گفتوگو با علیرضا جوانمرد، نویسندهٔ رمان «پدرم کالیگولا را میکشد»
ترانه وحدانی – ونکوور
سال گذشته در چنین روزهایی کتاب «پدرم کالیگولا را میکُشد»*، نوشتهٔ علیرضا جوانمرد در ونکوور رونمایی شد. از آن زمان تاکنون این کتاب توجه منتقدان و صاحبنظران را جلب کرده و در رسانههای مختلف ازجمله نشریهٔ ادبی بانگ و رادیو زمانه مورد بررسی قرار گفته است. خوانندگان کتاب هم در نظراتشان ازجمله در وبسایت گودریدز، جهان داستانی پرلایه و اندیشهمند، ساختار روایی پیچیده و پسامدرن، بینامتنیت و ارجاعات گسترده، تکنیکهای روایی نامتعارف، فضاسازی اثرگذار و فاصلهگرفتن از سطحینویسی رایج را در این رمان ستودهاند. بهعلاوه این رمان «روایتی از فروپاشی در دههٔ پنجم انقلاب» توصیف شده است. در لابهلای سطور این رمان ارجاعات مختلفی به برهههای مختلف تاریخ ایران دیده میشود. در بخشی از کتاب میخوانیم:
«چیزی که در تاریخ قطعی است و بههیچوجه در آن شک و تردیدی وجود ندارد، این است: پدرم مرده بود. دراینباره کسی شکی نداشته و ندارد. تنها اختلاف بین آرای مورخین این بود که وی کی جان به جانآفرین تسلیم کرده است. عدهای معتقدند او در سال ۱۳۵۸ مرده است و عدهای ۱۳۶۸ و عدهای ۱۳۷۸ و عدهای ۱۳۸۸ و عدهای ۱۳۹۸.»
و در جای دیگر وقتی راوی با راهنمایش در حسینیهٔ ناصرالدینشاهی به دری میرسند:
به در قفلی میرسیم. میگوید: «کاش درِ این اتاق هیچگاه باز نشود که در این اتاق هفت اتاق است و در هر اتاقش باز هفت اتاق.» و داخلش چیست؟ میفهمم که نباید بپرسم…
…میگوید: «چیزهایی در اتاقِ قفلشده داریم که شما ازش استفاده نکردی، داداش. البته بچههای خودمان و نیروهای معین البکاء خیلیهاش را بردهاند.»
به آن اتاق هفتتوی مقفل میروم. تعدادی چماق چوبین دستهچرمی افتاده و پنجهبوکس و چاقوی ضامندار و گاز اشکآور و تفنگ ساچمهای و کلاشنیکف و ژ ۳ و تانک و توپ و نفربر و ضدِهوایی و پهپاد و موشک در سایزهای مختلف و چند تا جنگندهٔ میگ و اف آمریکایی و یکسری خردهریز دیگر و …

در شرایط کنونی کشور، بهویژه در پی رویدادهای دیماه خونین و تنشهای منطقهای، بازخوانی این رمان اهمیتی مضاعف یافته است. از اینرو، برای بازگشودن برخی از لایههای پرشمار این اثر و نگاهی دیگر به آنچه کشورمان را به این نقطه رسانده، با علیرضا جوانمرد، نویسندهٔ این رمان، به گفتوگو نشستهایم که توجه شما را به آن جلب میکنیم.
* * * * *
عنوان «پدرم کالیگولا را میکشد» از همان ابتدا ذهن خواننده را درگیر میکند. شخصیت کالیگولا، سومین امپراتور روم، چه تداعیهایی برای شما دارد و نمایندهٔ چه نوع قدرتی است؟ و نقشش در این رمان چیست؟
اجازه بفرمایید گفتوگو را با چیزی شروع کنم که عمیقاً به آن ایمان و اعتقاد دارم. نویسنده، مرجع فهم صحیح از متن نیست. یعنی بهنظر من نویسنده نمیتواند بگوید فهم صحیح از فلان موضوع در متنی که من نوشتهام چنین است و خوانندگان باید فهم خود را با فهم نویسنده تنظیم کنند. این بهنظر من اصلی اساسی است که به همهٔ عرایضم در این مصاحبه تسری دارد.
