سوگ؛ از روان فرد تا روان جمع؛ بررسی سازوکارهای روان‌شناختی سوگواری

آذر ضیامنش* – ونکوور

سوگ، واکنش طبیعی انسان به فقدان یک فرد، رابطه یا موقعیت مهم است و تجربه‌ای عاطفی، روان‌شناختی و اجتماعی محسوب می‌شود. این واکنش شامل هیجاناتی مانند اندوه، غم، خشم، ناباوری و گاهی احساس گناه است و می‌تواند بر رفتار، افکار و سلامت جسمانی فرد تأثیر بگذارد. سوگ تنها تجربهٔ فردی نیست؛ در قالب سوگ جمعی نیز ممکن است پس از فجایع یا مرگ گروهی رخ دهد و نقش مهمی در انسجام اجتماعی، معنابخشی و بازسازی هویت جمعی ایفا کند.

در این زمینه، پژوهش‌ها و نظریه‌های مختلف ابعاد متفاوت سوگ را روشن می‌کنند. زیگموند فروید در مقالهٔ کلاسیک خود «سوگ و مالیخولیا» تفاوت بین سوگ سالم (mourning) و سوگ آسیب‌زا یا مالیخولیا (melancholia) را بررسی می‌کند.

سوگ سالم: واکنش طبیعی فرد به فقدان یک شیء یا رابطهٔ مهم است. در این حالت، فرد به‌تدریج با واقعیت فقدان کنار می‌آید، هیجانات خود مانند اندوه و غم را تجربه می‌کند و به زندگی روزمره بازمی‌گردد. سوگ سالم به بازسازی روان و ادامهٔ زندگی کمک می‌کند.

مالیخولیا (سوگ آسیب‌زا): وقتی فقدان یا محرومیت به خودپنداره و احساس هویت فرد وارد شود، فرد دچار اندوه عمیق، کاهش خودارزشمندی، سرزنش خود و علائم افسردگی می‌شود. در مالیخولیا، سوگ پایدار و نابسامان است و می‌تواند منجر به اختلالات روانی مزمن شود. 

الیزابت کوبلر–راس، مدلی پنج‌مرحله‌ای ارائه کرد که نقش مهمی در شکستن سکوت پیرامون مرگ، مشروعیت‌بخشی به تجربه‌های عاطفی سوگ ایفا کرده است و در کتاب خود، «دربارهٔ مرگ و مردن» در سال ۱۹۶۹، مدلی به‌عنوان «مراحل پنج‌گانهٔ سوگ» ارائه داد که عبارت‌اند از:

مرحلهٔ نخست، انکار است. در این مرحله، فرد با ناباوری به واقعیت مرگ یا فقدان واکنش نشان می‌دهد. انکار اغلب به شکل بی‌حسی عاطفی، شوک یا این احساس بروز می‌کند که «این نمی‌تواند واقعی باشد». فرد آسیب‌دیدهٔ فقدان در این مرحله، برای محافظت روان خود در برابر فشار شدید واقعیت، دچار انکار می‌شود.

مرحلهٔ دوم، خشم است. با فروریختن تدریجی انکار، احساس خشم پدیدار می‌شود؛ خشمی که می‌تواند متوجه خود، دیگران، پزشکان، خدا یا حتی فرد ازدست‌رفته باشد. در این مرحله، فرد ممکن است جهان را ناعادلانه تجربه کند و با پرسش‌هایی مانند «چرا من؟» یا «چرا او؟» درگیر شود. این مرحله، تلاش روان برای معنادادن به فقدان است.

مرحلهٔ سوم، چانه‌زنی است. در این مرحله، فرد به‌طور نمادین یا ذهنی تلاش می‌کند با سرنوشت وارد معامله شود؛ برای مثال با خود یا با یک نیروی متعالی عهد می‌بندد که اگر شرایط تغییر کند، رفتاری خاص را در پیش بگیرد. چانه‌زنی اغلب تلاشی برای بازپس‌گیری کنترل و به‌تعویق‌انداختن پذیرش واقعیت فقدان است.

