نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
سالها بعد شاید مورخان وقتی بخواهند دربارهٔ این روزهای ایران بنویسند، از نرخ تورم، قیمت ارز، رشد نقدینگی و دهها شاخص اقتصادی دیگر حرف بزنند، اما آنچه مردم امروز زندگی میکنند، نه نمودارهاست و نه جدولها. زندگی روزمرهٔ مردم ایران این روزها بیشتر شبیه راهرفتن روی زمینیست که هر روز زیر پا خالیتر میشود. بسیاری از مردم دیگر دربارهٔ آرزوهایشان حرف نمیزنند. صحبت از خرید خانه، سفر، ادامهٔ تحصیل یا حتی تفریح، برای بخش بزرگی از جامعه به چیزی شبیه خاطره تبدیل شده است. موضوع اصلی زندگی، بقاست.
صبح زود است. نانوایی هنوز شلوغ نشده. مرد نانوا دستهایش را به آرد آغشته کرده و خمیرها را آماده میکند. بیش از سی سال است که نان میپزد.
میگوید: «مردم فکر میکنند فقط مشتریها تحت فشارند. ما هم داریم خرد میشویم. قیمت همهچیز بالا رفته؛ از کیسهٔ آرد گرفته تا هزینهٔ تعمیر دستگاهها. قبلاً وقتی مردم میآمدند نان بخرند، حرف از فوتبال و سیاست و عروسی بچهها بود. الان بیشترشان ساکتاند. انگار هر کس دارد توی ذهن خودش حساب میکند که تا آخر ماه چقدر کم میآورد…»
میگوید چند وقت پیش مردی برای خرید نان آمده بود و سر چند قرص نان با همسرش تلفنی دعوا میکرد. نه بر سر خیانت، نه اختلاف خانوادگی؛ بر سر اینکه چند قرص نان بخرند تا پول آخر هفتهشان تمام نشود.
چند خیابان آنطرفتر، صاحب یک سوپرمارکت کوچک پشت صندوق نشسته است. مغازهاش زمانی پر از مشتری بود. حالا بسیاری از مردم خریدهایشان را دانهای انجام میدهند.
میگوید: «قبلاً خانوادهها یک سبد خرید داشتند. حالا خیلیها یکییکی خرید میکنند. یک عدد تخممرغ، یک بستهٔ کوچک پنیر، دو عدد ماست. حتی بعضی وقتها مشتری میگوید فعلاً نصف این را حساب کن، بقیه را فردا میآیم.»
او میگوید چیزی که بیشتر از همه آزارش میدهد، تغییر رفتار مردم است: «عصبی شدهاند. زود از کوره درمیروند. قبلاً اگر اشتباهی در حساب پیش میآمد، میخندیدیم و حل میشد. حالا کوچکترین اتفاقی میتواند به دعوا ختم شود. مردم خستهاند…»
در گوشهٔ دیگری از شهر، صاحب یک کافه نشسته است. زمانی کافهاش محل قرار دانشجوها، نویسندهها و جوانهایی بود که ساعتها مینشستند و حرف میزدند. حالا بسیاری از میزها خالی ماندهاند.
میگوید: «کافهرفتن زمانی بخشی از زندگی مردم عادی بود. الان برای خیلیها بهمعنای لوکسزندگیکردن است. مشتریها کمتر شدهاند. آنهایی هم که میآیند، کمتر سفارش میدهند. چیزی ارزان سفارش میدهند؛ چای یا قهوهای ساده. سفارش کیک یا اسموتی بسیار کم شده. قبلاً دو ساعت مینشستند، گپ میزدند یا کتاب میخواندند. الان بیشتر دربارهٔ کار دوم، مهاجرت یا اجارهخانه حرف میزنند.»
او مکث میکند و ادامه میدهد: «غمگینترین بخش ماجرا این است که مردم دیگر برای لذتبردن وقت و انرژی ندارند. ذهن همه درگیر حسابوکتاب است.»