اما برویم سر کالیگولا؛ کالیگولا، یک شخصیت تاریخی است که مثل همهٔ شخصیتهای تاریخی برساختهٔ روایت مورخان است. کالیگولا، شخصیت تاریخی عجیبی است. ابعاد شخصیتی کالیگولا را توضیحدادن، خودش یک دنیا مطلب است. جالب است که تاریخپژوهان جدید گمان میکنند که در تاریخنگاری بهنوعی به او ظلم شده است. کالیگولا بهشدت خونریز است و خودکامه؛ مستبدی که گفته میشود برای سرگرمی و تفنن دستور داده هزاران نفر را از درهای به پایین پرتاب کنند. این شاید برای یک حاکم خودکامه، امری عادی و روزمره تلقی شود. در آن مواقع و در روم، هر امپراتوری که میمرد، با یک درجه ارتقاء، به مقام الوهیت میرسید، اما کالیگولا در زمان حیات خودش اعلام الوهیت کرد. دستور داد تا پرستیده شود. لباسهای الوهی مثل لباسهای منتسب به ژوپیتر و آپولون میپوشید. کالیگولا دستور داد مجسمههایش را در معابد قرار دهند تا پرستش شود. او اسبش را به عضویت مجلس سنا درآورد. شاید نوعی طعنه به نمایندگان سنا که یعنی اسب من بیشتر از شما میفهمد. او به هر دو خواهرش مخصوصاً خواهر بزرگتر بسیار علاقه داشت و پس از مرگش او را به مقام الهه مفتخر کرد. البته چون خودش در طول زندگی به مقام الوهیت رسیده بود، لابد جزو اختیاراتش بوده که خواهرش را پس از مرگ به این درجه برساند. از قضا او با همین خواهرش هم رابطهٔ جنسی داشته، هرچند که محققان معاصر معتقدند زنای با محارم پاپوشی بوده که مورخان قدیمی برای او ساختهاند.
حالا جمعبندی کنم؛ کالیگولا مستبد است، اما این حق استبداد برای او ناشی از یک حق الهیاتی است. چون خدا اجازه دارد همه کار کند و قوانین را خودش وضع کند و هر کجا که لازم بداند در احکام الهی و اخلاقی استثنا وضع کند، مثل زنای با محارم. او میتواند تشخیص بدهد که چه کسی بعد از مرگ شایستهٔ چه عنوانی است و چیزهایی از این دست. آیا این نظام حکمرانی سیاسی مبتنی بر نوعی الهیات که حاکم خداست، شما را یاد چیزی نمیاندازد؟ یا فقط ذهن من دچار نوعی انحراف است؟ حالا یک نکتهٔ انحرافی را هم مطرح کنم. عبارت شاهنشاه یعنی شاه شاهان، عبارتیست که ریشه در الهیات دارد. شاهنشاه کسیست که بهجهت داشتن فرهٔ ایزدی و بهخواست اهورامزدا شاه است. این عبارت در الواح باقیماندهٔ هخامنشی صریحاً آمده، مثلاً کتیبهٔ داریوش. اجازه دارم یک نکتهٔ انحرافی دیگر هم عرض کنم؟

بله، حتماً، بفرمایید.