مرحلهٔ چهارم، افسردگی است. در این مرحله، واقعیت مرگ یا فقدان به‌طور عمیق‌تری پذیرفته می‌شود و اندوه، غم، احساس خلأ و ناامیدی پررنگ می‌گردد، که مرحلهٔ طبیعی ورود برای پذیرش است

مرحلهٔ پنجم، پذیرش است. حالتی از آرامش نسبی و آشتی با واقعیت است. در این مرحله، فرد می‌تواند مرگ یا فقدان را به‌عنوان بخشی از واقعیت زندگی بپذیرد و انرژی روانی خود را به شیوه‌ای متعادل‌تر سامان دهد. کوبلر–راس پذیرش را پایان سوگ نمی‌دانست، بلکه تغییری در نسبت فرد با فقدان تلقی می‌کرد.

نقدهای زیادی به مدل پنج‌مرحله‌ای سوگِ الیزابت کوبلر–راس وارد شده است. مهم‌ترین نقد وارد بر مدل کوبلر–راس، خطی‌بودن و مرحله‌محوربودن آن است.

تحقیقات تجربی نشان داده‌اند که بسیاری از افراد سوگ را به‌صورت نامنظم، رفت‌وبرگشتی یا حتی بدون تجربهٔ برخی از این مراحل پشت سر می‌گذارند. 

نقد دوم به تعمیم‌پذیری محدود مدل بازمی‌گردد. مدل کوبلر–راس بر اساس مشاهده‌های بالینی از بیماران در حال مرگ شکل گرفت، نه بازماندگان سوگوار.

نقد مهم دیگر، ایجاد انتظارات هنجاری و فشار روانی بر سوگواران است. وقتی مراحل به‌عنوان «الگوی درست سوگ» معرفی می‌شوند، افرادی که تجربه‌شان با این چارچوب همخوان نیست، ممکن است احساس کنند سوگواری‌شان مشکلی دارد.

نقد دیگر به نادیده‌گرفتن عوامل فرهنگی و اجتماعی مربوط می‌شود. مدل کوبلر–راس عمدتاً بر تجربهٔ فردی و درون‌روانی سوگ تمرکز دارد و نقش فرهنگ، مناسک جمعی، ساختارهای اجتماعی و زمینه‌های تاریخی را کم‌رنگ می‌کند.

همچنین این مدل به‌دلیل تمرکز بیش‌ازحد بر هیجان‌ها، مورد نقد قرار گرفته است. درحالی‌که سوگ تنها شامل احساسات نیست، بلکه ابعاد شناختی، رفتاری، هویتی و عملی زندگی فرد را نیز دربرمی‌گیرد.

ویلیام وردن در کتاب «مشاورهٔ سوگ و درمان سوگ»، سوگ را فرایندی فعال و پویا می‌داند که مستلزم مشارکت روانی فرد در انجام مجموعه‌ای از تکالیف است.

هستهٔ نظری رویکرد وردن، مفهوم چهار تکلیف سوگ است:

تکلیف نخست، پذیرش واقعیت فقدان است. در این مرحله، فرد باید نه‌تنها به‌طور عقلانی، بلکه به‌طور هیجانی نیز بپذیرد که مرگ رخ داده و بازگشتی در کار نیست. آیین‌های سوگواری، دیدن پیکر یا شرکت در مراسم، از نگاه وردن می‌توانند به تحقق این پذیرش کمک کنند.

تکلیف دوم، تجربه و پردازش دردِ سوگ است. وردن تأکید می‌کند که اجتناب مزمن از رنج هیجانی می‌تواند به سوگ پیچیده منجر شود. از نظر او، غم، خشم، احساس گناه یا حتی آسودگی، همگی واکنش‌های طبیعی به فقدان‌اند و باید مجال تجربه‌شدن داشته باشند. نقش اطرافیان و حتی درمانگران در این مرحله، فراهم‌کردن فضایی امن برای بیان این هیجانات است، نه حذف یا سرکوب آن‌ها.