در یک بیمارستان شلوغ، پزشکی که سالهاست طبابت میکند، از تغییر چهرهٔ بیماران میگوید: «تعداد مراجعهکنندگان با علائم اضطراب، حملات پانیک، بیخوابی و مشکلات عصبی بهشکل محسوسی بیشتر شده است. بسیاری از آنها بیماری جسمی جدی ندارند؛ بدنشان دارد فشار روانی را فریاد میزند.»
او تعریف میکند که هفتهای چند بار بیمارانی را میبیند که درد معده، تپش قلب یا سردردهای مزمن دارند، اما ریشهٔ اصلی مشکلشان اضطراب ناشی از وضعیت اقتصادی است: «وقتی آدم هر روز نگران اجارهخانه، هزینهٔ درمان، شهریهٔ دانشگاه یا مخارج فرزندانش باشد، طبیعی است که بدنش هم واکنش نشان دهد.»
میان همهٔ کسانی که قامتشان زیر بار گرانی خم شده است، وضعیت بیماران مبتلا به بیماریهای سخت از همه تلختر است. زن میانسالی که سالهاست با سرطان دستوپنجه نرم میکند، میگوید هر بار که باید برای تهیهٔ دارو به داروخانه برود، اضطرابی را تجربه میکند که از خود بیماری کمتر نیست. نگرانی او فقط عوارض درمان نیست؛ این است که آیا داروی مورد نیازش پیدا خواهد شد یا نه و اگر پیدا شود، آیا توان پرداخت هزینهٔ آن را خواهد داشت. برای بسیاری از بیماران خاص، مسیر درمان به میدان فرسایندهای از جستوجوی دارو، قرضگرفتن پول و انتظار در صفهای طولانی تبدیل شده است. بیماری برای آنها دیگر فقط یک مسئلهٔ پزشکی نیست؛ بحرانی اقتصادی و روانی است که هر روز بر دوششان سنگینی میکند.
پدر جوانی که فرزندش به بیماری مزمن مبتلاست، میگوید شبها بیش از آنکه نگران آیندهٔ خودش باشد، از این میترسد که روزی نتواند هزینهٔ درمان فرزندش را تأمین کند. او میگوید: «آدم وقتی بیمار میشود، انتظار دارد با درد بجنگد؛ نه با قیمتها.» این جمله شاید خلاصهٔ رنج هزاران خانوادهای باشد که همزمان با بیماری عزیزانشان، با افزایش هزینههای درمان و کمبود برخی داروها نیز روبهرو هستند. در چنین شرایطی، اضطراب به عضوی دائمی از خانواده تبدیل میشود؛ مهمانی ناخوانده که کنار تخت بیمار مینشیند و حتی در لحظههای امید نیز خانه را ترک نمیکند.
او میگوید بیشترین رنجش فقط کمبود پول نیست: «احساس میکنم حاصل یک عمر تلاش آب شده و از بین رفته است. این حس آدم را پیرتر میکند.»
در یک کارگاه ساختمانی، کارگری چهلساله که دو فرزند دارد، روی بلوک سیمانی نشسته و سیگار میکشد. میگوید: «قبلاً اگر اضافهکاری میکردم، میتوانستم مبلغ کمی برای آیندهٔ بچههایم کنار بگذارم. الان هرچه درمیآورم بهسختی خرج همان ماه میشود. گاهی فکر میکنم اصلاً برای چه کار میکنم؟»
او میگوید شبها خوابش نمیبرد: «از خستگی میافتم، اما ذهنم خاموش نمیشود. مدام حساب میکنم؛ اجاره، قبضها، قسطها… آدم کمکم احساس میکند زیر بار چیزی له شده که نمیتواند ببیندش.»