یک روز نیچه خبر مهمی را اعلام کرد. آقایی را روایت کرد که آمد سر بازار و چهارپایهای زیر پایش گذاشت و گفت خدا را کشته و خلاص. بعد از اعلام مرگ خدا، نیچه از چیزی که خیلی میترسید، نهیلیسم بود. میترسید بیخدایی باعث بیمعنایی عمیقی بشود. من علاوه بر این، احساس ترس دیگری هم دارم. گمان میکنم خلأ قدرت ایجادشده ناشی از شهادت خدا، مسابقهٔ جدیدی را هم به وجود آورده؛ اینکه خیلیها دوست دارند خدا باشند. همهچیز برای خودشان مباح باشد و قانون را برای دیگر ساکنان کرهٔ زمین و اگر بتوانند، دیگر کرات آسمانی وضع کنند. اجازه دارم یک نکته انحرافی دیگر هم عرض کنم؟
بفرمایید…
ناصرالدین شاه که مسلمان شیعه بود، میخواست با دو خواهر همزمان ازدواج کند. خب، مطابق قرآن این کار حرام است، اما او موفق شد. جزئیاتش را نمیدانم چطوری، اما او موفق شد. اجازه دارم یک نکتهٔ انحرافی دیگر هم عرض کنم؟
میتوانیم اجازه ندهیم؟…
قول میدهم آخریاش باشد. فِرَکتال یک اصطلاح رایج در ریاضیات است؛ به نوعی الگوهای تکرارشونده گفته میشود. اگر الگو در مقیاسهای مختلف خود را تکرار کند، یعنی کوچکتر یا بزرگتر شود، اما شکلش حفظ شود، به آن میگویند فرکتال. مثلاً کلم بروکلی خیلی فرکتالوارگی دارد.
رمان شما با چند صدای روایی مختلف، راوی نویسنده/پسر، مونولوگهای شمر، بهعنوان خدا، و روایت فرحان، پیش میرود و از همان فصل اول با شکستن روایت معمول آغاز میشود و خدا در همان چند سطر ابتدای فصل نخست، خودش را شمر معرفی میکند. چگونه توانستید این صداهای متضاد و گاه متعارض را مدیریت کنید و هدف شما از این چندصدایی و ساختار روایی گسسته چه بوده است؟
راستش یک آقایی در روسیه بود به اسم باختین. او فکر میکرد رمان باید مثل کارناوال باشد. ایشان این فکر را در ذهن من انداخت. او مدام زیر گوش من میگفت رمان یعنی پلیفونی و چندصدایی. نه اینکه رماننویس قرار باشد نمایندگی یک ایده یا یک نظام را به عهده بگیرد. بلکه باید بتواند چند نوع نگاه مختلف و بعضاً متضاد را در رمان خود مدیریت کند. او اسم این کار را دیالوگیسم گذاشته بود. راستش آن مرد روسی، فکر عجیبی داشت که بعداً خیلیها را در نظریهٔ رمان گرفتار کرد. او مدام میگفت رمان قرار نیست منبر نویسنده باشد تا یک حقیقت واحد را اعلام کند. بهنظر او رمان باید جایی باشد که صداهای مختلف بتوانند کنار هم زندگی کنند؛ صداهایی که هر کدام جهانبینی خودشان را دارند و لزوماً هم با هم سازگار نیستند. او این وضعیت را با مفاهیمی مثل پلیفونی و دیالوگیسم توضیح میداد. یعنی رمان جاییست که حقیقت از دل برخورد و گفتوگوی نگاههای مختلف بیرون میآید، نه از صدای واحدی که همهچیز را از بالا تعیین میکند. بههمین دلیل هم او فکر میکرد نویسندهٔ رمان بیشتر شبیه مدیر یک صحنهٔ شلوغ است که باید بتواند چند صدای مختلف و حتی متضاد را در کنار هم نگه دارد، بدون آنکه یکی را کاملاً بر دیگری مسلط کند.