تکلیف سوم، سازگارشدن با دنیایی است که فرد ازدست‌رفته در آن حضور ندارد. این سازگاری از نظر وردن ابعاد بیرونی، درونی و معنوی دارد. فرد لازم است نقش‌ها و مسئولیت‌های جدیدی بر عهده بگیرد، تصویر خود از خویشتن را بازسازی کند و باورهای بنیادینش دربارهٔ زندگی، عدالت یا معنای مرگ را مورد بازنگری قرار دهد.

تکلیف چهارم، یافتن راهی برای حفظ پیوندی ماندگار با فرد ازدست‌رفته در عین ادامهٔ زندگی است. برخلاف دیدگاه‌های قدیمی که «رهاکردن» کامل رابطه را نشانهٔ پایان سوگ می‌دانستند، وردن معتقد است که رابطه می‌تواند به‌شکلی نمادین و درونی ادامه یابد، بدون آنکه مانع رشد و حرکت فرد در زندگی شود.

رویکرد وردن از این نظر حائز اهمیت است که چارچوبی انعطاف‌پذیر، غیرخطی و کاربردی را عنوان می‌کند. تکالیف سوگ ترتیب ثابت ندارند و فرد ممکن است هم‌زمان با بیش از یک تکلیف درگیر باشد یا به تکالیف پیشین بازگردد.

مدل دیگر، مدل دوفرایندی کنارآمدن با سوگ است که از سوی مارگارت استروب، و هِنک شوت ارائه شده و بر این ایده استوار است که سوگ فرایندی خطی، مرحله‌به‌مرحله و یک‌دست نیست، بلکه تجربه‌ای پویا و رفت‌وبرگشتی است. در این مدل، فرد سوگوار به‌طور طبیعی میان دو نوع جهت‌گیری متفاوت در نوسان است. یک جهت‌گیری معطوف به فقدان است و دیگری معطوف به بازسازی زندگی پس از فقدان. این نوسان نه نشانهٔ اختلال، بلکه شرط سازگاری سالم با سوگ تلقی می‌شود.

در جهت‌گیری معطوف به فقدان، فرد مستقیماً با واقعیت مرگ و نبودِ فرد ازدست‌رفته مواجه می‌شود. در این حالت، تجربه‌هایی مانند اندوه عمیق، دلتنگی، گریه، خشم، احساس گناه، اشتغال ذهنی با خاطرات، و تلاش برای معنا دادن به فقدان برجسته می‌شوند. فرد ممکن است بارها به گذشته بازگردد، رابطه ازدست‌رفته را در ذهن مرور کند و به تدریج با واقعیت فقدان کنار بیاید. این بُعد همان چیزی است که به‌طور سنتی به عنوان «سوگواری» شناخته می‌شود.

در جهت‌گیری معطوف به بازسازی، فرد بر سازگارشدن با زندگی پس از فقدان تمرکز دارد. در این حالت، فرد تلاش می‌کند نقش‌ها و مسئولیت‌های جدید را بپذیرد، هویت خود را بازتعریف کند و دوباره با جریان زندگی روزمره پیوند برقرار سازد. بازگشت به کار، برقراری روابط اجتماعی، یادگیری مهارت‌های تازه و حتی فاصله‌گرفتن موقت از غم، همگی در این جهت‌گیری قرار می‌گیرند. این بُعد به‌معنای انکار یا فراموش‌کردن فقدان نیست، بلکه نشان‌دهندهٔ کوشش برای ادامهٔ زندگی در غیاب فرد ازدست‌رفته است.

عنصر مرکزی این مدل، مفهوم نوسان است. سلامت روان در سوگ نه در ماندن دائمی در غم و نه در اجتناب کامل از آن، بلکه در توانایی جابه‌جایی انعطاف‌پذیر میان مواجهه با فقدان و پرداختن به زندگی جاری شکل می‌گیرد. فرد ممکن است در یک روز یا حتی در یک بازهٔ کوتاه زمانی، بین اندوه عمیق و لحظاتی از آرامش یا حتی لذت نوسان کند. این تغییر حالت‌ها در مدل دوفرایندی طبیعی و حتی ضروری تلقی می‌شوند.