در شمال شهر، زنی از طبقهٔ متوسط که استاد دانشگاه است، میگوید سالها تلاش کرده بود زندگی نسبتاً باثباتی بسازد: «فکر میکردم اگر درس بخوانم، کار کنم و پسانداز داشته باشم، آینده قابلپیشبینی خواهد بود، اما حالا هر روز احساس ناامنی میکنم.»
او میگوید مدام مجبور است از خواستههایش کم کند: «اول سفر حذف شد. بعد خرید کتاب کمتر شد، بعد کلاسهای آموزشی، بعد تفریح، زندگی کوچک و کوچکتر شد.»
اما شاید تلخترین روایتها را بتوان در میان بازنشستگان شنید. مردی هفتادساله که سالها کارمند بوده، میگوید: «تمام عمرم کار کردم تا دوران بازنشستگی آرامی داشته باشم. حالا هر ماه منتظر حقوقم تا ببینم چند روز دوام میآورد.»
در میان همهٔ این صداها، یک نقطهٔ مشترک وجود دارد؛ فرسودگی روانی.
روانشناسان سالهاست از مفهومی بهنام «استرس مزمن» حرف میزنند. وضعیتی که در آن فرد برای مدت طولانی زیر فشار قرار دارد و هیچ چشمانداز روشنی برای پایان بحران نمیبیند. بسیاری از مردم ایران امروز دقیقاً در چنین وضعیتی زندگی میکنند.
وقتی نگرانی مالی به بخشی دائمی از زندگی تبدیل میشود، روابط خانوادگی نیز آسیب میبیند. دعواهای خانوادگی بیشتر میشود. تحمل افراد کمتر میشود. خشمهای فروخورده افزایش پیدا میکند. حتی عشق، دوستی و روابط انسانی نیز تحت فشار مسائل اقتصادی قرار میگیرند.
صاحب یک دفتر مشاورهٔ خانواده میگوید: «بخش بزرگی از اختلافات زوجها امروز مستقیم یا غیرمستقیم به مسائل اقتصادی مربوط است. پول تنها مسئله نیست؛ احساس ناامنی و بیآیندگیست که به جان خانوادهها افتاده است.»
اما شاید مهمترین تغییر، تغییر افق ذهنی مردم باشد.
زمانی انسانها دربارهٔ آینده فکر میکردند دربارهٔ رؤیاها، برنامهها و آرزوهایشان. اما وقتی بقا به مسئلهٔ اصلی تبدیل میشود، افق زندگی کوتاهتر میشود. بسیاری از مردم دیگر برای پنج سال آینده برنامهریزی نمیکنند. حتی برنامهریزی برای چند ماه بعد نیز دشوار شده است.
یک رانندهٔ تاکسی میگوید: «قبلاً دربارهٔ خرید ماشینِ بهتر فکر میکردم. بعد به خرید خانه فکر میکردم. الان فقط امیدوارم آخر ماه کم نیاورم.»
این جمله شاید خلاصهٔ وضعیت امروز بخش بزرگی از جامعه باشد. جامعهای که بخش قابلتوجهی از انرژی روانی خود را صرف زندهماندن میکند، و کمتر فرصت خیالپردازی، خلاقیت، مطالعه، مشارکت اجتماعی یا حتی اندیشیدن پیدا میکند. وقتی تمام ذهن درگیر تأمین ابتداییترین نیازها باشد، مجالی برای بسیاری از دغدغههای دیگر باقی نمیماند.
گرانی فقط سفرهها را کوچک نکرده است، آرامش را هم کوچک کرده است، دامنهٔ رؤیاها را هم کوچک کرده است. در بسیاری از خانهها مسئله دیگر این نیست که زندگی چگونه بهتر شود؛ مسئله این است که چگونه از فروپاشی جلوگیری شود. و شاید دردناکترین بخش ماجرا همین باشد؛ مردمی که روزگاری دربارهٔ ساختن آینده حرف میزدند، امروز بخش بزرگی از توان جسمی و روانی خود را صرف عبور از روزی میکنند که هنوز تمام نشده است.