پدر در این رمان شخصیتی است که مدام میمیرد و دوباره زنده میشود و در عین حال آرزوی مرگ دارد. این چرخهٔ مرگ و بازگشت چه معنایی برای شما دارد؟
یادتان هست راجع به مفهوم ریاضیاتی فرکتال و شکل کلم بروکلی برایتان عرض کردم؟ فکر کنم همان قدر کافی است. نیچه عبارتی دارد که میفرماید تصور کن جهان و زندگی تو دقیقاً با همین جزئیات، بارها و بارها، تا بینهایت تکرار شود.
بهنظر میرسد فرحان، شخصیت اصلی را همواره بهسوی «بزرگترین» آرزوها و پروژهها سوق میدهد. آیا این وسوسهٔ عظمت، نقدی بر نوعی ذهنیت در فرهنگ، تاریخ یا حتی شرایط کنونی کشور ماست؟
خب، ما یک زمانی برای خودمان امپراتوریای بودیم. زمانیکه ما ایران بودیم و کشور ایران، بهمعنای امپراتوری ایران بود. اسلام هم یک زمانی امپراتوری داشت. این وسط بسیاری از مردم که محصول تاریخی ایران و اسلاماند، یک نوستالژیای امپراتوری دارند. حاکمان ایران هم انگار کسر شأنشان میآمده فقط حاکم ایران باشند. از دورهٔ صفوی بهبعد، عبارت «قبلهٔ عالم» خطاب به حاکمان باب شد و کلاً کمتر از عالمگیری و جهانگیری برای ملت افت داشت. همین چند سال پیش یک رئیسدولتی در ایران بود که مدیریت جهانی میکرد و «ولیّ امر مسلمین جهان» هم از القاب ثانویهٔ مقام رهبری در ایران تحت حکومت جمهوری اسلامی است.
حالا اگر کسی بپرسد چرا این میل به «وسوسهٔ عظمت» در زبان و خیال سیاسی ما اینقدر تکرار میشود، شاید پاسخ سادهاش این باشد که حافظهٔ تاریخی ما هنوز با مقیاس امپراتوری فکر میکند، حتی وقتی واقعیت سیاسی مدتهاست در قالب یک دولت ملی تعریف میشود. یعنی تخیل قدرت هنوز جهانی است، اما جغرافیای واقعی محدود شده است. این شکاف میان خاطرهٔ امپراتوری و واقعیت دولت مدرن، همان جاییست که اینهمه عنوانهای بزرگ، خطابهای جهانشمول و آرزوهای عالمگیر از آن بیرون میآیند. شاید مسئله نه خود این عناوین، بلکه ناتوانی ما در آشتیدادن تخیل تاریخیمان با واقعیت سیاسی زمانه است.

در رمان شما شخصیتهایی مانند شمر، حسین، یزید و حتی روایت عاشورا از زاویهای کاملاً متفاوت مطرح میشوند. آیا هدف شما بازخوانی اسطورههاست یا شکستن آنها؟ مبنای فکری یا اعتقادی شما برای این ساختارشکنی و تفسیر مجدد یک رویداد بنیادین در تاریخ و مذهب چیست؟
راستش یک زمانی هم در فلسفه و ادبیات مد شد که به آدمهایی که نگاهشان با جهان رسمی جور درنمیآید، کمی با احترام بیشتری نگاه کنند. ژیل دلوز و فلیکس گاتاری از کسانی بودند که این ایده را جدی تر مطرح کردند. آنها در کتاب «ضد ادیپ» میگفتند آن چیزی که ما در جامعهٔ مدرن بهنام «عقل منظم» میشناسیم، اغلب محصول نظمهای اجتماعی و اقتصادی است که میخواهند میل و تخیل انسان را در قالبهای مشخص نگه دارند. از نگاه آنها، آن چیزی که بهطور استعاری «نگاه شیزوفرنیک» نامیده میشود، گاهی میتواند نوعی گسستن از همین نظمهای بسته باشد؛ یعنی دیدنی که جهان را نه از مسیرهای ازپیشتعیینشده، بلکه از مسیرهای غیرمنتظره و آزاد تجربه میکند. برای همین در بعضی روایتهای ادبی مدرن، این نوع نگاه گاهی اصیلتر به نظر میرسد، چون هنوز کاملاً در زبان رسمی قدرت و نظم اجتماعی حل نشده است. البته دلوز و گاتاری منظورشان بیماری بالینی نبود؛ بیشتر میخواستند بگویند ادبیات و هنر گاهی از همان جایی نیرو میگیرند که نگاه انسان از نظمهای تثبیتشده فاصله میگیرد و راههای تازهای برای دیدن جهان باز میکند.