این مدل با رویکردهای مرحله‌محور به سوگ تفاوت اساسی دارد، زیرا هیچ ترتیب ثابت یا زمان‌بندی مشخصی را تجویز نمی‌کند و بر تفاوت‌های فردی تأکید دارد. از این منظر، سوگ فرایندی یگانه برای هر فرد است که بسته به زمینه‌های شخصی، فرهنگی و اجتماعی می‌تواند شکل‌های متفاوتی به خود بگیرد. 

سوگ جمعی در شرایط بحران و کشتار جمعی

رویکرد روان‌شناختی

از منظر روان‌شناسی، سوگ جمعی در بستر بحران‌ها و کشتارهای اجتماعی نوعی تجربهٔ روانی پیچیده و چندلایه است که فراتر از واکنش‌های فردی به فقدان عمل می‌کند. در این شرایط، افراد نه‌تنها با مرگ و فقدان گسترده مواجه می‌شوند، بلکه هم‌زمان احساس امنیت، پیش‌بینی‌پذیری جهان و اعتماد به ساختارهای اجتماعی نیز دچار فروپاشی می‌گردد. به‌همین دلیل، سوگ جمعی در این بافت غالباً با مؤلفه‌های تروما همراه است و می‌توان آن را نوعی «سوگ تروماتیک جمعی» دانست.

در رویکردهای روان‌شناسی بالینی و اجتماعی، تأکید می‌شود که مواجهه با کشتار جمعی، سیستم عصبی انسان را به‌طور مزمن در وضعیت تهدید قرار می‌دهد. فعال‌شدن مداوم سیستم سمپاتیک و محور استرس موجب افزایش اضطراب، بیش‌برانگیختگی هیجانی و کاهش توان پردازش شناختی می‌شود. در چنین شرایطی، فرایند طبیعی سوگواری که مستلزم احساس امنیت نسبی و امکان پردازش هیجانی است، مختل می‌شود.

از منظر شناختی، سوگ جمعی پس از کشتار جمعی با بازسازی اجباری طرح‌واره‌های بنیادین همراه است. نظریه‌های شناختی تروما نشان می‌دهند که انسان‌ها باورهای اساسی دربارهٔ عادلانه‌بودن جهان، قابل‌کنترل‌بودن زندگی و پیش‌بینی‌پذیری آینده دارند. بحران‌های خشونت‌بار این باورها را به‌طور ناگهانی در هم می‌شکنند و فرد و جامعه را با نوعی «فقدان معنایی» مواجه می‌سازند. در نتیجه، سوگ تنها به از دست دادن افراد محدود نمی‌شود، بلکه شامل سوگ برای از دست رفتن معنا، امید و هویت جمعی نیز هست.

در سطح هیجانی، سوگِ جمعی ترکیبی از اندوه، خشم، ترس و احساس گناه بازماندگان را در بر می‌گیرد. پژوهش‌های روان‌شناختی نشان می‌دهند که احساس گناه بازمانده، حتی در افرادی که فقدان مستقیم نداشته‌اند، می‌تواند شکل بگیرد؛ زیرا هم‌هویتی اجتماعی باعث می‌شود رنج دیگران به‌عنوان رنج «خود» تجربه شود. این هم‌زمانی هیجان‌ها در سطح جمعی می‌تواند به تقویت واکنش‌های هیجانی و گسترش اضطراب یا افسردگی جمعی منجر شود.

از دیدگاه روان‌شناسی تروما، یکی از پیامدهای مهم سوگ جمعی در کشتار جمعی، خطر شکل‌گیری اختلال استرس پس از سانحه در سطح جمعی است. خاطرات فاجعه اغلب به‌صورت تصاویر حسی و ناخواسته در ذهن تثبیت می‌شوند و از طریق روایت‌های اجتماعی، رسانه‌ها و آیین‌های یادبود بازتولید می‌شوند. اگر این خاطرات بدون پردازش حمایتی و معنابخش باقی بمانند، می‌توانند به مزمن‌شدن رنج روانی در جامعه بینجامند.

