تأملی بر ضرورت چارچوبسازی علمی برای یک آسیب جمعی و ارائهٔ راهکارهای عملی در شرایط فقدان نامگذاری فاجعه
نغمه برزگر – شیکوتیمی، کبک
آنچه امروز با آن مواجهیم، صرفاً یک رخداد سیاسی یا امنیتی نیست؛ ما در برابر یک فاجعهٔ انسانی ایستادهایم. فاجعهای که دامنهٔ آن تنها به آمار کشتهشدگان یا تصاویر خشونت محدود نمیشود، بلکه در لایههای عمیق روان جمعی، ساختارهای اجتماعی و بنیانهای معنایی زندگی روزمره نفوذ کرده است.
اگر بخواهیم در این نوشتار به دو محور بنیادین اشاره کنیم، نخستین مسئله، فقدان نامگذاری دقیق و علمی برای این رخداد است.
در روانشناسی و علوم اجتماعی، نامگذاری صرفاً یک برچسب نیست؛ بلکه آغاز فرایند فهم، تحلیل و درمان است. هر آسیب روانی یا بحران جمعی زمانی وارد حوزهٔ مداخلهٔ علمی میشود که بتوان آن را در چارچوبی مفهومی و روشن تعریف کرد. چنین تعریفی امکان دستهبندی علائم، تشخیص الگوهای رفتاری، شناسایی پیامدهای کوتاهمدت و بلندمدت، و در نهایت طراحی پروتکلهای درمانی را فراهم میکند.
با اینحال، امروز با وضعیتی مواجهیم که هنوز در ادبیات تخصصی ما عنوانی روشن نیافته است. آیا با «سوگ جمعی» روبهروییم؟ آیا با «ترومای اجتماعی گسترده» مواجهیم؟ آیا باید این رخداد را در چارچوب «فروپاشی امنیت روانی جمعی» تحلیل کرد؟ یا با پدیدهای مرکب روبهروییم که نیازمند صورتبندی تازهای در ادبیات علمی است؟
تا زمانی که این چارچوب مفهومی شکل نگیرد، امکان تدوین نقشههای مداخله، طراحی برنامههای زمانبندی درمانی، و ایجاد ساختارهای حمایتی منسجم برای آسیبدیدگان فراهم نخواهد شد. فقدان نام، به نوعی تعلیق در درمان میانجامد؛ جامعه در وضعیت بینابینیِ «آسیبدیده اما تعریفنشده» باقی میماند.
اما مسئله دوم ــ که شاید از نظر پیامدهای بلندمدت اهمیت بیشتری داشته باشد ــ تأثیر این فاجعه بر دو گروه سنی حساس جامعه، یعنی کودکان و نوجوانان، است.
کودکی، مرحلهٔ تثبیت بنیانهای اولیهٔ روان است. احساس امنیت، اعتماد به جهان، تصویر از آینده و حتی الگوهای دلبستگی در همین سالها شکل میگیرد. زیستن در فضایی آکنده از خشونت جمعی، مواجههٔ مداوم با اخبار مرگ، اضطراب فراگیر در خانوادهها و بیثباتی اجتماعی میتواند این بنیانها را متزلزل سازد.
کودکی که در چنین فضایی رشد میکند، ممکن است جهان را اساساً مکانی ناامن و پیشبینیناپذیر ادراک کند. این برداشت میتواند در سالهای بعد به اضطراب مزمن، اختلالات سازگاری، دشواری در اعتماد اجتماعی و حتی اختلال در شکلگیری هویت منجر شود. از اینرو، مداخلات حمایتی برای این گروه باید زودهنگام، ساختاریافته و مبتنی بر پژوهشهای بینرشتهای باشد.
در مقابل، نوجوانی، ذاتاً مرحلهای بحرانی در فرایند رشد انسان است. فرد در این دوره با پرسشهای بنیادین دربارهٔ هویت، معنا، آینده و جایگاه خود در جهان روبهرو میشود. حتی در شرایط عادی و امن نیز این دوره با نوسانات هیجانی، تعارضهای درونخانوادگی و جستوجوی استقلال همراه است.
اکنون تصور کنیم این فرایند طبیعی رشد، همزمان با تجربهٔ یک فاجعهٔ انسانی گسترده رخ دهد. نوجوان نهتنها باید با بحرانهای درونی خود مواجه شود، بلکه همزمان با فروپاشی نسبی امنیت اجتماعی، بیاعتمادی جمعی و تجربهٔ سوگ گسترده نیز دستوپنجه نرم میکند. این همپوشانیِ بحران فردی و بحران اجتماعی فشار مضاعفی ایجاد میکند که در صورت نبود حمایت تخصصی، میتواند به آسیبهای عمیقتر روانی و اجتماعی بینجامد. از اینرو، توجه به این دو گروه سنی صرفاً یک دغدغهٔ عاطفی نیست، بلکه ضرورتی راهبردی برای آیندهٔ جامعه محسوب میشود.
در پایان، باید بر ضرورت همافزایی علمی در سطح فراملی تأکید کرد. در شرایطی که دسترسی بسیاری از متخصصان داخل کشور به امکان فعالیت آزادانه محدود است، مسئولیت جامعهٔ علمی خارج از ایران دوچندان میشود. امروز بیش از هر زمان دیگری به هماندیشی جمعی، گفتوگوی بینرشتهای و تدوین چارچوبهای نظری مشترک نیاز داریم.
ما به یک مرجع علمی مشترک نیازمندیم؛ به نقشهٔ راهی برای بازسازی روانی جامعه. این بازسازی نه در کوتاهمدت، بلکه در افقی میانمدت و بلندمدت معنا پیدا میکند. طراحی کلینیکهای مداخله در بحران، تولید محتوای آموزشی برای والدین، تدوین پروتکلهای حمایتی برای مدارس و ایجاد شبکههای مشاورهٔ آنلاین میتواند بخشی از این مسیر باشد.
واقعیت آن است که بازسازی اجتماعی بدون بازسازی روانی ممکن نیست. جامعهای که روان جمعی آن درمان نشده باشد، ناگزیر در چرخهٔ تکرارِ آسیب باقی خواهد ماند.
اگر آرزوی ایرانی سالمتر، پایدارتر و آبادتر را داریم، باید از همین امروز به سلامت روان نسلهایی بیندیشیم که درگیر این فاجعه شدهاند؛ نه بهعنوان موضوعی حاشیهای، بلکه بهعنوان ستون اصلی آیندهٔ جامعه.