من در این رمان، سراسر رمان، تلاش کردهام از هیچ مُد یا نگاه رسمی تثبیتشده له یا علیه چیزی پیروی نکنم. در بازسازی نظام اسطورهای یا تخریب نظام اسطورهای یا هر چیز دیگری، این تلاشم بوده. تا چه حد موفق بودهام، نمیدانم و البته تلاشم نزد ایزد محفوظ باد.
تصویر حسینیهٔ عظیمی که با تکنولوژی روز جهان ساخته شده، یکی از صحنههای عجیب و فراموشنشدنی رمان است. ایدهٔ چنین مکانی از کجا آمد؟ در این حسینیه، گویی سوگواری و مناسک مذهبی به پروژهای عظیم و حتی صنعتی تبدیل شده است. آیا این تصویر نوعی هشدار است؟ آیا نمادی از کشورمان ایران است؟
دروغ چرا! اگر به بعضی از سؤالات بخواهم جواب بدهم و نخواهم طفره بروم، باید داستانی را که نوشتهام، تفسیر کنم. خب من اصلاً این کار را دوست ندارم. البته ایراد از شما نیست. ایراد از من است. حتی استاد تازهمرحومشدهای، نهتنها از توضیح و تفسیر کارهایش ابایی نداشت، بلکه گاهی حتی از گردانندگان مصاحبه گلایه میکرد که چرا کسی توجهش به فلان اتفاق در کارم توجه نکرد و منظورم را نپرسید. اما من دوست ندارم این کار را بکنم. بلکه خیلی ذوق میکنم وقتی تلاش خواننده برای فهم اثر و مشارکت او برای ساختن و بازسازی مدام معنا را ببینم. معنا چیزی نیست که من تولید کرده باشم و خواننده بخواهد آن را پیدا کند و بفهمد. معنا در یک واکنش متقابل بین متن و خواننده ساخته میشود و این تلاش نزد ایزد محفوظ باد. اما از سؤال شما میخواهم یک سوءاستفاده بکنم. وقتی میگویند «فرم همان معناست»، منظورشان این است که در هنر معنا مثل یک محتوا نیست که اول جایی آماده شده باشد و بعد داخل یک ظرف ریخته شود. خودِ شکل بیان، نحوهٔ روایت، ریتم جملهها، زاویهٔ دید و ساختار اثر همان چیزی است که معنا را میسازد. اگر فرم عوض شود، معنا هم عوض میشود. یعنی در ادبیات و هنر، آنچه گفته میشود دقیقاً در همان شیوهای است که گفته میشود. وقتی یک مراسم روضه و عزاداری برگزار میشود و همهچیزش بهجز متن سرودها و شعرها، مثل یک جشن رقص با موسیقی الکترونیکی برلین است، مثل love parade یا اینها، این دیگر مناسک مذهبی نیست، بلکه یک پروژهٔ صنعتی و ظاهری و اخته و بریده از ریشهها و ناشی از نگاهی برآمده از دلدادگی به یک توهم و سرابی از برلین و پاریس است تا کربلا و تهران. کاش لااقل تصور درستی از برلین و پاریس داشتند، نه توهمی کارتونی. این هم محصول سیاستهای قبلهٔ عالمهای پوشالی است که ادای اصالت در میآورند ولی چیزی جز حسرت غربیبودن یا تأییدِ مغرب داشتن ندارند. این یک نشانه از کل فهم قبلههای عالم از زندگی در جهان امروز است. بنابراین جامعههایی که محصول معماری یا در واکنش به این قبلههای عالم ساخته میشوند، همینقدر ناساز و پوچاند.
