دکتر مهدی قاسمی* – ایران
بحرانهای سیاسی، معمولاً در لحظهای آشکار میشوند که دیگر امکان پنهانماندن آنها از میان رفته است؛ لحظهای که نشانههای یک گسست اجتماعی، یکباره و بهشکلی واحد، خود را در برابر دیدگان همگان نمایان میکنند: اعتراضهای عمومی، کاهش اعتماد، تعمیق شکافهای اجتماعی، ناتوانیِ ساختارهای سیاسی در پاسخگویی به مسائل جامعه، یا فرسایش پیوند میان جامعه و قدرت.
در چنین لحظهای، بحران دیگر صرفاً موضوعی برای تحلیل نیست، بلکه به واقعیتی انکارناپذیر بدل میشود و نگاهها، بیدرنگ، بهسوی آنچه در سطح تاریخ آشکار شده است، معطوف میگردد.
درست از همینجا، نخستین گرایش ذهن نیز شکل میگیرد. ذهن انسان، بهگونهای طبیعی، همواره میکوشد علت هر پدیده را در نزدیکترین و آشکارترین عوامل آن جستوجو کند. از همینرو، سرچشمهٔ بحران نیز غالباً در تصمیمهای سیاسی، عملکرد دولت، قوانین موجود، ساختارهای حکمرانی، یا رفتار صاحبان قدرت جستوجو میشود.
این شیوهٔ مواجهه، طبیعی و تا اندازهای نیز ضروری است، زیرا هیچیک از این عوامل را نمیتوان از فهم واقعیت سیاسی کنار گذاشت.
هر یک از موارد مذکور، بخشی از حقیقت را آشکار میکنند و بدون بررسی آنها، تحلیل بحران، ناگزیر ناقص خواهد بود. اما درست در همین نقطه، پرسشی بنیادین سر برمیآورد؛ پرسشی که، با وجود اهمیت تعیینکنندهٔ آن، کمتر موضوع تأمل قرار گرفته است:
آیا آنچه در تاریخ بهصورت بحران ظاهر میشود، حقیقتاً آغاز بحران است، یا تنها نخستین لحظهای است که فرایندی پنهان، پس از پیمودن مسیر تکوین خویش، امکان آشکارشدن مییابد؟
اگر پاسخ دوم درست باشد، آنگاه باید در خودِ مفهوم بحران، بازاندیشی کرد. در این صورت، بحران دیگر صرفاً یک رخداد تاریخی نخواهد بود.
در واقع، رخداد، لحظهٔ ظهور است، اما بحران، پیش از آنکه در هیئت یک رخداد ظاهر شود، فرایندی است که بهآرامی و در سکوت، تکوین مییابد. هیچ جامعهای در یک روز وارد بحران نمیشود؛ همانگونه که هیچ نظام سیاسیای نیز در یک لحظه از ثبات به گُسست نمیرسد. آنچه ناگهانی بهنظر میآید، غالباً، واپسین مرحلهٔ دگرگونیهایی است که از مدتها پیش آغاز شدهاند و در لایههایی دور از چشم ناظر، مسیر خود را پیمودهاند.
از همینرو، آنچه در مقطعی از تاریخ بهصورت بحران دیده میشود، بیش از آنکه آغاز باشد، پایانِ مسیری است که آغاز واقعی آن را باید در جای دیگری جستوجو کرد؛ در شیوهای که جامعه، قدرت را ادراک میکند، در معنایی که برای نظم سیاسی قائل است، در کیفیت اعتماد میان مردم و ساختارهای حکمرانی، و سرانجام، در نسبتی که جامعه با قدرت برقرار میسازد.
بدینترتیب، بحران زمانی آشکار میشود که این دگرگونیهای تدریجی از آستانهای معین عبور کرده باشند و دیگر نتوان آنها را در لایههای حیات اجتماعی، پنهان کرد. از این منظر، فهم بحران سیاسی، تنها با مطالعهٔ لحظهٔ ظهورِ آن ممکن نیست؛ بلکه مستلزم بازگشت به مسیر تکوین آن است.
در اینجا، پرسش اصلی دیگر این نیست که «چه رُخ داده است؟»، بلکه این است که چه چیزی دقیقاً در بنیادِ رابطهٔ میان جامعه و قدرت، دگرگون شد که وقوع چنین رخدادی را ممکن ساخت؟
این جابهجاییِ پرسش، صرفاً تغییری در شیوهٔ بیان نیست، بلکه دگرگونی در افق اندیشه است. درست از همین نقطه است که راه تحلیل سیاسی از راه فلسفهٔ سیاست جدا میشود؛ تحلیل سیاسی، میکوشد رخدادها را در سطح آنچه واقع شده است توضیح دهد، اما فلسفهٔ سیاست، میکوشد به آن چیزی دست یابد که امکانِ وقوع آن رخدادها را فراهم کرده است.
