چگونه می‌شود زنده ماند، وقتی زنده‌بودن خودش جرم است؟

نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ

چند روز پیش دوستی که وکیل است، ناگهانی به من سر زد. آمدنش شبیه دیدارهای معمول نبود؛ کوتا، در پاگرد خانه و مستقیم رفت سر اصل مطلب، با لحنی که انگار جمله‌ها را از میان دندان‌هایش بیرون می‌داد: «حواست باشد. این روزها دستگیر نشوی.»

گفتم: «مگر قبلش فرق داشت؟ اینجا همیشه ما با این ترس زندگی می‌کنیم.» یادم آمد پارسال که بازداشت شدم، بازجو توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «باید از ما بترسید. خیلی هم بترسید.»

دوست وکیلم جواب داد: «فرق دارد، خیلی.»

می‌گفت این‌بار، بازداشت شبیه سال‌های قبل نیست. این حجم خشونت و کشتار در تاریخ جنایات خودشان هم بی‌سابقه است. دیگر برایشان مهم نیست تو که هستی؛ هنرمندی، ورزشکاری، نویسنده‌ای، یا آدمی کاملاً گمنام. این تمایزها پاک شده است. می‌گفت اگر بگیرند، می‌کشند، بی‌پرواتر از همیشه، بی‌نیاز از توضیح، بی‌نیاز از نمایش؛ انگار تصمیم گرفته‌اند سرعت کشتار را بالا ببرند و هزینه را از جانِ مردم بگیرند.

تأکید می‌کرد که حالا بیش از هر زمان دیگری باید نگران بازداشت باشیم؛ بازداشت‌های کور، خودسرانه، بی‌هیچ منطق حقوقی‌ای. شبانه به خانه‌ها حمله می‌کنند. در را با لگد باز می‌کنند. نه حکم نشان می‌دهند، نه توضیحی می‌دهند، فقط می‌برند. به کجا؟‌معلوم نیست.

می‌گفت زندان‌ها جا ندارند. ظرفیت سال‌هاست پر شده، اما حالا دیگر واژهٔ «پر» هم بی‌معناست. زندانی‌ها در شرایطی نگه داشته می‌شوند که اگر درباره‌اش بنویسی، متهم به اغراق می‌شوی. مسئله فقط کمبود جا نیست؛ مسئله فروپاشی کامل مفهوم «زندانی» است. آدم‌ها دیگر به‌عنوان انسان وارد زندان نمی‌شوند، به‌عنوان توده‌ای فشرده وارد اتاق‌هایی می‌شوند که نه نور دارد، نه هوا. در هوا بوی خون خشکیده موج می‌زند. خیلی از آن‌ها زخمی‌اند.‌ آن‌قدر فضا کم است که نشسته می‌خوابند، کنار هم، فشرده، مثل بسته‌هایی بی‌ارزش. به آن‌ها دارویی می‌دهند؛ کسی دقیق نمی‌داند چیست. فقط می‌دانند که بسیاری از آن‌ها چند روز بعد از آزادی، ناگهان سکته می‌کنند و می‌میرند؛ مرگ‌هایی بی‌سروصدا، بی‌پرونده، بی‌پاسخ.

می‌گفت بخش زیادی از بازداشتی‌ها زیر هجده سال‌اند؛ بچه‌اند. هیچ درکی از زندان ندارند. بچه‌ها در این میان، شکننده‌ترین‌اند. بعضی‌ از آن‌ها حتی نمی‌دانند چرا آنجا هستند. گریه می‌کنند، بعد خسته می‌شوند از گریه. ترس در آن‌ها سریع‌تر ته‌نشین می‌شود. یاد می‌گیرند سؤال نپرسند. یاد می‌گیرند صدایشان را قورت بدهند به‌امید اینکه زودتر پیش پدر و مادرشان برگردند. زندان، آن‌ها را زودتر از هر مدرسه‌ای بالغ می‌کند. مدام تکرار می‌کرد: «در فضای مجازی چیزی ننویس. بیانیه‌ای امضا نکن.»

می‌گفت: «باور کن کمتر از یک ساعت طول می‌کشد که بیایند. با لگد وارد خانه‌ات می‌شوند، به بدترین شکل ممکن.»

و بعد جمله‌ای گفت که تا مغز استخوانم نشست. باورم نمی‌شد جمله‌ای را که شنیدم: «این روزها اگر زندان بروی، معلوم نیست برگردی. مثل اول انقلاب، به سر برخی از اعدامی‌ها سریع تیر زده‌اند؛ انگار خلخالی برگشته باشد.»

باید زود می‌رفت. پرونده‌های بی‌شمار روی دستش بود و خودش هم در خطر بازداشت. وقتی رفت، نشستم و به وضعیت این روزهای ایران فکر کردم. به اینکه آیا در تاریخ، مردم این سرزمین چنین حجم از خشم، اندوه، ترس و اضطراب را یک‌جا تجربه کرده‌اند؟ آیا در زمان حملهٔ مغول، یا در یورش اسکندر، مردم چنین احساسی داشته‌اند؟ احساسی شبیه فرورفتن در یک شبِ بی‌پایان که هیچ سپیده‌ای در آن دیده نمی‌شود.