ناصرالدینشاه بهنوعی بهعنوان سازنده یا پشتیبان پروژهٔ عظیم حسینیه معرفی میشود. چرا این شخصیت تاریخی را انتخاب کردید؟ در فصلهای پایانی، ایدهٔ «ملکوت» بهمعنای «تکنولوژی» و ضرورتِ گرفتنِ «فرمان تکنولوژی از غرب» از سوی ناصرالدینشاه مطرح میشود که بهدنبال مدیری مدبر و جوان برای «حسینیهٔ اعظم جهان» است. آیا این شخصیت تاریخی و پروژهٔ او، نمادی از یک ارادهٔ سیاسی خاص در جمهوری اسلامی، مانند رهبری پیشین، برای دستیابی به قدرت جهانی از طریق تکنیک و فناوری، نظیر جاهطلبیهای هستهای، و در عین حال حفظ ساختارهای سنتی است؟
متأسفانه فکر کنم در پاسخ به سؤال قبلی شما، برخلاف کاری که دوست دارم عمل کردم و دهنلقی و پرگویی من بهعلاوه هوش و ذکاوت شما باعث شد شما با این سؤال مچ من را بگیرید. فقط یادتان باشد که نباید با مصداق، مفهوم را محدود کرد. یعنی ناصرالدینشاه، قبلهٔ عالم، شاهنشاه و ولی امر مسلمین جهان، با همهٔ تفاوتهایشان، همه محصولات یک باغستان تاریخیاند. شما یک مصداق خیلی نزدیک و عینی را پیدا کردید، ولی این مفهوم به این مصداق خلاصه نمیشود.
ضمناً دوست دارم اینجا اشارهای به رمان دیگرم بکنم؛ «بلند شو قهرمان» که قرار است در چاپ دوم با نام «جبروت» چاپ شود. در این رمان سعی کردهام نشان بدهم یک روحی هست، که شاید تمثّلش را بتوان در هیکلی بهاسم آمریکای امروز یافت، که خود را خدا میداند. در همین رمانم هم هست که چطور این خدا، ملاکها و ضوابط خود را بهعنوان قوانینی بدیهی و جهانشمول به جهان عرضه و تحمیل میکند. آنطور که فوکو میگوید قویترین نوع تحمیل اراده، تحمیل نامرئی آن است، جوری که آدم خیال می کند این جزو طبیعت آدم بودن و بدیهی است. عرض کردم که من از نهیلیسم کمتر از مسابقه برای خدابودن میترسم. خدا ما را از شر همهٔ خدایان محافظت کند. چه قبلهٔ عالم باشد، چه کسی که میخواهد برای مردم ایران، قبلهٔ عالم تعیین کند.