بهبیان دیگر، تحلیل سیاسی به آنچه روی داده است نظر دارد؛ حال آنکه فلسفهٔ سیاست، به شرایط و بنیانهایی میپردازد که امکانِ رویدادن آن را پدید آوردهاند.
همین تفاوتِ ظریف، در حقیقت، تفاوت میان دو نوع نگرش به امر سیاسی است؛ یکی در سطح پدیدارها توقف میکند و دیگری میکوشد از پدیدار عبور کرده و به بُنیادهای مرتبط برسد.
تحلیل سیاسی، ازاینرو، بیش از هر چیز با رویدادها سروکار دارد؛ با آنچه در عرصهٔ آشکار سیاست رخ داده است: از تصمیمهای دولتها سخن میگوید، از تغییر قوانین، جابهجایی قدرت، رفتار کنشگران سیاسی، تعارض منافع، یا عملکرد نهادهای حکمرانی. همهٔ اینها، بیتردید، برای فهم واقعیت سیاسی ضروریاند، اما همگی به سطح ظهور سیاست تعلق دارند؛ به جایی که امر سیاسی، پیشاپیش، صورت تاریخی خود را یافته است.
فلسفهٔ سیاست، اما، پرسش را از نقطهای دیگر آغاز میکند. برای فلسفهٔ سیاست، مسئلهٔ اصلی آن نیست که یک بحران چگونه رخ داده است، بلکه آن است که چگونه اساساً امکان رخدادن آن فراهم شده است.
از همینرو، نگاه فلسفی، بهجای آنکه تنها در سطح پیامدها باقی بماند، به جستوجوی بنیانهایی برمیآید که پیامدها بر آنها استوار شدهاند. هر رخداد سیاسی، پیش از آنکه در تاریخ تحقق یابد، باید در لایهای عمیقتر، امکان تحقق یافته باشد، زیرا هیچ پدیدهای، پیش از آنکه امکانِ تحققِ آن فراهم آمده باشد، به فعلیت نمیرسد.
از این منظر، بحران نیز از این قاعده مستثنی نیست. آنچه در تاریخ، بهصورت فروپاشی اعتماد، ناآرامی اجتماعی، اعتراض عمومی، انقلاب یا دگرگونی ساختارهای سیاسی آشکار میشود، پیشتر، در بنیانِ مناسبات انسانی، مسیر تکوین خود را پیموده است. رخداد، آغاز نیست، بلکه لحظهای است که آن فرایندِ ناپیدا، سرانجام، در افق تاریخ قابلمشاهده میشود.
اگر چنین باشد، آنگاه، سیاست را نیز نمیتوان از صورتهای آشکار و نهادینهشدهٔ آن آغاز کرد. دولت، حکومت، قانون، سازمانهای اداری و ساختارهای رسمی قدرت، بیتردید، از برجستهترین جلوههای امر سیاسیاند، اما خود، بنیادِ پیدایشِ سیاست نیستند. اینها صورتهای تاریخیِ تحققِ سیاستاند؛ صورتهایی که پس از شکلگیری بنیادهای عمیقترِ امر سیاسی پدید آمدهاند، نه منشأ آن.
پیش از آنکه دولتی شکل گیرد، انسانها باید در نسبتی با یکدیگر قرار گرفته باشند. پیش از آنکه قانونی الزامآور شود، باید نوعی فهم مشترک و پذیرش متقابل امکان یافته باشد. و پیش از آنکه قدرت بتواند در جامعه استقرار یابد، باید رابطهای میان انسانها وجود داشته باشد که اساساً ظهورِ قدرت را ممکن سازد.
ازاینرو، هر کوششی که سیاست را از دولت آغاز کند، در حقیقت از میانهٔ راه آغاز کرده است، زیرا دولت، خود، حاصل فرایندیست که بسیار پیشتر آغاز شده است. دولت، آغاز سیاست نیست، بلکه یکی از صورتهای تحققیافتهٔ آن است.
از همینجا، فرض بنیادین این نوشتار شکل میگیرد؛ فرضی که تمامی فصلهای بعدی بر محور آن استوار خواهند بود: بنیادِ سیاست را نباید در «قدرت» جستوجو کرد، بلکه باید آن را در «نسبت» جستوجو کرد.