در روایت‌هایی کاملاً درستی که دهان‌به‌دهان می‌چرخد، می‌گویند در برخی شهرهای کوچک مأموران خانه‌به‌خانه می‌گردند. بدن‌ها را وارسی می‌کنند. دنبال جای ساچمه می‌گردند. اگر زخمی پیدا کنند، همان‌جا بازداشت می‌کنند. بدنِ مردم تبدیل شده به مدرک جرم. زخم، دیگر نشانهٔ بقا نیست؛ سندِ محکومیت است.

دوستی دیروز گفت خانهٔ یکی از دوستانشان را تبدیل به بیمارستان کرده‌اند. زخمی‌ها را نمی‌شود به بیمارستان برد؛ آنجا امن نیست. مأموران از همان‌جا می‌دزدندشان. درمان به عمل مجرمانه تبدیل شده است. پزشک و پرستار، به‌خاطر انجام وظیفه‌شان، دستگیر می‌شوند. دکتر به اعدام محکوم می‌شود. وکیل، به‌خاطر دفاع، متهم می‌شود. حکم‌ها از پیش صادر شده‌اند؛ دادگاه فقط یک تشریفات زاید است.

می‌گویند زندانی‌ها را بدون محاکمه اعدام می‌کنند؛ بچه‌های زیر هجده سال را، بی‌هیچ شرمی. انگار مرگ، ساده‌ترین راه‌حل شده است.

ایرانی این روزها در وطن خودش حسی شبیه یک یهودی در دوران نازیسم را دارد: زندگی در کشوری که زبانش را می‌فهمی، وطنت است، خیابان‌هایش را می‌شناسی، اما می‌دانی هر لحظه ممکن است حذف شوی؛ فقط به‌خاطر آنکه آزادی می‌خواهی.

دنیا چه می‌کند؟

بیانیه صادر می‌کند. محکوم می‌کند. نگران است، عمیقاً نگران. اما نگرانی، جان کسی را نجات نمی‌دهد. این وسط، فقط هم‌وطنان خارج از کشورند که مدام فریاد می‌زنند، می‌نویسند، فشار می‌آورند، تا شاید جهان ایران را فراموش نکند. تا شاید این‌بار، کشتار در سکوت مطلق اتفاق نیفتد.

احساس می‌کنم مردم ایران در زمان سفر کرده‌اند؛ نه به آینده، که به عقب. به دوره‌ای شبیه یورش مغولان؛ دورانی که جان انسان هیچ ارزشی نداشت و مرگ، امری روزمره بود.

و با این‌همه، هنوز این سؤال مثل خوره در ذهنم می‌چرخد: مأموران این رژیم اگر ایرانی نیستند، پس چه هستند؟ خودم را دلداری می‌دهم که محال است این‌ها ایرانی باشند. ایرانی چگونه می‌تواند ایرانی بی‌دفاع و بی‌گناه را بکشد؟ چگونه می‌تواند شبانه به خانهٔ هم‌زبانش حمله کند، بچه‌اش را ببرد، و با خیال راحت بخوابد؟

مسئولیت این کشتار، روشن و غیرقابل‌انکار است. نه مبهم است، نه پخش‌شدنی میان عوامل ریز و درشت. مسئولیت، مستقیم و بی‌واسطه، بر عهدهٔ علی خامنه‌ای و حاکمیتی است که سال‌هاست مرگ را به ابزار حکومت‌داری تبدیل کرده است. این جنایت‌ها تصادفی نیستند؛ محصول مستقیم ایدئولوژی‌ای‌اند که انسان را نه به‌عنوان فرد، بلکه به‌عنوان ابزار یا مانع تعریف می‌کند. حکومتی که مشروعیتش را با روایت‌های جعلی، از حذف زندگی و سرهای ناسازگار، حفظ می‌کند. در چنین دستگاهی، خشونت نه انحراف، که وظیفه است؛ نه خطا، که اجرای دقیق یک ایمانِ کور است. ایدئولوژی، وقتی جای اخلاق می‌نشیند، قتل را به تکلیف بدل می‌کند و وجدان را به امری زائد. اینجا جنایت نتیجهٔ افراط چند مأمور نیست؛ برآمده از ساختاری‌ست که وفاداری را با اطاعتِ بی‌چون‌وچرا می‌سنجد و «دشمن» را نه در مرزها، که در بدنِ شهروندان می‌جوید. حکومتی که جهان را به خودی و غیرخودی فرو می‌کاهد، ناگزیر از کشتن می‌شود؛ چون برایش زندگی انسان‌ها ارزش ندارد. بقای افکار پوسیدهٔ دینی‌اش مهم است و بس. در بطن این ایدئولوژی، مرگ ساده‌ترین ابزار مدیریت است و زندان، آزمایشگاهِ خاموش‌کردن انسان.

ما مانده‌ایم با چنین جنایتکارانی. با ترسی که هر روز شخصی‌تر می‌شود، با سکوتی که تحمیلی است، و با این پرسشِ تلخ که: چگونه می‌شود زنده ماند، وقتی زنده‌بودن خودش جرم است؟

ارسال دیدگاه