کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – طنین ریشه در گلوی کبوتر بی‌مرز

مژده مواجی – آلمان

 سحرگاهان اواسط زمستان در آلمان، در آن دقایقی که شب هنوز دامن تاریکش را از خانه‌ها جمع نکرده است، ناگاه صدای شکافتن هوا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید؛ صدایی نرم و آهنگین که گویی از گلوی تاریخ برمی‌خیزد. مسافری از راه می‌رسد؛ کبوتر جنگلی با آن طوق سفید بر گردن و جُبۀ خاکستری‌رنگش، بر بلندترین شاخهٔ برهنهٔ سپیدار می‌نشیند، تا نجوایی آغاز کند. او از راهی دور می‌آید، نه‌فقط از فرسنگ‌ها فاصله، که از لابه‌لای تودرتوی خاطره. هر ضربهٔ بال او، گویی قلم‌مویی است که بر بوم کدر سحرگاه، خطی از امید ترسیم می‌کند.

سرم را روی بالش تکان می‌دهم و گوش‌هایم را تیز می‌کنم و با خودم می‌گویم: «مسافر از راه رسید. رسیدن به‌خیر.»

سال‌هاست که صدای او تنها یک پدیدۀ زیست‌شناختی نیست. او نامه‌رسانی‌ست که در سرمای استخوان‌سوز آلمان، زمانی‌که زمین در خوابی سنگین فرو رفته، از راه می‌رسد. 

به صدایش گوش می‌دهم. صدایش از عمق سینه‌ای برمی‌آید که گویی عطرِ جنگل‌های هیرکانی و رطوبتِ لغزندهٔ شمال را در خود ذخیره کرده است؛ صدایی بم، آرام و تکرارشونده که در سکوت صبحگاهی به واژه‌ها تبدیل می‌شود؛ صدایی مانند چرخیدن کلید در قفل زنگ‌زدهٔ در خانهٔ مادری و پدری. انگار او در میان این غبار غلیظ مه به دنبال نشانه‌ای از خانه می‌گردد، شاید در لایه‌های این مهِ سرد، عطر نان تنوری وطن را می‌جوید. او با هر نفس، روی شیشهٔ بخارگرفتهٔ دلتنگی من می‌نویسد: «آزاد باش ای ایران… آباد باش ای ایران… » بخشی از آن شعر عباس یمینی شریف که در دبستان حفظ می‌کردیم و با هم می‌خواندیم. 

این ریتمِ پنج‌هجایی، سال‌هاست که ساعتِ کوکیِ جان من شده است. وقتی او می‌خواند، من خود را در حیاط خانهٔ قدیمی می‌بینم که در زمستان بوی خاک باران‌خورده می‌داد. انگار این کبوتر، همان پرنده‌‌‌‌‌‌‌ای است که در کودکی لب بام می‌نشست و حالا مسیر هزاران کیلومتری‌ِ کوچ را پیموده تا به من یادآوری کند که وطن، نه‌فقط زمینی مرزبندی‌شده روی نقشهٔ جغرافیایی، که طنینی است در گوش جان. به او می‌گویم: «بخوان! بخوان! تا نجوایت از دیوارهای این شهر بگذرد، از اقیانوس‌ها عبور کند و مانند دانهٔ برف، نرم و سبک بر شانهٔ وطنم بنشیند.»

هر بار که صدایش در میان مه صبحگاهی گم می‌شود، با خود می‌گویم: این پرنده از کجا می‌داند که صدایش در صبح‌هایی اینچنین سرد در گوشم طنین می‌اندازد. او از ایران می‌گوید؛ وقتی نوک بال‌هایش مه را می‌شکافد و قطرات ریز شبنم بر بال‌هایش می‌نشیند، انگار زمین و زمان در هم گره می‌خورند. او می‌رود تا در انتهای این دالان سپید، بشارت‌دهندۀ سحری باشد که در آن نه غباری بر چهرۀ ایران است و نه مِهی از دلتنگی بر چشمان مهاجر.

ارسال دیدگاه