این گزاره، صرفاً جابهجایی یک واژه با واژهای دیگر نیست، بلکه تغییری بنیادین در نقطهٔ عزیمت فلسفهٔ سیاست است. در واقع، اگر قدرت را نقطهٔ آغاز بدانیم، همهٔ مفاهیم بعدی نیز ناگزیر در افقِ قدرت تفسیر خواهند شد، اما اگر نسبت را نقطهٔ آغاز قرار دهیم، آنگاه، خودِ قدرت نیز باید بهمثابهٔ یکی از صورتهای تاریخیِ تحققِ نسبت فهمیده شود، نه سرچشمهٔ آن.
بهبیان دیگر، قدرت، علتِ نسبت نیست؛ بلکه یکی از پیامدهای آن است. نسبت، افقی را پدید میآورد که در آن، قدرت امکان ظهور مییابد. بنابراین، هرگونه دگرگونی در نسبت، دیر یا زود، خود را در صورتهای گوناگون قدرت نیز آشکار خواهد ساخت.
انسان، پیش از آنکه شهروند، فرمانبر یا فرمانروا باشد، موجودی است که در شبکهای از روابط، معناها، انتظارها و شناساییهای متقابل زندگی میکند. هیچ جامعهای، پیش از شکلگیری این شبکهٔ روابط، به جامعهای سیاسی تبدیل نمیشود.
سیاست، در ژرفترین معنای خود، چیزی جز صورت تاریخی و نهادینهشدهٔ همین روابط نیست، و درست بههمین دلیل، هر دگرگونیای که در این روابط روی دهد، ناگزیر، دیر یا زود، در صورتهای سیاسی نیز آشکار خواهد شد.
از همین منظر، بحران سیاسی را نیز نمیتوان صرفاً بحران دولت، قانون یا ساختارهای رسمی قدرت دانست. در حالت مذکور، ممکن است نهادها همچنان پابرجا باشند، قوانین همچنان اجرا شوند و دستگاه حکمرانی نیز همچنان به فعالیت خود ادامه دهد، اما همزمان، نسبتی که جامعه و قدرت را پیش از این، به یکدیگر پیوند میداد، اکنون، بهآرامی دچار فرسایش عمیقی شده است.
بنابراین، در چنین حالتی، آنچه نخست آسیب میبیند، نهادها نیستند، بلکه بنیانی است که نهادها بر آن استوار شدهاند.
ازاینرو، اگر این بنیان؛ دستخوش دگرگونی شود، بحران، پیش از آنکه در عرصهٔ سیاست دیده شود، در ساحت روابط انسانی آغاز شده است. آنچه بعدها در قالب نارضایتی عمومی، اعتراض، شکافهای اجتماعی یا ناتوانی ساختارهای سیاسی ظاهر میشود، در حقیقت، نخستین نشانههای آشکار دگرگونیای است که پیشتر، در لایهای عمیقتر، مسیر تکوین خود را پیموده است. ازاینرو، بحران سیاسی را نباید صرفاً اختلال در عملکرد نهادها دانست، بلکه باید آن را نشانهٔ اختلال در نسبتی فهمید که خودِ نهادها بر بنیاد آن امکان یافتهاند.
بر پایهٔ چنین برداشتی، مسیر این نوشتار از لحظهٔ ظهور بحران آغاز نمیشود، بلکه به عقب بازمیگردد، به نقطهای که امکانِ شکلگیری بحران برای نخستینبار پدید آمده است. مقصود آن نیست که صرفاً لحظهٔ آشکارشدن بحران توصیف شود، بلکه باید منطقِ تکوین آن بازشناخته شود. ازاینرو، مسیر یاد شده را میتوان در قالب زنجیرهای از مفاهیمِ بههمپیوسته دنبال کرد:
منطقِ تکوینِ بحرانِ سیاسی:
نسبت
↓
قدرت
↓
معنا
↓
مشروعیت
↓
اعتماد
↓
فرسایشِ اعتماد
↓
گسستِ جامعه و قدرت
↓
بحرانِ سیاسی
این زنجیره، صرفاً ترتیب زمانیِ چند رخداد نیست و نباید آن را بهمثابهٔ فهرستی از مراحل متوالی فهمید. هر حلقه، شرطِ امکانِ حلقهٔ پس از خود است؛ بهگونهای که بدون تحقق هر مرحله، مرحلهٔ بعدی نیز امکان ظهور نخواهد یافت.
از همینرو، این زنجیره، بیش از آنکه ترتیب وقوعِ حوادث را بیان کند، منطقِ درونیِ تکوینِ بحران سیاسی را آشکار میسازد.
پایان قسمت اول
*فوقدکترای فلسفهٔ محض، نظریهپرداز، استاد، و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران