد. اگر مردمی قانون، تاریخ و پیمانهای خود را از طریق روایت، زبان، آیین و وامپام حفظ میکنند، جداکردن کودکان از زبان و جامعه مستقیماً به استمرار همان نظم دانشی ضربه میزند.
پرسشی از مخاطبان: پس وضعیت امروز چه میشود؟
در بخش پرسشوپاسخ، یکی از حاضران که تجربهٔ کار از نزدیک با جوامع بومی را داشت، پرسید آیا ساختارهای ویژهٔ حقوقی و ذخیرهگاهها واقعاً امروز بهنفع بومیان است و چرا با وجود برخی امتیازات رسمی، در بسیاری از جوامع همچنان فقر، مصرف مواد، کمبود خدمات و مشکلات اجتماعی دیده میشود؟
این پرسش فرصتی شد تا دکتر ساداتشریفی دربارهٔ فاصلهٔ میان تصورات عمومی و واقعیتهای زندگی در بسیاری از جوامع بومی صحبت کند. او به کلیشههایی مانند «خانهٔ رایگان»، «مالیاتندادن» یا برخورداری گسترده از مزایای دولتی اشاره کرد و گفت این روایتها اغلب قیود حقوقی، وضعیت مالکیت زمین و کمبود زیرساخت را حذف میکنند.
در بخشهایی از کانادا، جوامع بومی هنوز با دسترسی ناکافی به آب سالم، اینترنت، خدمات درمانی و زیرساختهای پایه مواجهاند. از این منظر، مشکلات اجتماعی امروز را نمیتوان جدا از تاریخ طولانی جابهجایی، جداسازی کودکان، مداخله در خانواده و حکمرانی تحمیلی فهمید. بخش قابلتوجهی از گفتوگوی پایانی دقیقاً به همین فاصلهٔ میان کلیشههای رایج و تجربهٔ واقعی جوامع بومی اختصاص داشت.

اگر تاریخ اندیشه را دوباره بخوانیم
در پایان، آنچه دو مسیر متفاوت این نشست را به هم پیوند میداد، نه ادعای سادهٔ «منشأ بومی قانون اساسی آمریکا» بود و نه تلاش برای برتریدادن یک سنت بر سنتی دیگر.
دکتر خلیلی از تاریخ مفهومی کانستیتوشن آغاز کرد و به این پرسش رسید که شاید تاریخ سامان و مهار قدرت را نتوان صرفاً در درون مرزهای اندیشهٔ اروپایی نوشت. دکتر ساداتشریفی از سوی دیگر، از درون سنت هودنوشونه نشان داد که چگونه یک نظام سیاسی پیشااستعماری میتوانسته همزمان مسئلهٔ صلح، اتحاد، استقلال ملتها، پاسخگویی رهبران، اقتدار زنان، دیپلماسی و استمرار روابط را در قالب سازوکارهای خاص خود سامان دهد.
نقطهٔ تلاقی این دو نگاه شاید در آخرین پرسش نهفته باشد: اگر ملتهایی که پیش از تشکیل کانادا و ایالات متحده در این سرزمینها زندگی میکردند، پیشاپیش پاسخهایی پیچیده به پرسشهای بنیادین سیاست ــ ازجمله چگونگی اتحاد، مهار قدرت، پاسخگویی، حل اختلاف و نهادینهکردن صلح ــ داشتند، تاریخ اندیشهٔ سیاسی آمریکای شمالی را از کجا باید آغاز کرد؟
پاسخ نشست «روایت بومی» این نبود که یک تاریخ را با تاریخی دیگر جایگزین کنیم. دعوت جلسه سادهتر و در عین حال دشوارتر بود: تاریخ را بزرگتر ببینیم.
شاید «دانشی که پیش از ما اینجا بود» هنوز هم اینجاست؛ نه بهعنوان یادگاری از گذشته، بلکه در قالب ملتهایی که همچنان دربارهٔ سرزمین، قانون، پیمان، حکومت و حق تعیین سرنوشت خود سخن میگویند. همین تداوم است که موضوع هودنوشونه را از یک بحث صرفاً تاریخی فراتر میبرد و آن را به پرسشی زنده دربارهٔ کانادای امروز تبدیل میکند.