شمر در مونولوگهای خود بر لزوم «گردنگرفتن غرب و فروافکندنش» تأکید دارد و این را تنها راه عزت عرب میداند. این تقابل ایدئولوژیک و نظامینگر با غرب که در رمان طرح میشود، تا چه اندازه بازتابی از شرایط کنونی ایران در مواجهه با جهان و تنشهای منطقهای، بهویژه شرایط جنگی و نظامی، است که در بطن رمان و در ذهن راوی جریان دارد؟
دقت کنید که همین شمر کشته و مردهٔ آن است که در بیبیسی دیده شود و تحویلش بگیرند. او تمام اعتبار خود را نظراً از همانجایی میگیرد که در ظاهر میخواهد علیهش لشگرکشی کند. بله! فهم من همین است. اساساً در رمان تا جایی پیش میرود که گویا مردمانی از ناصرالدینشاه و شمرش به ستوه آمدهاند و میرسیم تا فصل بیست و هشتم. فصل بیست و هشتم، فصلی مسکوت است و متن ندارد. بعد از آن حسینیهٔ بزرگ ناصرالدینشاهی، که در هنگام نوشتن تردید داشتم اسمش را بگذارم تکیهٔ دولت یا همین عبارت حسینیهٔ ناصرالدینشاهی بیشتر مقصود را میرساند، حسینیه تبدیل میشود به مکانی برای اسکان اسرای مردم معترض سرکوبشده یا بهنوعی زندان سرکوبشدهها و از جایی بهبعد میگویند جایی برای اسکان اسیر نداریم و اسیر نگیرید و بکشید. من رمال و طالعبین نیستم. اینهمه زندانی عقیدتی و بعد هم کشتهها. اینها نیازی به رمالی ندارد. روشن است. مسیری که رفته بودیم روشن بود. این مسیر خیلی طولانی است. شاید حتی مبدأ آن قدیمیتر از مبارزات مردم برای مشروطه در عهد قاجار باشد. ما مردمی هستیم که سالهاست بین دو گلهٔ گرگ محاصره شدهایم؛ گرگ استبداد متوهم ظلاللهی داخلی و نیروی طماع خارجی که چشمشان به غارت است. قسمت جالبش هم این است که مدام از دست این گرگ به آن گرگ پناه میبریم. در ماجرای مشروطه یک صحنهٔ عجیب هم داریم. وقتی فشار حکومت زیاد شد، گروهی از مشروطهخواهان رفتند و در باغ سفارت بریتانیا بست نشستند. یعنی برای اینکه از تعرض حکومت در امان باشند، به حریم یک قدرت خارجی پناه بردند و همانجا دربارهٔ قانون و مجلس حرف زدند. کمکم آنجا شبیه یک کلاس درس سیاست شد؛ سخنرانی، بحث و حتی آموزش مفاهیم مشروطه. تناقض ماجرا هم همینجا بود؛ جنبشی که میخواست قدرت شاه را محدود کند، در یکی از مهمترین لحظههایش زیر سایهٔ سفارت یک امپراتوری خارجی شکل گرفت.

راوی به نقطهای میرسد که میگوید «ایستادهام جایی فراسوی نیک و بد» و سپس خود را از «صلب پدر به زهدان مادر» منتقل میکند. آیا این تولد دوباره بهسوی تبدیلشدن به «ابرمرد»، همان راه «رستگاری» است که فرحان به او وعده میدهد، یا تنها یک چرخهٔ مجدد از رنج و پوچی است؟
عرض کردم یکبار. یعنی از دهنم در رفت. نیچه عبارتی دارد که میفرماید تصور کن جهان و زندگی تو دقیقاً با همین جزئیات، بارها و بارها، تا بینهایت تکرار شود. حالا این فلاح و رستگاری است یا پوچی و رنج باشد به عهدهٔ شارحان. بههرحال متن داستان وقتی معنادار میشود که خواننده در آن تساهم داشته باشد.
