رعنا سلیمانی – سوئد
یوز با مرگش رسید
و کبوتر با ترسش
عرقِ سرد
و خونِ فروزان
در ساعت پنج عصر
~ فدریکو گارسیا لورکا
آنچه در هجدهم و نوزدهم دیماه در ایران رخ داد، حکایت کبوتران بود در برابر درندگان؛ جوانانی که با دست خالی و سینهای انباشته از امید به آزادی رودرروی اهریمن ایستادند؛ اهریمن ددمنشی که نزدیک به نیمقرن است سایهٔ سنگین خویش را بر کهندیارِ نامدارِ ایران افکنده، و بر اقیانوسی از طلای سیاه و انبوهی از دیگر ثروتهای ملی این سرزمین چنگ انداخته است؛ ایران با تاریخی مکتوب و چندهزارساله، سرزمینی که از کهنترین کشورهای جهان است و تداوم نام، فرهنگ و حافظهٔ تاریخیاش، قرنها پیش از بسیاری از تمدنهای امروزین، شکل گرفته و هنوز با همهٔ زخمها، پابرجا مانده است.
مردم، بهویژه جوانان، دست به اعتراض زدند تا بر غارتگرانی که بهنام دین و اسلام، دهههاست درآمد حاصل از فروش نفت و ثروت ملی را از آنِ خود میدانند، اعتراض کنند؛ همان کسانی که دلارهای حاصل از فروش شمش طلا و منابع طبیعی را نثار حماس میکنند، سلاح به یمن میفرستند و موشک به سوریه و فلسطین و غزه؛ خاک ایران را به چین واگذار میکنند، دریایش را به روسیه پیشکش میدهند، آب و برق را به عراق میبخشند، و سهم مردم ایران از اینهمه بذل و بخشش، چیزی جز تورم افسارگسیخته، فقر ساختاری، طناب دار، زندان و گلوله و گلوله و گلوله نبوده است.
با گذشت بیش از یک ماه از این رخداد، هر روز تصاویر و نامهای تازهای از جوانانی منتشر میشود که با شلیک مستقیم گلولهٔ جنگی به سر، چشم، قلب و شکم جان خود را از دست دادهاند؛ مانند کابوسی پایانناپذیر، کابوسی سریالی که هنوز بیوقفه ادامه دارد.
چه جوانانی! اسماعیل، میبینی؟ چه جوانانی!
بسیاریشان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشردهاند
و موهای صورت پسرها هنوز درنیامده. و دخترها را میبینی؟
چه پاهای لطیفی دارند!
جنگ است، اینجا هم جنگ است اسماعیل!
~ رضا براهنی
بله، اینجا جنگ است با دشمنی که مسئلهٔ اصلیاش نابودی مردم این مرز و بوم است، زیرا بههمان اندازه که بر تعداد کشتهشدگان افزوده شود، بر میزان دستیابیاش به منابع بیشتر میشود و این بسیار روشن است چرا که جمهوری اسلامی از همان روزهای اول حاکمیت به خون جوانان ما تشنه بود. سالهاست که جوانان دلیر و شجاع ما را میکشند تا جامعه را دچار رعب و وحشت کنند. مسئلهٔ اصلیای که باید در آن درنگ کرد و ایستاد و پرسید، این است: چگونه رژیم با توسل به کشتار و اعدام توانسته است شیوهٔ حکمرانی خود را پابرجا نگه دارد؟
چرا که جامعهای که بارها مسیرهای تغییر تدریجی را آزموده، اصلاح، اعتراض، مشارکت و هر بار به بنبست رسیده، آرامآرام دچار نوعی درماندگی آموختهشده میشود؟ تجربهٔ تکرارشوندهٔ بیاثری کنش، این باور را تثبیت میکند که از ما کاری ساخته نیست؛ در چنین وضعیتی عاملیت فرسوده میشود و انتظار جای کنش را میگیرد.
تاریخ یک ماشین خودکار و بیراننده نیست و بهتنهایی استقلال ندارد
بلکه تاریخ همان خواهد شد که ما میخواهیم!
~ ژان پل سارتر
صدای پایکوبی مادری بر مزار فرزندش در گوشم میپیچد؛ پایکوبی میان اشک و فغان، که انگار تلاشی است برای زندهنگهداشتن زندگی و شادیهایی که فرزندش دوست داشت.
راستی، مادر سیاوش بر گور بسیاری از نوجوانان کشتهشده، روبان قرمز میگذارد.
مادر ستار بهشتی نیز پیام همدردی با مادران آشتی شرق کوردستان فرستاده است.
راستی، این زنان با عزمی ستودنی از مادران خاوران تا لاله، از مادران آبان ۹۸ تا مادران «زن، زندگی، آزادی» و اعتراضات ۱۴۰۴ چه بار سنگینی بر دوش دارند. آنان با این کولهبار پر از درد، پلی میان نسلهای دادخواه و جامعه ساختهاند برای عبور بهسوی آزادی، برابری و زندگی.
مادران داغداری که لالاییهایشان ناتمام ماند و آغوششان پر از جای خالی شد، به ما یاد میدهند که در تاریکترین اعماق تاریخ این سرزمین، زندگی از چنگال آیینهای مرگِ تحمیلی همچنان جاری است. آنان هیچگاه ستایشگر مرگ نبودهاند، بلکه حافظان حافظهٔ زندهٔ جشن و موسیقی و رقص در دل این سیاهیاند و با هر زخمی که بر جان و روح آنان وارد شده، همچنان به مبارزه برای دادخواهی ادامه دادهاند. این رنجها و زخمهای مردم ایران نباید از حافظهٔ جمعی پاک شود. تمامی این جنایات باید ثبت و پاسداری شود. اتحاد و همبستگی، مقاومت جمعی و پافشاری بر آزادی، تنها راه مقابله با ظلم و ستم است و هنوز باید به زندگی ادامه داد.
و ما ادامه داریم و امید به اینکه بیاموزیم چگونه توان خود را دوباره جمع کنیم و از دل این روایتها از دل مادران و این جوانان پرپرشده حافظهای بسازیم تا نهتنها سرزمین آبا و اجدادیمان را پس بگیریم، بلکه بار دیگر از چنین جنایتی جلوگیری کنیم.
چرا که آیندگان نباید آنچیزی را که در جرز زمان بر جوانان ایرانی روا شد، فراموش کنند، نباید فراموش کنند، هرگز نباید فراموش کنند.
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فوارههای سبز ساقههای سبُکبار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانهترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد …
~ فروغ فرخزاد