سوگ تروماتیک جمعیِ از راه دور (distant collective traumatic grief)

سوگ جمعی مهاجران به فرایند روانی-اجتماعی‌ای گفته می‌شود که طی آن اعضای یک جامعهٔ مهاجر، در واکنش به کشتار یا فاجعهٔ گسترده در سرزمین مبدأ، اندوه، شوک، خشم، اضطراب و احساس گسست هویتی را به‌صورت مشترک تجربه می‌کنند، درحالی‌که به‌دلیل دوری مکانی، محدودیت در کمک‌رسانی و عدم حضور در مراسم سوگواری، پردازش سوگ برای آنان پیچیده‌تر می‌شود.

ویژگی‌های روان‌شناختی خاص سوگ تروماتیک جمعیِ از راه دور

این نوع سوگ چند مؤلفهٔ ویژه دارد که آن را از سوگ جمعی داخل کشورِ مبدأ متفاوت می‌کند:

 ۱- احساس ناتوانی و درماندگی از راه دور

  • فرد شاهد رنج خانواده و هم‌وطنان است اما امکان کمک مستقیم ندارد.
  • این وضعیت، احساس گناه بازمانده (survivor guilt) را افزایش می‌دهد.

۲- سوگ معلق یا ناقص

  • عدم حضور در مراسم تدفین یا آیین‌های سوگواری
  • نبود فرصت وداع نمادین
  • دشواری در پذیرش واقعیت فقدان

 ۳- تشدید بحران هویت

  • تقویت ناگهانی هویت قومی/ملی
  • احساس دوپارگی: اینجا امنم، اما بخشی از من آنجاست.
  • بازفعال‌شدن خاطرات تروماهای قبل از مهاجرت

۴- بار اطلاعاتی و ترومای رسانه‌ای

  • مواجههٔ مکرر با تصاویر خشونت از طریق رسانه‌ها
  • تجربهٔ ترومای ثانویه (vicarious trauma)

پیامدهای روانی رایج

احتمال افزایش موارد زیر وجود دارد:

  • اضطراب و افسردگی جمعی
  • خشم سیاسی یا اجتماعی
  • احساس بی‌ریشگی و بی‌ثباتی هویتی
  • فعال‌شدن سوگ‌های حل‌نشدهٔ گذشته
  • احساس انزوای فرهنگی در جامعهٔ میزبان

عوامل محافظت‌کنندهٔ مهم

چند عامل می‌توانند شدت سوگ تروماتیک مهاجران را کاهش دهند:

  • شکل‌گیری اجتماعات مهاجران برای سوگواری مشترک
  • آیین‌های نمادین یادبود در کشور میزبان
  • شبکه‌های حمایتی اجتماعی و فرهنگی
  • مشارکت در فعالیت‌های کمک‌رسانی یا آگاهی‌بخشی
  • روایت‌سازی جمعی دربارهٔ امید و بقا
  • تکنیک‌های تثبیت هیجانی (grounding)، تنظیم تنفس، بازگشت به بدن
  • کمک به فرد برای باقی‌ماندن در «زمان و مکان اکنون» و کاهش غرق‌شدگی هیجانی
  • گفت‌وگوهای درمانی یا گروهی دربارهٔ تجربهٔ سوگ از راه دور
  • کمک به ساخت روایت‌های تاب‌آورانه دربارهٔ بقا و تداوم فرهنگی
  • فعالیت‌های داوطلبانه در جامعهٔ مهاجر
  • تبدیل تجربهٔ درد به منابع کمک به دیگران
  • حرکت از «من فقط شاهد هستم» به «من می‌توانم سهمی داشته باشم»
  • ایجاد حس امنیت روانی در محیط فعلی زندگی

سوگ فردی تجربه‌ای روانی و هیجانی است که به بازسازی زندگی و سلامت روان کمک می‌کند، درحالی‌که سوگ جمعی فرایندی اجتماعی، فرهنگی و سیاسی است که جامعه را قادر می‌سازد فقدان را معنا کند و انسجام خود را بازسازی نماید. درک کامل سوگ نیازمند نگاه میان‌رشته‌ای است که هم جنبهٔ فردی و روانی و هم جنبهٔ اجتماعی و فرهنگی را در نظر بگیرد.


*روان‌شناس و مشاور خانواده، بنیان‌گذار مرکز مشاورهٔ روان‌پویا

ارسال دیدگاه