راوی خود را یک «بازندهٔ ابدی» میداند و از منطق رسانه و بیارزشی هنر در دنیای شبکههای اجتماعی انتقاد میکند. جایگاه و نقش نویسندگی و داستاننویسی در جهان امروز از نگاه شما چیست؟
تازگیها فیلمی دیدم به اسم « ماه آبی» یا همان « Blue Moon». به همه توصیه میکنم آن را ببینند. فکر میکنم داستاننویسی به آن معنایی که در ذهن من است، دارد به یک امر موزهای تبدیل میشود؛ عتیقه و باارزش است، اما از زندگیها بیرون رفته. مثل آفتابهٔ مسی مادربزرگ که ارزشمند است، ولی حتی دیگر توی توالت هم جا ندارد و از گنجهای به گنجهٔ دیگر به ارث میرود. مفهوم هنر به زینتالمجالس و سرگرمی تبدیل شده که البته برای خالینبودن عریضه، اسانسی از احساسات و مفاهیمی که از منظر عمومی عمیق و اصیل محسوب میشود، به آن میزنند. نه اینکه قبلاً این مسئله نبود، ولی حالا بهلطف نتفلیکس و اچبیاو و اینستاگرام و پلتفرمها و الگوریتمهای مشابه، خیلی شدتش بیشتر شده. به این موضوع زیاد فکر میکنم و خیلی برایم دردناک است. اما چه کار میشود کرد…
فکر میکنید خوانندهٔ ایرانی ممکن است امروز این رمان را متفاوت از زمانی که آن را نوشتید، بخواند و درک کند؟
من هم مثل هر آدمی اگر خیلی خوب و باهوش باشم، فرزند زمان خویشم و این فرزند زمان خویش بودن چیز کمی نیست. کسی که فرزند زمان خویش باشد، حداقل توانسته از دام مدها و فشنها و افکاری که سلطهٔ خود را بهدلیل استقبال و عنایتی که دارند و روزگاری هم احتمالاً بسیار تر و تازه بودهاند، خلاص کند. فرزند زمانه یعنی نیما، که فهمید در عصر او دیگر غزل و مثنوی زبان روز نیست. نیما توانست با زبان روزگار خودش شعر بگوید. این یعنی فرزند زمان خویش بودن. بنابراین من تلاشم که نزد ایزد محفوظ باد، این بوده که فرزند زمان خویش باشم. اما نکتهٔ دیگری هم هست که بهنظرم مهم است. در طول مصاحبه هم گفتم، امیدوارم مصداق به مفهوم غلبه نکند. اگر غلبهٔ مصداق به مفهوم اتفاق نیفتد و البته باید متن طوری باشد و امیدوارم اینطور شده باشد که دلالت بر بعضی مصادیق، کل فکر داستان را در خود نبلعد، آن وقت این رمان کوتاه ممکن است عمر بیشتری برای خواندهشدن داشته باشد. خواهیم دید چه خواهد شد. اما امیدوارم اگر این متن ارزش خواندن دارد، تا زندهام ببینم چه خواهد شد. بههرحال خواهیم دید چه خواهد شد.
اگر صحبت دیگری با خوانندگان ما دارید، لطفاً بفرمایید.
خیلی ممنونم که با من گفتوگو کردید. گفتوگوکردن چیز خوبی است. بهنظر من گفتوگوکردن باعث میشود بخشنامهها صادر نشوند. ابطال دیکتاتوری با صدور بخشنامههای مونولوگوار ضددیکتاتوری، بهنظر من نه ممکن است و نه مطلوب. بهنظر من فرهنگ گفتوگو رقیب فرهنگ بخشنامه است. ادبیات و مخصوصاً داستان خیلی قابلیت دارد که فرهنگ گفتوگو را شکل دهد. ادبیات با پلیفونی و دیالوگیسمی که باختین میگفت، رقیب جدی استبداد است. باز هم بابت گفتوگو تشکر میکنم.
ما هم از شما متشکریم که وقت باارزشتان را در اختیارمان گذاشتید.
*نسخهٔ چاپی این کتاب را میتوان از کتابفروشی پانبه در داونتاون ونکوور، بهصورت حضوری و آنلاین با امکان ارسال به تمام نقاط دنیا و همچنین از طریق وبسایت آمازون و دیگر کتابفروشیهای معتبر در کشورهای مختلف خریداری کرد.
نسخهٔ الکترونیکی این کتاب با فرمت ایپاب و چیدمان سیال متن روی پلتفرمهای Apple Books و Google Play Books تنها با یک کلیک در ۷۰ کشور جهان در دسترس است.
برای خرید نسخههای چاپی و الکترونیکی کتاب از لینک زیر دیدن کنید: